-
خزان عشق... "رهی معیری"
یکشنبه 13 دی 1394 02:25
خزان عشق آهنگ: آقای جواد بدیع زاده (١٢٨٠،١٣٥٨ ه.ش ( شد خزان گلشن آشنایی بازم آتش به جان زد جدایی عمر من ای گل طی شد بهر تو وز تو ندیدم جز بدعهدی و بی وفایی با تو وفا کردم، تا به تنم جان بود عشق و وفاداری، با تو چه دارد سود آفت خرمن مهر و وفایی نوگل گلشن جور و جفایی از دل سنگت آه دلم از غم خونین است روش بختم این است از...
-
نالد به حال زار من امشب سه تار من... "شهریار"
یکشنبه 13 دی 1394 01:17
نالد به حال زار من امشب سه تار من این مایه تسلی شب های تار من ای دل ز دوستان وفادار روزگار جز ساز من نبود کسی سازگار من در گوشه غمی که فراموش عالمی است من غمگسار سازم و او غمگسار من اشک است جویبار من و ناله سه تار شب تا سحر ترانه این جویبار من چون نشترم به دیده خلد نوشخند ماه یادش به خیر خنجر مژگان یار من رفت و به...
-
بر من که صبوحی زدهام خرقه حرامست... "سعدی"
چهارشنبه 9 دی 1394 21:48
بر من که صبوحی زدهام خرقه حرامست ای مجلسیان راه خرابات کدامست هر کس به جهان خرمیی پیش گرفتند ما را غمت ای ماه پری چهره تمامست برخیز که در سایه سروی بنشینیم کان جا که تو بنشینی بر سرو قیامست دام دل صاحب نظرانت خم گیسوست وان خال بناگوش مگر دانه دامست با چون تو حریفی به چنین جای در این وقت گر باده خورم خمر بهشتی نه...
-
چه شود به چهرهٔ زرد من نظری برای خدا کنی... "هاتف اصفهانی"
چهارشنبه 9 دی 1394 21:36
چه شود به چهرهٔ زرد من نظری برای خدا کنی که اگر کنی همه درد من به یکی نظاره دوا کنی تو شهی و کشور جان تو را تو مهی و جان جهان تو را ز ره کرم چه زیان تو را که نظر به حال گدا کنی ز تو گر تفقدو گر ستم، بود آن عنایت و این کرم همه از تو خوش بود ای صنم، چه جفا کنی چه وفا کنی همه جا کشی می لاله گون ز ایاغ مدعیان دون شکنی...
-
تو کیستی؟...
چهارشنبه 9 دی 1394 01:02
میلاد پیامبر گرامی تبریک و تهنیت باد... فرشته بوسه زده بارگاه ایزدی ات را بهشت خیمه زده ، پرنیان سرمدی ات را چقدر هودج سیمین،گسیل گشته به پایت که سر به سجده گذارند،ملک امجدی ات را تو کیستی که قلم با هزار جلوه نوشته بر آیه های مقدس ،حروف ابجدی ات را تو کیستی که زبان باز کرده ماهی دریا: به حسن مرتبت و خلق خوش ، زبان زدی...
-
گفتگو با خدا... "امیر عظیمی"
چهارشنبه 9 دی 1394 00:54
گفتم منم اهل خطا،گفتی که بخشیدم، بیا گفتم شکستم توبه ها، گفتی که بخشیدم، بیا گفتم که ای ستّار من، ای حضرت غفّار من من بر خودم کردم جفا، گفتی که بخشیدم، بیا گفتم ز خوبی خالی ام، من دانه ای پوشالی ام بنگر تهیدستم خدا، گفتی که بخشیدم، بیا گفتم که احوالم بد است، از بس گناهم بی حد است بخشیده ای این بنده را؟ گفتی که بخشیدم،...
-
رفتم که از دیـوانه بازی دست بردارم... "مهدی فرجی"
دوشنبه 7 دی 1394 14:38
رفتم که از دیـوانه بازی دست بردارم تا اخم کردم مطمئن شد دوستش دارم وا کرد درهای قفس راگفت : مختاری ! ترجیح دادم دست روی دست بگـذارم بیـزارم از وقتی که آزادم کند ای وای ! روزی که خوشحالش نخواهد کرد آزارم این پا و آن پا کرد ؛ گفتـم دوستم دارد امـا نگو سر در نمی آورده از کارم ! از یال و کـوپالم خجالت می کشم اما بازیچه ی...
-
امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم... "حسین منزوی"
دوشنبه 7 دی 1394 14:26
از زمزمــــه دلتنگیم، از همهمــه بیزاریم نه طاقت خاموشی، نه تاب سخن داریم آوار پریشانــیست ، رو ســوی چـــه بگریزیم؟ هنگامه ی حیرانی ست، خود را به که بسپاریم؟ تشویش هزار آیا ، وسواس هزار اما کوریم و نمیبینیم ، ورنه همه بیماریم دوران شکوه بـــاغ از خاطرمان رفتــه ست امروز که صف در صف خشکیده و بیباریم دردا کــه هدر...
-
گر چه جان ما به ظاهر هست از جانان جدا... "صائب تبریزی"
دوشنبه 7 دی 1394 14:20
گر چه جان ما به ظاهر هست از جانان جدا موج را نتوان شمرد از بحر بی پایان جدا از جدایی، قطع پیوند خدایی مشکل است گر شود سی پاره، از هم کی شود قرآن جدا می شود بیگانگان را دوری ظاهر حجاب آشنایان را نمی سازد ز هم هجران جدا زود می پاشد ز هم جمعیت بی نسبتان دانه را از کاه در خرمن کند دهقان جدا دل به دشواری توان برداشت از جان...
-
در بگشایید... "هوشنگ ابتهاج"
یکشنبه 6 دی 1394 01:51
در بگشایید شمع بیاورید عود بسوزید پرده به یک سو زنید از رخ مهتاب شاید این از غبار راه رسیده آن سفری همنشین گم شده باشد
-
نامهربان من کو؟... " انوری"
یکشنبه 6 دی 1394 01:08
ای مردمان بگویید آرام جان من کو راحتفزای هرکس محنترسان من کو نامش همی نیارم بردن به پیش هرکس گه گه به ناز گویم سرو روان من کو در بوستان شادی هرکس به چیدن گل آن گل که نشکفیدست در بوستان من کو جانان من سفر کرد با او برفت جانم باز آمدن از ایشان پیداست آن من کو هرچند در کمینه نامه همی نیرزم در نامهی بزرگان زو داستان من...
-
سحرم دولت بیدار به بالین آمد..."حافظ"
جمعه 4 دی 1394 00:51
سحرم دولت بیدار به بالین آمد گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد قدحی درکش و سرخوش به تماشا بخرام تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد مژدگانی بده ای خلوتی نافه گشای که ز صحرای ختن آهوی مشکین آمد گریه آبی به رخ سوختگان بازآورد ناله فریادرسِ عاشقِ مسکین آمد مرغِ دل باز هوادارِ کمان ابرویی ست ای کبوتر نگران باش که شاهین آمد...
-
شب شعور... "هوشنگ ابتهاج –سایه"
جمعه 4 دی 1394 00:45
امروز نه آغاز و نه انجام جهان است ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری دانی که رسیدن هنر گام زمان است آبی که برآسود زمینش بخورد زود دریا شود آن رود که پیوسته روان است از روی تو دل کندنم آموخت زمانه این دیده از آن روست که خونابه فشان است دردا و دیغا که در این بازی خونین بازیچه ی ایام دل...
-
زندگی نامه جامی...
چهارشنبه 2 دی 1394 13:23
نورالدّین عبد الرّحمن بن احمد بن محمد معروف به جامی ( ۲۴ آبان ۷۹۳ - ۲۷ آبان ۸۷۱ ) ، (۲۳ شعبان ۸۱۷ – ۱۷ محرم ۸۹۸ ه ق) ملقب به خاتم الشعرا شاعر ، موسیقیدان ، ادیب و صوفی نامدار ایرانی تبار سده ۹ قمری است . محتویات : ۱- زندگی ۲- اعتقادات مذهبی ۳- آثار جامی ۴- پانویس ۵- جستارهای وابسته زندگی : از طرف پدر نسبش به محمد...
-
در نعمت سیدالمرسلین... جامی
سهشنبه 1 دی 1394 13:33
جامی از گفت و گو ببند زبان ! هیچ سودی ندیده، چند زیان؟ پای کش در گلیم گوشهٔ خویش ! دست بگشا به کسب توشهٔ خویش ! روی دل در بقای سرمد باش ! نقد جان زیر پای احمد پاش ! فیض امالکتاب پروردش لقب امی خدای از آن کردش لوح تعلیم ناگرفته به بر همه ز اسرار لوح داده خبر قلم و لوح بودش اندر مشت ز آن نفر سودش از قلم انگشت از گنه...
-
در بیان عشق و رهایی از خودپرستی... جامی
سهشنبه 1 دی 1394 13:05
قصهٔ عاشقان خوش است بسی سخن عشق دلکش است بسی تا مرا هوش و مستمع را گوش هست، ازین قصه کی شوم خاموش؟ هر بن موی، صد دهانم باد ! هر دهان، جای صد زبانم باد ! هر زبانی به صد بیان گویا تا کنم قصههای عشق املا آنکه عشاق پیش او میرند، سبق زندگی از او گیرند، تا نمیری نباشی ارزنده که به انفاس او شوی زنده هست ازین مردگی مراد مرا...
-
رباعیات... "مهستی گنجوی"
دوشنبه 23 آذر 1394 22:55
با من لب تو چو زلف تو بسته چراست؟ چشم خوش تو خصم من خسته چراست؟ بروی کمان مثالت اندر حق من گر نیست جفای چرخ پیوسته چراست؟ ***** باد آمد و گل بر سر می خواران ریخت یار آمد و می در قدح یاران ریخت آن عنبر تر رونق عطاران بُرد و آن نرگس مست خون هشیاران ریخت ***** افسوس که اطراف گلت خار گرفت زاغ آمد و لاله را به منقار گرفت...
-
آسمان خالی... "؟"
شنبه 21 آذر 1394 01:44
دیگر آن دیوانه ی بی تاب سابق نیستم توبه کردم از گناه عشق عاشق نیستم شیشه بودم، سنگ ها اما نفهمیدند من فرق دارم با همه، آیینه ی دق نیستم صاف و ساده بودنم را هیچ کس باور نکرد خالیم از هر سیاست ،من "مصدق" نیستم دور باید شد از این "خاکِ غریبِ" لعنتی صبر کن "سهراب"جان، من توی قایق نیستم آه...
-
دریای شورانگیز چشمانت چه زیباست... "حسین منزوی"
پنجشنبه 19 آذر 1394 00:39
دریای شورانگیز چشمانت چه زیباست آنجا که باید دل به دریا زد همین جاست در من طلوع آبی آن چشم روشن یاد آور صبح خیال انگیز دریاست گل کرده باغی از ستاره در نگاهت آنک چراغانی که در چشم تو برپاست بیهوده می کوشی که راز عاشقی را از من بپوشانی که در چشم تو پیداست ما هر دوان خاموش خاموشیم، اما چشمان ما را در خموشی گفتگوهاست...
-
ما همه شیران ولی شیر علم... "مولانا"
جمعه 13 آذر 1394 02:21
ما همه شیران ولی شیر علم حمله مان از باد باشد دم به دم حمله مان پیدا و ناپیداست باد جان فدای آن که ناپیداست باد باد ما و بود ما از داد توست هستى ما جمله از ایجاد توست لذت هستى نمودى نیست را عاشق خود کرده بودى نیست را لذت انعام خود را وا مگیر نقل و باده و جام خود را وا مگیر ور بگیرى کیت جست و جو کند نقش با نقاش چون...