-
آخرین کشتی... "رسول یونان"
سهشنبه 9 خرداد 1396 12:50
امید چیز خوبی است مثل آخرین سکه مثل آخرین بلیط مثل آخرین گلوله مثل آخرین کشتی آخرین سکه نمی گذارد که غرورت بشکند آخرین بلیط نمی گذارد که نا امید از ترمینال ها برگردی آخرین گلوله نمی گذارد که سرباز اسیر شود کسی که امید دارد فقیر نیست همیشه چیزی دارد یادم رفت از آخرین کشتی بگویم آخرین کشتی حتی اگرهم نیاید نمی گذارد که...
-
پرنده ای بی دفاع... "شمس لنگرودی"
شنبه 6 خرداد 1396 08:30
وقتی که تو را دوست دارم پرنده ای بی دفاعم ترسان در توفان بهاری یا بال مرا بیشتر کن یا بگو توفان ها از پشت سرم بگذرند...
-
خواب تلخ... "احمد شاملو"
چهارشنبه 3 خرداد 1396 11:50
مرغ مهتاب میخواند . ابری در اتاقم میگرید . گلهای چشم پشیمانی میشکفد . در تابوت پنجرهام پیکر مشرق میلود . مغرب جان میکند، میمیرد . گیاه نارنجی خورشید در مرداب اتاقم میروید کم کم بیدارم نپنداریدم در خواب سایه شاخهای بشکسته آهسته خوابم کرد . اکنون دارم می شنوم آهنگ مرغ مهتاب و گلهای چشم پشیمانی را پرپر میکنم
-
ناگزیر از سفرم... "فاضل نظری"
چهارشنبه 3 خرداد 1396 02:53
ناگزیر از سفرم، بیسر و سامان، چون باد به گرفتارِ رهایی نتوان گفت آزاد کوچ تا چند مگر میشود از خویش گریخت؟ بال تنها غم غربت به پرستوها داد اینکه مردم نشناسد تو را غربت نیست غربت آن است که یاران ببرندت از یاد عاشقی چیست؟به جز شادی و مهر و غم و قهر؟ نه من از قهر تو غمگین، نه تو از مهرم شاد چشم بیهوده به آیینه شدن...
-
گفتی: غزل بگو ... "قیصر امین پور:
دوشنبه 1 خرداد 1396 00:25
گفتی: غزل بگو !چه بگویم؟مجال کو؟ شیرین من برای غزل شور و حال کو؟ پر می زند دلم به هوای غزل ولی گیرم هوای پر زدنم هست ،بال کو گیرم به فال نیک بگیرم بهار را چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟ تقویم چار فصل دلم را ورق زدم آن برگ های سبز آغاز سال کو؟ رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند حال سوال وحوصله قیل و قال کو؟
-
نی تو گفتی از جفای آن جفاگر نشکنم... "مولانا"
شنبه 30 اردیبهشت 1396 03:55
نی تو گفتی از جفای آن جفاگر نشکنم نی تو گفتی عالمی در عشق او برهم زنم نی تو دست او گرفتی عهد کردی دو به دو کز پی آن جان و دل این جان و دل را برکنم نور چشمت چون منم دورم مبین ای نور چشم سوی بالا بنگر آخر زانک من بر روزنم ای سررشته طربها عیسی دوران تویی سر از این روزن فروکن گر چه من چون سوزنم عشق را روز قیامت آتش و...
-
آینه در آینه... " هوشنگ ابتهاج"
پنجشنبه 28 اردیبهشت 1396 01:25
مژده بده ، مژده بده ، یار پسندید مرا سایه ی او گشتم و او برد به خورشید مرا جان دل و دیده منم ، گریه ی خندیده منم یار پسندیده منم ، یار پسندید مرا کعبه منم ، قبله منم ، سوی من آرید نماز کان صنم قبله نما خم شد و بوسید مرا پرتو دیدار خوشش تافته در دیده ی من آینه در آینه شد ، دیدمش ودید مرا آینه خورشید شود پیش رخ روشن او...
-
دل سپرده... "محمد علی بهمنی"
سهشنبه 26 اردیبهشت 1396 04:17
من زنده بودم اما انگار مرده بودم از بس که روزها را با شب شمرده بودم ... یک عمر دور و تنها ،تنها به جرم این که او سر سپرده می خواست من دل سپرده بودم یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجم از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد گویی به جای خورشید من زخم خورده بودم وقتی غروب می شد ،وقتی غروب می...
-
دیدی ای دل عاقبت زخمت زدند..."؟"
یکشنبه 24 اردیبهشت 1396 02:12
دیدی ای دل عاقبت زخمت زدند؟ گفته بودم مردم اینجا بدند دیدی ای دل ساقه ی جانت شکست؟ آن عزیزت عهد و پیمانت شکست دیدی ای دل درجهان یک یار نیست هیچ کس درزندگی غمخوار نیست دیدی ای دل حرف من بی جا نبود از برای عشق اینجا جا نبود نوبهار عمر را دیدی چه شد؟ زندگی را هیچ فهمیدی چه شد؟ دیدی ای دل دوستی ها بی بهاست کم ترین چیزی که...
-
بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران... "سعدی "
شنبه 23 اردیبهشت 1396 00:28
بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران کز سنگ ناله (گریه) خیزد روز وداع یاران هر کو شراب فرقت روزی چشیده باشد داند که سخت باشد قطع امیدواران با ساربان بگویید احوال آب چشمم تا بر شتر نبندد محمل به روز باران بگذاشتند ما را در دیده آب حسرت گریان چو در قیامت چشم گناهکاران ای صبح شب نشینان جانم به طاقت آمد از بس که دیر ماندی...
-
میلادحضرت مهدی (عج) بر همگان مبارک و خجسته باد...
جمعه 22 اردیبهشت 1396 07:00
ای عاشقان، ای عاشقان،جان می رسد، جان می رسد مهری درخشان می دمد ، ماهی فروزان می رسد آید نوای کاروان ، بر گوش جهان کان دل ستان تا دل ستاند زین و آن ، اینک شتابان می رسد رخسار ماهش را ببین ، زلف سیاهش را ببین برق نگاهش را ببین ، یوسف به کنعان می رسد ساقی ببخشا جام را ، از باده پر کن کام را گو باز این پیغام را ،...
-
غروب سرد بعد از تو چه دلگیر است ای عابر... "نجمه زارع"
دوشنبه 18 اردیبهشت 1396 01:05
به یک پلک تو میبخشم تمام روز و شبها را که تسکین میدهد چشمت غم جانسوز تبها را بخوان! با لهجهات حسّی عجیب و مشترک دارم فضا را یکنفس پُر کن به هم نگذار لبها را به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم ! تو واجب را به جا آور رها کن مستحبها را دلیلِ دلخوشیهایم! چه بُغرنج است دنیایم ! چرا باید چنین باشد؟......
-
اشک ندامت..."شهریار"
چهارشنبه 13 اردیبهشت 1396 21:46
زندگی شد من و یک سلسله ناکامی ها مستم از ساغر خون جگر آشامی ها بسکه با شاهد ناکامیم الفت ها رفت شادکامم دگر از الفت ناکامی ها بخت برگشتهی ما خیره سری آغازید تا چه بازد دگرم تیره سرانجامی ها دیر جوشی تو در بوتهی هجرانم سوخت ساختم این همه تا وارهم از نامی ها تا که نامی شدم از نام نبردم سودی گر نمردم من و این گوشهی...
-
من ترک عشق شاهد و ساغر نمیکنم..."حافظ"
سهشنبه 12 اردیبهشت 1396 16:40
من ترک عشق شاهد و ساغر نمیکنم صد بار توبه کردم و دیگر نمیکنم باغ بهشت و سایه طوبی و قصر و حور با خاک کوی دوست برابر نمیکنم تلقین و درس اهل نظر یک اشارت است گفتم کنایتی و مکرر نمیکنم هرگز نمیشود ز سر خود خبر مرا تا در میان میکده سر بر نمیکنم ناصح به طعن گفت که رو ترک عشق کن محتاج جنگ نیست برادر نمیکنم این تقویم...
-
زمستان برف میپوشد لباسش سردِ تکراریست..."مریم جعفری آذرمانی"
شنبه 9 اردیبهشت 1396 11:35
زمستان برف میپوشد لباسش سردِ تکراریست اگر هم مژدهی فصل بهار آورده تکراریست همآغوشند و میزایند و میمیرند و میزایند که این بستر پر از تکرار زن یا مردِ تکراریست جنین! پیش از به دنیا آمدن بهتر که برگردی نیا سرگیجه میگیری زمین، پاگرد تکراریست مبادا لحظهای سیری کنی آفاق و انفس را که کفرت در میآید چون خدا هم فرد...
-
تو بودی و من و باران... "زهرا گلچین"
شنبه 9 اردیبهشت 1396 01:32
تو بودی و من و باران و عشق درهم بود هوا پر از عطش و اشتیاق مبرم بود برای قلب غریبم هجوم خواستنت عجیب تر ز حکایات سخت مبهم بود خودت به خلوت این زن قدم گذاشته ای اگر چه این زن تنها برای تو کم بود برو سوار بر اسب مراد خویش بتاز بزرگتر شدنت آرزوی من هم بود ببین به نقطه پایان رسیده ام جانم کشنده تر ز تو و عشق تو در عالم...
-
من مرغ عالی همتم از آشیانه بر پرم..."مولانا"
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1396 04:13
این بار سرمست آمدم تا جام و ساغر بشکنم ساقی و مطرب هر دو را من کاسه ی سر بشکنم از کف عصا گر بفکنم فرعون را عاجز کنم گر تیشه بر دستم فتد بت های آزر بشکنم امروز سرمست آمدم تا دیر را ویران کنم گرز فریدونی کشم ضحاک را سر بشکنم گر کژ به سویم بنگرد گوش فلک را برکنم گر طعنه بر حالم زند دندان اختر بشکنم چون رو به معراج آورم...
-
غباری در بیابانی... "رهی معیری"
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1396 04:07
نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی نه بر مژگان من اشکی نه بر لب های من آهی نه جان بی نصیبم را پیامی از دلارامی نه شام بی فروغم را نشانی از سحرگاهی نیابد محفلم گرمی نه از شمعی نه از جمعی ندارد خاطرم الفت نه با مهری نه با ماهی به دیدار اجل باشد اگر شادی کنم روزی به بخت واژگون باشد اگر خندان شوم گاهی کیم من؟ آرزو گم...
-
بعثت پیامبر گرامی اسلام مبارک باد...
سهشنبه 5 اردیبهشت 1396 11:00
ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد دل رمیده ما را انیس و مونس شد نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد...
-
روز سیاه... "غلامرضا طریقی"
سهشنبه 5 اردیبهشت 1396 09:55
چه آتشی ؟ که بر آنم بدون بیم گناه تــــورا بغل کنـــم و ... لا اله الا الله ... ! به حق مجسمه ای از قیامت است تنت بهشـت بهتــر من ای جهنم دلخواه چه جای معجزه ؟ کافی ست ادعا بکنی کــه شهر پـر شود از بانگ یا رسول الله اگـر چــه روز, هــمه زاهـدنـد امـا شب چه اشک ها که به یاد تو می رود در چاه میان این همه شیطان تو چیستی...