-
شهریاری پر از اندوه ثریا هستم... “شهریار”
سهشنبه 10 اسفند 1395 04:42
راه کج بود نشد تا به دیارم برسم فال من خوب نیامد که به یارم برسم بیقراری رسیدن رمق از پایم برد نشد آخر سر ساعت به قرارم برسم شهریاری پر از اندوه ثریا هستم شاید آخر سر پیری به نگارم برسم استخوان سوز سیاهی زمستان شدهام بلکه نوروز بیاید به بهارم برسم عشق هرروز دلم را به کناری میبرد عشق نگذاشت سرانجام به کارم برسم مرگ...
-
افسانه خاموشی..."هوشنگ ابتهاج"
جمعه 6 اسفند 1395 21:16
چه خوش افسانه می گویی به افسون های خاموشی مرا از یاد خود بستان بدین خواب فراموشی ز موج چشم مستت چون دل سرگشته برگیرم که من خود غرقه خواهم شد درین دریای مدهوشی می از جام مودت نوش و در کار محبت کوش به مستی ، بی خمارست این می نوشین اگر نوشی سخن ها داشتم دور از فریب چشم غمازت چو زلفت گر مرا بودی مجال حرف در گوشی نمی سنجد...
-
لبت نه گوید و پیداست مـیگوید دلت آری... "محمد علی بهمنی"
پنجشنبه 5 اسفند 1395 23:50
لبت نه گوید و پیداست مـیگوید دلت آری که این سان دشمنی ، یعنی که خیلی دوستم داری دلت میآید آیا از زبانی این همه شیرین تو تنها حرف تلخی را همیشه بر زبان آری؟ نمیرنجم اگــر باور نداری عشق نابم را که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیاری چه میپرسی ضمیر شعرهایم کیست آنِ من مبادا لحظهای حتی مرا این گونــه پنداری ترا چون...
-
پیغام... "ساعد باقری"
دوشنبه 2 اسفند 1395 02:47
سرخوشم ، این ناگهان مستی ز بوی جام کیست ؟ شعله می ریزد زبانم ، بر زبانم نام کیست ؟ کوچه های روشن دل ، در صدای او رهاست می رود منزل به منزل ، این طنین گام کیست ؟ اینک آن خون ؛ خون تلخ سنگ بودن های من نذر شیرین کاری شمشیر خون آشام کیست ؟ آن جنون لا ابالی ، وحشی صحرای وهم در پناه کیست امروز ای عزیزان رام کیست ؟ از پی هم...
-
بامن بمان..."نفیسه مقدادی"
دوشنبه 2 اسفند 1395 02:35
با من بمان تا در کنارت جان بگیرم در سینه ی طوفانیت سامان بگیرم دیروز با نامت شدم آغاز ، مگذار امروز بی نامِ تو ، من پایان بگیرم در دشت بی آب خیالم ریشه کردی فرصت بده تا وامی از باران بگیرم جان دادم گر باب میل توست،هر دم چشمت مرا کافی ست تا فرمان بگیرم رنگ خزان چون می زنی بر لحظه هایم من داد خود از مهر یا آبان بگیرم ؟...
-
غریبانه ..."هوشنگ ابتهاج"
یکشنبه 1 اسفند 1395 01:59
بگردید ، بگردید ، درین خانه بگردید درین خانه غریبند ، غریبانه بگردید یکی مرغ چمن بود که جفت دل من بود جهان لانه ی او نیست پی لانه بگردید یکی ساقی مست است پس پرده نشسته ست قدح پیش فرستاد که مستانه بگردید یکی لذت مستی ست ، نهان زیر لب کیست ؟ ازین دست بدان دست چو پیمانه بگردید یکی مرغ غریب است که باغ دل من خورد به دامش...
-
کوچه های عاشقی..." کیهان حکمت شعار"
یکشنبه 1 اسفند 1395 01:30
بوی باران می دهد این کـــــــوچه های عاشقی عطــــــــــــرگل های عطش آلود و یاس و رازقی بوی احســـاس دلم چون خاک باران خورده بود ذره ای از اشـک حق ،برگونه ام سر خورده بود این من و در جســـتجوی شعری از عمق وجود شــــــــعر باران خورده ام بر دیده ، تقدیم تو بود
-
خواب می بینم تو را هر شب که مهمان منی...“؟”
شنبه 30 بهمن 1395 02:30
خواب می بینم تو را هر شب که مهمان منی در کنارم هستی و هر لحظه در جان منی گونه های زرد من تر می شود از اشک شوق همچو باران گوهر غلطان چشمان منی در بغل می گیرم آن اندام زیبای تو را خواب می بینم که چون گل بین دستان منی بارها می بینمت چون هاله ای در دشت نور در میان آسمان ، ماه درخشان منی تا سحر با یاد تو با عشق خلوت می کنم...
-
خورشید آرزو... “فریدون مشیری”
شنبه 30 بهمن 1395 02:26
بگذار سر به سینه من تا که بشنوی آهنگ اشتیاق دلی دردمند را شاید که پیش ازین نپسندی به کار عشق آزار این رمیده سر در کمند را بگذار سر به سینه من تا بگویمت اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان عمریاست در هوای تو از آشیان جداست دلتنگم آن چنان که اگر ببینمت به کام خواهم که جاودانه بنالم به...
-
باز کن در را برایت شعر ناب آورده ام..."محمدرضا بداغی"
جمعه 29 بهمن 1395 03:36
باز کن در را برایت شعر ناب آورده ام یک غزل شیرین تر از شهد شراب آورده ام باز کن در را که از صحن بلند آسمان یک بغل احساس گرم آفتاب آورده ام از صدای تیشه ی فرهاد بر آغوش کوه بوسه ی دلچسب شیرین ، بازتاب آورده ام از نگاه مست مجنون بر مدار زندگی عشق را بالاترین فصل الخطاب آورده ام گفته بودی عقل را در راه دل باید شکست یک...
-
می روم اما نمی پرسم ز خویش..."فروِغ فرخزاد"
جمعه 29 بهمن 1395 03:26
می روم اما نمی پرسم ز خویش ره کجا ، منزل کجا ، مقصود چیست؟ بوسه می بخشم ولی خود غافلم کاین دل دیوانه را معبود کیست؟ آه ، آری این منم اما چه سود او که در من بود دیگر نیست نیست! می خروشم زیر لب دیوانه وار او که در من بود آخر کیست؟ کیست؟
-
با چشمهایت حرف دارم... “سیدعلی صالحی”
چهارشنبه 27 بهمن 1395 02:33
با چشمهایت حرف دارم میخواهم ناگفتههای بسیاری را برایت بگویم از بهار، از بغضهای نبودنت، از نامههای چشمانم ... که همیشه بی جواب ماند باور نمیکنی؟ تمام این روزها با لبخندت آفتابی بود اما دلتنگی آغوشت رهایم نمیکند، به راستی عشق بزرگترین آرامش جهان است . ..
-
بند بگسل باش آزاد ای پسر..."مولانا"
چهارشنبه 27 بهمن 1395 02:18
بند بگسل باش آزاد ای پسر چند باشی بند سیم و بند زر گر بریزی بحر را در کوزهای چند گنجد قسمت یک روزهای کوزهٔ چشم حریصان پر نشد تا صدف قانع نشد پر در نشد هر که را جامه ز عشقی چاک شد او ز حرص و عیب کلی پاک شد شاد باش ای عشق خوش سودای ما ای طبیب جمله علت های ما
-
تشنه..."فروغ فرخزاد"
دوشنبه 25 بهمن 1395 02:40
من گلی بودم در رگ هر برگ لرزانم خزیده عطر بس افسون در شبی تاریک روییدم تشنه لب بر ساحل کارون بر تنم تنها شراب شبنم خورشید می لغزید یا لب سوزنده مردی که با چشمان خاموشش سرزنش می کرد دستی را که از هر شاخه سر سبز غنچه نشکفته ای می چید پیکرم فریاد زیبایی در سکوتم نغمه خوان لب های تنهایی دیدگانم خیره در رویای شوم سرزمینی...
-
صبح...“یداله رویایی”
دوشنبه 25 بهمن 1395 02:18
جرس از همهمه افتاد که باز کاروان افتد در راه درنگ نای آوازگر پیک خروس به هر آن دور طنین داد چو زنگ شب سپیدی زد و چون مار گریخت روز ماری گشت آغوش گشود قطره قطره همه دنیای وجود ریخت در دامن این مار کبود ریخت بر خاک همه اخترکان خاک رخساره دگر بگرفت سایه های دشت از هم واشد دشت خمیازه ز پیکر بگرفت لحظه ای در آن هر چه مشکوک...
-
دلبرنوازی... “؟”
یکشنبه 24 بهمن 1395 02:42
ﻣﻦ ﺑﻪ ﻓﺮﻣﺎﻥ ﺩﻟﻢ ﺩﻟﺒﺮ ﻧﻮﺍﺯﯼ میﮑﻨﻢ ﺩﻟﺒﺮﻡ ﺷﺎﯾﺪ ﻧﺪﺍﻧﺪ ﻋﺸﻖ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﺘﻢ ﺧﺎﻝ لب هاﯾﺶ ﻭﻟﯽ ﺍﻭ نمی دﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻣﻬﻤﺎﻥ ﻧﻮﺍﺯﯼ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﺑﺎﺩ ﮔﯿﺴﻮﺍﻧﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺳﻮ ﻭ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺳﻮ می برﺩ ﻣﻦ ﭼﻮﻧﺎﻥ ﺑﺎﺩﯼ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﯾﮑﻪ ﺗﺎﺯﯼ می کنم ﺍﻭ ﭼﻮﻧﺎﻥ ﻧﯿﻠﻮﻓﺮﯼ ﺑﺎ ﻧﻮﺭ ﺑﺎﺯﯼ می کند ﻣﻦ ﭼﻨﺎﻥ ﯾﮏ ﻣﺮﻍ ﻋﺎﺷﻖ ﻫﻤﻨﻮﺍﺯﯼ می کنم ﻋﺎﻗﺒﺖ ﯾﮏ ﺷﺐ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ ﻧﺎﻣﻪ ﺍی...
-
برای آزادی...“ فرخی یزدی”
جمعه 22 بهمن 1395 03:15
آن زمان که بنهادم سر به پای آزادی دست خود ز جان شستم از برای آزادی تا مگر به دست آرم دامن وصالش را می دوم به پای سر در قفای آزادی با عوامل تکفیر صنف ارتجاعی باز حمله میکند دایم بر بنای آزادی در محیط طوفان زا ، ماهرانه در جنگ است ناخدای استبداد با خدای آزادی دامن محبت را گر کنی ز خون رنگین می توان تو را گفتن پیشوای...
-
سرای امید...“هوشنگ ابتهاج”
جمعه 22 بهمن 1395 02:05
ایران ای سرای امید بر بامت سپیده دمید بنگر کزین ره پر خون خورشیدی خجسته رسید اگر چه دل ها پر خون است شکوه شادی افزون است سپیده ما گلگون است ،وای گلگون است که دست دشمن در خون است ای ایران غمت مرساد جاویدان شکوه تو باد راه ما راه حق راه بهروزی است اتحاد اتحاد رمز پیروزی است صلح و آزادی جاودانه در همه جهان، خوش باد...
-
بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست...“فاضل نظری”
چهارشنبه 20 بهمن 1395 23:50
بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست باز می پرسمت از مسئله دوری و عشق و سکوت تو جواب...
-
عاقبت قلب تو را با شعر راضی می کنم... “؟”
سهشنبه 19 بهمن 1395 02:17
عاقبت قلب تو را با شعر راضی می کنم با ردیف و قافیه دیوانه بازی می کنم می روم در مجلس مشروطه ساکن می شوم یک سخنرانی علیه حزب نازی می کنم انقلابی می کنم سبز و سپید و سرخ و زرد قلب خود را با تو تقسیم اراضی می کنم کودتای مخملی در چشم مهرویان رواست حصر می سازم تو را، پرونده سازی می کنم کاش می شد صورت ماه تو گلباران کنم تا...