-
باید به دلت دل بسپارم که ببارم... "شهراد میدری"
سهشنبه 13 مرداد 1394 01:05
باید به دلت دل بسپارم که ببارم آنقدر تو را دوست بدارم که ببارم در تاب و تب دیدنت آرام نگیرم هر ثانیه قرنی بشمارم که ببارم عشق آمده و خانه خرابی چه قشنگ است کرده ست غم و درد نثارم که ببارم من خسته ترین ابر زمستانم و اینک افتاده به شوق تو گذارم که ببارم چشمان تو با نیم نگاهی زده آتش چون صاعقه ای دار و ندارم که ببارم...
-
وصیت نامه ی حافظ...
سهشنبه 13 مرداد 1394 01:02
من از آنکه گردم به مستی هلاک به آیین مستان بریدم به خاک به آب خرابات غسلم دهید پس آنگاه بر دوش مستم نهید به تابوتی از چوب تاکم کنید به راه خرابات خاکم کنید مریزید بر گور من جز شراب میارید در ماتمم جز رباب مبادا عزیزان که در مرگ من بنالند جز مطرب و چنگ زن تو خود حافظا سر ز مستی متاب که سلطان نخواهد خراج از خراب
-
دختر هندویی... " اسمر شجاعان"
دوشنبه 12 مرداد 1394 01:14
از من تو بوسه بی حیا در خواب خواهی ؟ اندام ماهی روی شط آب خواهی ؟ قندانِ چینیِ سفیدِ رویِ سینی کوری ندیدی از لبم عناب خواهی ؟ با پنجه روی قطره قطره موجِ دریا رقصِ پری را در شبِ مهتاب خواهی؟ دستم بگیری و تنِ مرجانی ام را در حلقه ی بازوی خود قُلاب خواهی ؟ رو سینه ریزم نقشِ طاووس پرنده با رنگ های شهره ی کمیاب خواهی ؟...
-
مخاطبه شمع و پروانه... " سعدی"
دوشنبه 12 مرداد 1394 01:08
شبی یاد دارم که چشمم نخفت شنیدم که پروانه با شمع گفت که من عاشقم گر بسوزم رواست تو را گریه و سوز باری چراست؟ بگفت ای هوادار مسکین من برفت انگبین یار شیرین من چو شیرینی از من بدر میرود چو فرهادم آتش به سر میرود همی گفت و هر لحظه سیلاب درد فرو میدویدش به رخسار زرد که ای مدعی عشق کار تو نیست که نه صبر داری نه یارای...
-
ترس... "مرتضی کیوان هاشمی"
یکشنبه 11 مرداد 1394 00:04
من از شب های تاریک بدون ماه می ترسم نه از شیر و پلنگ، از این همه روباه می ترسم مرا از جنگ رو در روی در میدان گریزی نیست ولی از دوستان آب زیر کاه می ترسم من از صد دشمن دانای لامذهب نمی ترسم ولی از زاهد بی عقل نا آگاه می ترسم پی گم گشته ام در چاه نادانی نمی گردم اصولأ من نمی دانم چرا از چاه می ترسم اگرچه راه دشوار است و...
-
هر آنچه عشق... "نجمه زارع"
شنبه 10 مرداد 1394 01:20
میان این همه آدم، همیشه بهترِ من فدای چشم سیاهت شود سراسر من فقط برای تو اینگونه زنده می مانم برای اینکه تویی سایه سایه بر سر من تو از کدام تباری؟ کدام قبله ی سبز؟ ! که ذکر توست فقط در نماز باور من فرشته های نگاهت دریچه ی غم را چگونه باز نکردند بر کبوتر من؟ تو مهربانتر از آنی که گفتنی باشی چه عاجز است ز درک تو، شعرِ...
-
به شعر خودت پناه بیاور... "امیر ارجینی"
جمعه 9 مرداد 1394 02:40
برایم از دل برکه دو کاسه ماه بیاور هواى روى تو دارم مرا به راه بیاور بریز تا که بریزم بنوش تا که بنوشم به پاس پاکى ام امشب کمى گناه بیاور در امتداد نگاهت , به گیسوان سیاهت براى روز سپیدم , شبى سیاه بیاور به صبر نه , به سکوتم. دوباره رو به سقوطم شکست خورده ام از خود تو هم سپاه بیاور به مهربانى اگر نه , به اخم خویش...
-
دختر حافظ کجایی؟... "شهراد میدری"
جمعه 9 مرداد 1394 01:34
دختر حافظ کجایی؟ آفتاب آورده ام زیر باران، کوزه بر دوشم شراب آورده ام خانه های خشتی و پرچین دورش سرو ناز شهر شیراز است یا من رو به خاب آورده ام؟ بس که ماندم پشت در، کوبه صدایش شد بلند باز کن در را که شوق بی حساب آورده ام رفته بابا قصر بو اسحاق یا شاه شجاع؟ من هرآنچه گفته را در یک کتاب آورده ام مادرت شاخه نبات، آن ترک...
-
ای سر و سامان همه تو... "حسین منزوی"
چهارشنبه 7 مرداد 1394 23:46
بی تو به سامان نرسم، ای سر و سامان همه تو ای به تو زنده همه من، ای به تنم جان همه تو من همه تو، تو همه تو، او همه تو، ما همه تو هر که و هرکس همه تو، این همه تو، آن همه تو من که به دریاش زدم تا چه کنی با دل من تخته تو و ورطه تو و ساحل و توفان همه تو ای همه دستان ز تو و مستی مستان ز تو هم رمز میستان همه تو راز نیستان...
-
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت ... "حافظ"
چهارشنبه 7 مرداد 1394 19:21
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت سر تسلیم من و خشت در میکدهها مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل تو پس پرده چه دانی...
-
مرا عاشق چنان باید... "مولوی"
چهارشنبه 7 مرداد 1394 01:35
مرا عاشق چنان باید که هر باری که برخیزد قیامتهای پرآتش ز هر سویی برانگیزد دلی خواهیم چون دوزخ که دوزخ را فروسوزد دو صد دریا بشوراند ز موج بحر نگریزد ملکها را چه مندیلی به دست خویش درپیچد چراغ لایزالی را چو قندیلی درآویزد چو شیری سوی جنگ آید دل او چون نهنگ آید بجز خود هیچ نگذارد و با خود نیز بستیزد چو هفت صد پرده دل...
-
مارابس... " قدسی مشهدی "
چهارشنبه 7 مرداد 1394 00:48
همچو خورشید به عالم نظری ما را بس نفس گرم و دل پر شرری ما را بس خنده در گلشن گیتی به گل ارزانی باد همچو شبنم به جهان چشم تری ما را بس گر چه دانم که میسر نشود روز وصال در شب هجر امید سحری ما را بس اگر از دیده کوته نظران افتادیم نیست غم صحبت صاحب نظری ما را بس در جهانی که نباشد ز کسی نام و نشان قدسی از گفته شیوا اثری ما...
-
دلبر نوازی... "؟"
چهارشنبه 7 مرداد 1394 00:16
من به فرمان دلم دلبر نوازی می کنم دلبرم شاید نداند عشق بازی می کنم عاشقانه می پرستم خال لبهایش ولی او نمی داند که من مهمان نوازی می کنم باد , گیسوانش را به این سو وبه آن سو می برد من چونان بادی کنارش یکه تازی می کنم او چونان نیلوفری با نور بازی می کند من چنان یک مرغ عاشق همنوازی می کنم عاقبت یک شب برایش می نویسم نامه...
-
گلچهره مپرس... "فریدون مشیری"
سهشنبه 6 مرداد 1394 01:52
گلچهره مپرس آن نغمه سرا از تو چرا جدا شد گلچهره مپرس پروانه ی تو بی تو کجا رها شد مپرس مپرس مرنجان دلــت را رها کن غمت را رها کن مخور غم مخور غم نـــگارا گلچهره مپرس آن نغمه سرا از تو چرا جدا شد مپرس مپرس
-
آرم تو را... "هاتف اصفهانی"
یکشنبه 4 مرداد 1394 01:39
سوی خود خوان یک رهم تا تحفه جان آرم تو را جان نثار افشان خاک آستان آرم تو را از کدامین باغی ای مرغ سحر با من بگوی تا پیام طایر هم آشیان آرم تو را من خموشم حال من میپرسی ای همدم که باز نالم و از نالهٔ خود در فغان آرم تو را شکوه از پیری کنی زاهد بیا همراه من تا به میخانه برم پیر و جوان آرم تو را ناله بیتاثیر و افغان...
-
کیش مهر... "استاد علامه محمد حسین طباطبایی "
یکشنبه 4 مرداد 1394 01:12
همی گویم و گفته ام بارها بود کیش من مهر دلدارها پرستش به مستی است در کیش مهر برون اند زین جرگه هشیارها به شادی و آسایش و خواب و خور ندارند کاری دل افگارها به جز اشک چشم و به جز داغ دل نباشد به دست گرفتارها کشیدند در کوی دلدادگان میان دل و کام، دیوارها چه فرهادها مرده در کوهها چه حلاجها رفته بر دارها چه دارد جهان جز دل...
-
ترا من چشم در راهم... "نیمایوشیج"
جمعه 2 مرداد 1394 01:28
ترا من چشم در راهم ترا من چشم در راهم شباهنگام که می گیرند در شاخ " تلاجن" سایه ها رنگ سیاهی وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم ترا من چشم در راهم شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمی کاهم ترا من چشم در راهم...
-
تورا... "پل الوار"
پنجشنبه 1 مرداد 1394 01:34
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب میشود و برای نخستین گلها تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم تو را به جای همه کسانی که دوست نمیدارم دوست میدارم
-
قضاوت نکن بی جهت عشق من ... "علی ابراهیمی"
چهارشنبه 31 تیر 1394 01:05
قضاوت نکن بی جهت عشق من نگو که بریدی و رفتی چه زود نمی رفتم از پیش تو تا ابد_ اگه این جدایی به نفعت نبود ملامت نکن این دل زخمیو نگو که به عشقت مردد شدم نخواستم گرفتار طوفان بشی چشامو اگه بستمو رد شدم پذیرفتن ترک تو سخت بود از اینکه تو رو باید از دس بدم ملامت نکن عشق من حاضرم تقاص تو رو تا ابد پس بدم کلنجار رفتم چقد...
-
ذهنیتی از گناه... "نجمه زارع"
دوشنبه 29 تیر 1394 20:29
خود را اگرچه سخت نگه داری از گناه گاهی شرایطی است که ناچاری از گناه هر لحظه ممکن است که با برق یک نگاه بر دوش تو نهاده شود باری از گناه گفتم: گناه کردم اگر عاشقت شدم گفتی تو هم چه ذهنیتی داری از گناه! سخت است این که دل بکنم از تو، از خودم از این نفس کشیدن اجباری، از گناه بالا گرفتهام سرِ خود را اگرچه عشق یک عمر ریخت...