-
چه تدبیر کنم؟... "حافظ"
یکشنبه 28 تیر 1394 17:32
صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم تا به کی در غم تو ناله شبگیر کنم دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود مگرش هم ز سر زلف تو زنجیر کنم آن چه در مدت هجر تو کشیدم هیهات در یکی نامه محال است که تحریر کنم با سر زلف تو مجموع پریشانی خود کو مجالی که سراسر همه تقریر کنم آن زمان کآرزوی دیدن جانم باشد در نظر نقش رخ خوب تو تصویر کنم گر...
-
عید آمد و عید آمد... "مولانا"
شنبه 27 تیر 1394 00:54
بگذشت مه روزه ، عید آمد و عید آمد بگذشت شب هجران، معشوق پدید آمد آن صبح چو صادق شد، عذرای تو وامق شد معشوق توعاشق شد، شیخ تو مرید آمد شد جنگ و نظر آمد، شد زهر و شکر آمد شد سنگ و گهر آمد، شد قفل و کلید آمد جان از تن آلوده، هم پاک به پاکی رفت هرچند چو خورشیدی بر پاک و پلید آمد از لذت جام تو دل مانده به دام تو جان نیز چو...
-
امشب در سر شوری دارم... "کریم فکور"
پنجشنبه 25 تیر 1394 23:47
امشب در سر شوری دارم امشب در دل نوری دارم باز امشب در اوج آسمانم باشد رازی با ستارگانم امشب یک سر شوق و شورم از این عالم گویی دورم از شادی پر گیرم که رسم به فلک سرود هستی خوانم در بر حور و ملک در آسمانها غوغا فکنم سبو بریزم ساغر شکنم امشب یک سر شوق و شورم از این عالم گویی دورم با ماه و پروین سخنی گویم وز روی مه خود...
-
سیل فنا... "سعدی"
سهشنبه 23 تیر 1394 13:48
به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست به غنیمت شمر ای دوست دم عیسی صبح تا دل مرده مگر زنده کنی کاین دم از اوست نه فلک راست مسلم نه ملک را حاصل آنچه در سر سویدای بنیآدم از اوست به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقیست به ارادت ببرم درد که درمان هم از اوست زخم خونینم اگر به نشود به باشد...
-
حرف دل... "اسمر شجاعان"
دوشنبه 22 تیر 1394 03:35
تنها تر از این من ،خدا آدم ندیدم اصلا به این دنیا دلی بی غم ندیدم با هر که گفتم حرف دل را او نفهمید غمگین تر از شاخه گل مریم ندیدم آنقدر در این قلب عاشق پیشه ام ریخت خون جگر را قطره ی شبنم ندیدم در پشت هر دردی که خندیدم تو دیدی جز هق هق و گریه به بالینم ندیدم من را از این حال پریشانی نترسان طغیان سیل جاری ام را کم...
-
رباعیات(1)... "ابوسعید ابوالخیر"
یکشنبه 21 تیر 1394 03:18
گر با غم عشق سازگار آید دل بر مرکب آرزو سوار آید دل گر دل نبود کجا وطن سازد عشق ور عشق نباشد به چه کار آید دل ***** چندت گفتم که دیده بردوز ای دل در راه بلا فتنه میندوز ای دل اکنون که شدی عاشق و بدروز ای دل تن درده و جان کن و جگر سوز ای دل
-
شب قدر است... "محمدخلیل مذئب "
پنجشنبه 18 تیر 1394 09:53
شب قدر است امشب مست مستم ای خدا با تو شدم تا مست دانستم که هستم ای خدا با تو در این خلوت تو من یا من تو، انصاف از تو میخواهم تو با من مست یا من مست هستم ای خدا با تو خواه از من که هرگز راه عقل و عافیت پویم که من دیوانه از روز الستم ای خدا با تو دویدم سالها اما به دور افتادم از کویت چو افتادم ز پا در خود نشستم ای...
-
طلوعم کن تو می تونی... "افشین یداللهی"
پنجشنبه 18 تیر 1394 09:40
غروبم مرگ رو دوشم ، طلوعم کن تو می تونی تمومم سایه می پوشم شروعم کن تو می تونی شدم خورشید غرق خون میون مغرب دریا من با چشمای بازت ببر تا مشرق رویا دلم با هر تپش با هر شکستن داره می فهمه که هر اندازه خوبه عشق همون اندازه بی رحمه چه راه هایی که رفتم تا بفهمم جز تو راهی نیست خلاصم کن از عشقایی که گاهی هست و گاهی نیست تو...
-
شعر شهادت حضرت علی(ع)... "محمد حسین صفاریان"
سهشنبه 16 تیر 1394 03:27
من کویرم لب من تشنه ی باران علی ست این لب تشنه ی پر شور، غزلخوان علی ست این که گسترده تر از وسعت آفاق شده است به یقین سفره ی گسترده ی دامان علی ست منّت نان و نمک نیست سر سفره ی او پس خوشا آن که در این دنیا مهمان علی ست آتش اشکی اگر در غزلم شعله ور است بی گمان قطره ای از درد فراوان علی ست لحظه ای پرتو حسنش ز تجلی دم زد...
-
دیوانه شو دیوانه شو... "مولانا"
سهشنبه 16 تیر 1394 03:09
حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو رو سینه را چون سینهها هفت آب شو از کینهها وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی گر سوی مستان میروی مستانه شو مستانه...
-
بیحرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست... "محمد سلمانی"
دوشنبه 15 تیر 1394 04:29
بیحرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست باور کنید پاسخ آیینه سنگ نیست سوگند میخورم به مرام پرندگان در عرف ما سزای پریدن تفنگ نیست با برگ گل نوشته به دیوار باغ ما وقتی بیا که حوصلة غنچه تنگ نیست در کارگاه رنگرزانِ دیار ما رنگی برای پوشش آثار ننگ نیست از بردگی مقام بلالی گرفتهاند در مکتبی که عزّت انسان به رنگ نیست دارد بهار...
-
لبخند می زنی... "سهیل محمودی"
یکشنبه 14 تیر 1394 02:37
لبخند می زنی به شب سوت و کور من آنک تویی سپیده ی فردای دور من آیینه ی عزیز جوانسالی منی تقدیر هم نهاده تو را در حضور من مثل خیال آمده ای و نشسته ای در لحظه های مبهمِ شعر و شعور من معلوم نیست، کیست که مغلوب می شود پروای بی بهانه ی تو یا غرور من ! این جَست و خیز شاد و سبکبالی تو چیست؟ یادآورِ گذشته ی پُر شرّ و شور من از...
-
خدا کند... "نجمه زارع"
جمعه 12 تیر 1394 12:58
خبر به دورترین نقطة جهان برسد نخواست او به من خسته ـ بی گمان ـ برسد شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشم خودت کسی که سهم تو باشد، به دیگران برسد چه می کنی، اگر او را که خواستی یک عمر به راحتی کسی از راه ناگهان برسد رها کنی، برود، از دلت جدا باشد به آن که دوست تَرَش داشته، به آن برسد رها کنی، بروند و دو تا پرنده شوند...
-
چشم مست تو... "شهراد میدری"
جمعه 12 تیر 1394 02:16
چشم مست تو به غارتگـری اش می نازد به سر گردنه کبک دری اش می نــــــازد مژه ابریشـــــم صف بسته ی بازیگوشت به دو بدپیله ی شیطان پری اش می نـازد فرش تبریـز نشسته ست به برف سبلان؟ یا بلوزت به تن آذری اش می نـــــــــــازد؟ هر کسی جای تو با عشــق تراشیده شود به کش و قوس چنین مرمری اش می نازد حسرت کشــــف حجابت به دل آینه...
-
میلاد امام حسن مجتبی (ع) مبارک...
پنجشنبه 11 تیر 1394 15:11
موکب باد صبا بگذشت از طرف چمن تا چمن را پرنیانِ سبز پوشاند به تن سبزه اندر سبزه بینى ، ارغوان در ارغوان لاله اندر لاله بینى ، یاسمن در یاسمن ساحت بستان ز فرّ سبزه شد باغ بهشت دامن صحرا ز بوى نافه شد رشک ختن نقش گل را آن چنان آراست نقّاش بهار کز شگفتى ماندت انگشت حیرت در دهن وه چه خوش بشکفته در گلزار زهرا نوگلى کز...
-
آه مرغ سحر... "شهراد میدری"
سهشنبه 9 تیر 1394 13:55
آه مرغ سحر! از میهنم ایران چه خبر؟ خوش خبر باشی از آن بیشه ی شیران چه خبر؟ پایتخت وطنم حال و هوایش خوب است؟ از "ط" دسته برافتاده ی تهران چه خبر؟ خانی آباد و ری و سنگلج و چاله حصار از جوادیه و دروازه شمیران چه خبر؟ راستی جاده ی چالوس هنوزم ابری ست؟ از شمال و مه و از جنگل گیلان چه خبر؟ قیصر از راه جنوب عاقبت...
-
ای شور ای ترنم... "حسین منزوی"
سهشنبه 9 تیر 1394 09:35
منگر چنین به چشمم، ای چشم آهوانه ترسم قرار و صبرم برخیزداز میانه ترسم به نام بوسه غارت کنم لبت را با عذر بیقراری ، این بهترین بهانه ترسم بسوزد آخر، همراه من ترا نیز این آتشی که از شوق در من کشد زبانه چون شب شوداز ایندست، اندیشهای مدام است در برکشیدنت مست، ای خواهش شبانه ای رجعت جوانی، در نیمه راه عمرم برشاخه خزانم نا...
-
زمستان... " مهدی اخوان ثالث"
سهشنبه 9 تیر 1394 09:13
زمستان سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت سرها در گریبان است کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را نگه جز پیش پا را دید، نتواند که ره تاریک و لغزان است وگر دست محبت سوی کس یازی به اکراه آورد دست از بغل بیرون که سرما سخت سوزان است نفس، کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک چو دیوار ایستد در پیش چشمانت نفس کاین...
-
مهرورزی... "حافظ"
شنبه 6 تیر 1394 14:47
پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بود مهرورزی تو با ما شهره آفاق بود یاد باد آن صحبت شبها که با نوشین لبان بحث سر عشق و ذکر حلقه عشاق بود پیش از این کاین سقف سبز و طاق مینا برکشند منظر چشم مرا ابروی جانان طاق بود از دم صبح ازل تا آخر شام ابد دوستی و مهر بر یک عهد و یک میثاق بود سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد ما...
-
آمدهای که راز من بر همگان بیان کنی... "مولانا"
پنجشنبه 4 تیر 1394 02:37
آمدهای که راز من بر همگان بیان کنی و آن شه بینشانه را جلوه دهی نشان کنی دوش خیال مست تو آمد و جام بر کفش گفتم می نمیخورم گفت مکن زیان کنی گفتم ترسم ار خورم شرم بپرد از سرم دست برم به جعد تو باز ز من کران کنی دید که ناز میکنم گفت بیا عجب کسی جان به تو روی آورد روی بدو گران کنی با همگان پلاس و کم با چو منی پلاس هم...