-
زن جوان... "حسین منزوی"
سهشنبه 27 مرداد 1394 02:09
زن جوان، غزلی با ردیف " آمد " بود که بر صحیفه ی تقدیر من مسود بود زنی که مثل غزلهـــای عاشقانه ی من به حسن مطلع و حسن طلب زبانزد بود مرا زقید زمان و مکان رهـــا می کرد اگرچه خود به زمان و مکان مقید بود به جلوه وجذبه درضیافت غزلم میان آمده و رفتگان سرآمد بود زنی که آمدنش مثل " آ " ی آمدنش رهایی نفس...
-
نیست ممکن رام کردن چشم جادوی ترا... "صائب تبریزی"
سهشنبه 27 مرداد 1394 02:03
نیست ممکن رام کردن چشم جادوی ترا سایه می بوسد زمین از دور، آهوی ترا نیستم شایسته گر نظاره روی ترا سجده ای از دور دارم طاق ابروی ترا پله ناز تو دارد نازنینان را سبک کوه تمکین سنگ کم باشد ترازوی ترا با سمن چون نسبت آن پیکر سیمین کنم؟ بستر گل، خار ناسازست پهلوی ترا آنچنان کز خط سواد مردمان روشن شود سرمه گویاتر کند چشم...
-
دوباره باز خواهم گشت... "اردلان سرفراز"
دوشنبه 26 مرداد 1394 01:23
دوباره باز خواهم گشت درِ گُلخانهها را بازخواهم کرد تمام آسمان را آبی پرواز خواهم کرد تو را در کوچههای کودکی آوازخواهم کرد از آنجائی که ماندم ناتمام، آغاز خواهم کرد تمام قفلها را باز خواهم کرد دوباره باغمان را سبز خواهم ساخت درخت عشق خواهم کاشت سیاهی یا سپیدی نه تمام رنگها را دوست خواهم داشت کبوترهای عاشق را گلهای...
-
سرای بی کسی... "هوشنگ ابتهاج-سایه"
یکشنبه 25 مرداد 1394 01:12
درین سرای بی کسی کسی به در نمی زند به دشت پُر ملالِ ما پرنده پَر نمی زند یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کُند کسی به کوچه سارِ شب درِ سحر نمی زند نشسته ام در انتظارِ این غبارِ بی سوار دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند گذرگهی ست پُر ستم که اندر او به غیرِ غم یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند دلِ خرابِ من دگر خراب تر نمی شود...
-
ﮔﻠﻮﺑﻨﺪﻯ ﺍﺯ ﺑﻬﺎﺭ ﻧﺎﺭﻧﺞ... "ﺁﺭﺯﻭ ﭘﺎﺭﺳﻰ"
شنبه 24 مرداد 1394 20:54
ﺯﻧﻰ ﻛﻪ ﮔﻠﻮﺑﻨﺪﻯ ﺍﺯ ﺑﻬﺎﺭ ﻧﺎﺭﻧﺞ ﺑﻪ ﮔﺮﺩﻥ ﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﺭﻳﺤﺎﻥ ﻭ ﻧﻌﻨﺎ ﺩﺭ ﺑﺎﻏﭽﻪ می کارد ﺑﺮﺍﻯ ﻗﻤﺮیها ﺩﺍﻧﻪ می پاشد ﻭ ﺑﺎ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺣﺮﻑ می زﻧﺪ ﻧﺎخنهایش ﺭﺍ ﺑﺎ ﺣﻨﺎ ﺭﻧﮓ می کند ﻭ ﮔﻴﺴﻮﺍﻥ ﺑﺎﻓﺘﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺭﻭﺑﺎنهای ﺭﻧﮕﻰ می بندد ﻧﻪ ﺍﺯ ﺧﺰﺍﻥ ﮔﻠﻪ ﺩﺍﺭﺩ، ﻧﻪ ﺍﺯ ﺩﺍغ ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻥ ﺯﻣﺴﺘﺎنهاﻳﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﻬﺎﺭ می بافد ﻭ ﺑﻬﺎﺭﻫﺎﻳﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﻰ... ﺍﻭ ﺯنیست ﻛﻪ ﺗﺎﺭ ﻭ ﭘﻮﺩﺵ...
-
کاش می دانستی... "کیوان شاهبداغی"
شنبه 24 مرداد 1394 20:12
پاسخ به شعر و اگر می نویسم: کاش می دانستی بعد از آن دعوت زیبا، به ملاقات خودت من چه حالی بودم خبر دعوت دیدار، چو از راه رسید پلک دل، باز پرید من سراسیمه، به دل بانگ زدم آفرین قلب صبور، زود برخیز عزیز جامه ی تنگ درآر و سراپا به سپیدی تو درآ آه کاش می دانستی بعد از این دعوت زیبا به ملاقات خودت من چه حالی دارم پلک دل باز...
-
و اگر مینویسم... "نیکی فیروزکوهی"
شنبه 24 مرداد 1394 20:07
و اگر مینویسم به شوقِ خلق احساس در لحظه است نه به عشقِ ابدیت یک نام کاش میدانستی ماندگاری افسانه های جاودانه را به یادگاری ثانیههای با تو بخشیده ام کاش میدانستی که این روزها شاعر نیستم عاشقم که شاعر پر از خواستن است و عاشق چه بی خواهش ...
-
نذر کرده ام... "مهدی اخوان ثالث"
جمعه 23 مرداد 1394 23:46
نذر کرده ام یک روزی که خوشحال تر بودم بیایم و بنویسم که زندگی را باید با لذت خورد که ضربه های روی سر را باید آرام بوسید و بعد لبخند زد و دوباره با شوق راه افتاد یک روزی که خوشحال تر بودم می آیم و می نویسم که این نیز بگذرد مثل همیشه که همه چیز گذشته است و آب از آسیاب و طبل طوفان از نوا افتاده است یک روزی که خوشحال تر...
-
خار خندید و به گل گفت سلام..."قیصر امین پور"
جمعه 23 مرداد 1394 23:36
خار خندید و به گل گفت سلام و جوابی نشنید خار رنجید ولی هیچ نگفت ساعتی چند گذشت گل چه زیبا شده بود دست بی رحمی نزدیک آمد،گل سراسیمه ز وحشت افسرد لیک آن خار در آن دست خلید و گل از مرگ رهید صبح فردا که رسید خار با شبنمی از خواب پرید گل صمیمانه به او گفت سلام... گل اگر خار نداشت دل اگر بی غم بود اگر از بهر کبوتر قفسی تنگ...
-
بر تیر نگاه تو دلم سینه سپر کرد... "قیصر امین پور"
جمعه 23 مرداد 1394 00:46
بر تیر نگاه تو دلم سینه سپر کرد تیر آمد و از این سپر و سینه گذر کرد چشم تو به زیبایی خود شیفتهتر شد همچون گل نرگس که در آیینه نظر کرد با عشق بگو سر به سر دل نگذارد طفلی دلکم را غم تو دست به سر کرد گفتیم دمی با غم تو راز نهانی عالم همه را شور و شر اشک خبر کرد سوز جگرم سوخته دامان دلم را آهی که کشیدیم در آیینه اثر کرد...
-
دلربایانه دگر بر سر ناز آمدهای... " صائب تبریزی"
جمعه 23 مرداد 1394 00:14
دلربایانه دگر بر سر ناز آمدهای از دل من چه به جا مانده که باز آمدهای در بغل شیشه و در دست قدح، در بر چنگ چشم بد دور که بسیار بساز آمدهای بگذر از ناز و برون آی ز پیراهن شرم که عجب تنگ در آغوش نیاز آمدهای می بده، می بستان، دست بزن پای بکوب به خرابات نه از بهر نماز آمدهای آنقدر باش که من از سر جان برخیزم چون به...
-
حال دنیا... "ابوسعید ابوالخیر"
پنجشنبه 22 مرداد 1394 00:35
حال دنیا را چو پرسیدم من از فرزانه ای گفت: یا آب است؛ یا خاک است یا پروانه ای گفتمش احوال عمرم را بگو؛ این عمر چیست؟ گفت یا برق است؛ یا باد است؛ یا افسانه ای گفتمش این ها که می بینی؛ چرا دل بسته اند؟ گفت یا خوابند؛ یا مستند؛ یا دیوانه ای! گفتمش احوال جانم را پس از مردن بگو گفت یا باغ است؛ یا نار است؛ یا ویرانه ای!
-
وصیت نامه ى وحشی بافقـی...
چهارشنبه 21 مرداد 1394 23:57
روز مرگم، هر که شیون کند از دور و برم دور کنید همه را مســــت و خراب از مــــی انــــگور کنیــد مرد غـسـال مرا سیــــر شـــرابـــــش بدهید مست مست از همه جا حـــال خرابش بدهیـــد بر مزارم مــگــذاریــد بـیـــاید واعــــــظ پـیــر میخانه بخواند غــزلــی از حــــافـــظ جای تلقــیـن به بالای سرم دف بـــزنیـــد شاهدی رقص...
-
عیش مدام... "حافظ"
چهارشنبه 21 مرداد 1394 00:39
گل در بر و می در کف و معشوق به کام است سلطان جهانم به چنین روز غلام است گو شمع میارید در این جمع که امشب در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است در مذهب ما باده حلال است ولیکن بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است گوشم همه بر قول نی و نغمه چنگ است چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است در مجلس ما عطر میامیز که ما را هر لحظه ز گیسوی...
-
شب تنهایی خوب..."سهراب سپهری"
دوشنبه 19 مرداد 1394 20:39
گوش کن ، دورترین مرغ جهان می خواند. شب سلیس است، و یکدست ، و باز. شمعدانی ها و صدادارترین شاخه فصل ، ماه را می شنوند. پلکان جلو ساختمان ، در فانوس به دست و در اسراف نسیم ، گوش کن ، جاده صدا می زند از دور قدم های ترا. چشم تو زینت تاریکی نیست. پلک ها را بتکان ، کفش به پا کن ، و بیا. و بیا تا جایی ، که پر ماه به انگشت...
-
جفت شیش آورده ام ... "مریم احمدی"
دوشنبه 19 مرداد 1394 02:02
رنگ چشمان تو آبی می کند احساس را بوسه هایت می دهد طعم خوش گیلاس را شیطنت هایت! دل شوریده شیرین می کند برق چشمانت هوایی کرده هرعکاس را با نفسهایت فضای خانه خوشبو می شود عطر آغوش تو رو کم کرده عطریاس را غرق دراحساس تو بی هیچ ناجی زنده ام حس و حالم بی تحمل کرده هر غواص را چشم از تو برنمی دارم؛ فقط مال منی بعد مدتها بدست...
-
من عاشق چشمت شدم... "دکتر افشین یداللهی"
دوشنبه 19 مرداد 1394 01:21
وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید من عاشق چشمت شدم ، نه عقل بود و نه دلی چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود آندم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود وقتی که من...
-
سخنی باتو... "سعدی"
شنبه 17 مرداد 1394 21:59
خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی چه از این به ارمغانی که تو خویشتن بیابی بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی دل خویش را بگفتم چو تو دوست میگرفتم نه عجب که خوبرویان بکنند بیوفایی تو جفای خود بکردی و نه من نمیتوانم که...
-
تو چقدر تنهایی... "سهراب سپهری"
شنبه 17 مرداد 1394 01:39
صبح امروز کسی گفت به من: تو چقدر تنهایی! گفتمش در پاسخ: تو چقدر حساسی؛ تن من گر تنهاست، دل من با دل هاست، دوستانی دارم بهتر از برگ درخت که دعایم گویند و دعاشان گویم، یادشان دردل من، قلبشان منزل من... صافى آب مرا یاد تو انداخت، رفیق تو دلت سبز، لبت سرخ، چراغت روشن چرخ روزیت همیشه چرخان نفست داغ، تنت گرم، دعایت با من...
-
باغ آینه... "احمد شاملو"
چهارشنبه 14 مرداد 1394 23:39
بر سنگفرش یارانِ ناشناختهام چون اخترانِ سوخته چندان به خاکِ تیره فروریختند سرد که گفتی دیگر زمین همیشه شبی بیستاره ماند. آنگاه من که بودم جغدِ سکوتِ لانهی تاریکِ دردِ خویش، چنگِ زهمگسیختهزه را یک سو نهادم فانوس برگرفته به معبر درآمدم گشتم میانِ کوچهی مردم این بانگ با لبام شررافشان: «ــ آهای! از پُشتِ شیشهها...