-
می خواهمت... "قیصر امین پور"
چهارشنبه 3 تیر 1394 00:54
می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را می جویمت چنانکه لب تشنه آب را محو تو ام چنانکه ستاره به چشم صبح یا شبنم سپیده دمان آفتاب را بی تابم آنچنان که درختان برای باد یا کودکان خفته به گهواره تاب را بایسته ای چنان که تپیدن برای دل یا آنچنان که بال پریدن ، عقاب را حتی اگر نباشی ، می آفرینمت چونان که التهاب بیابان، سراب را ای...
-
عشق یعنی... "؟"
سهشنبه 2 تیر 1394 02:17
عشق یعنی مستی ودیوانگی عشق یعنی با جهان بیگانگی عشق یعنی با پرستو پر زدن عشق یعنی آب بر آذر زدن عشق یعنی سوزنی آه شبان عشق یعنی معنی رنگین کمان عشق یعنی شاعری دل سوخته عشق یعنی آتشی افروخته عشق یعنی با گلی گفتن سخن عشق یعنی خون لاله بر چمن عشق یعنی شعله بر خرمن زدن عشق یعنی رسم دل بر هم زدن عشق یعنی بیستون کندن به دست...
-
بگذار تا مقابل روی تو بگذریم... "سعدی"
دوشنبه 1 تیر 1394 18:59
بگذار تا مقابل روی تو بگذریم دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم شوقست در جدایی و جورست در نظر هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست بازآ که روی در قدمانت بگستریم ما را سریست با تو که گر خلق روزگار دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم...
-
دست هایت دو جوجه گنجشک اند... "غلامرضا طریقی"
دوشنبه 1 تیر 1394 18:52
دست هایت دو جوجه گنجشک اند ، بازوانت دو شاخه ی بی جان ! ساق تــــو ساقـــه ی سفیـدی کــــه سر زده از سیاهــــی گلدان میوه های رسیده ای داری ، پشت پیراهن پر از رنگت مثل لیموی تازه ی « شیراز» روی یک تخته قالی « کرمان» ! فارغ از اختلاف «چپ» با «راست» من به چشمان تو می اندیشم ای نگـــاه همیشه شکاکت ، ائتلاف فرشتـــه با...
-
مرغ سحر... "ملکالشعرای بهار"
دوشنبه 1 تیر 1394 00:31
مرغ سحر ناله سر کن داغ مرا تازهتر کن زآه شرربار این قفس را برشکن و زیر و زبر کن بلبل پربسته! ز کنج قفس درآ نغمهٔ آزادی نوع بشر سرا وز نفسی عرصهٔ این خاک توده را پر شرر کن ظلم ظالم، جور صیاد آشیانم داده بر باد ای خدا! ای فلک! ای طبیعت! شام تاریک ما را سحر کن نوبهار است، گل به بار است ابر چشمم ژالهبار است این قفس چون...
-
مرغ سحر ... "غلامرضا طریقی"
یکشنبه 31 خرداد 1394 01:14
کمتر بخواه مرغ سحر ناله سرکند ! داغ مرا که سوخته ام تازه تر کند از جور روزگار جوی کم نمی شود حتی اگر تمام جهان را خبر کند ! در داغ آفتاب به مهتاب دلخوشیم پس از کسی مخواه که شق القمر کند ! در آشیانه نیز به مقصد نمی رسی وقتی زمانه خواست تو را دربدر کند ! غم بین آسمان و زمین پرده می کشد روزی اگر فلک شب ما را سحر کند !...
-
در زمین عشق... "شعبان کرم دخت"
شنبه 30 خرداد 1394 03:10
در زمین عشق ، در هوا عشق است در کجا عشق و نا کجا عشق است این که گاهی به یاد می آید همه در متن یادها عشق است خالی از راز عشق چیزی نیست در نفس عشق ، در صدا عشق است عشق زیبایی فراوان است همه ی ثروت گدا عشق است عشق چون و چرا ندارد هیچ نه فقط چون، خود چرا عشق است چیست در لذت همیشه ی ما چیست نبض صدای ما ؟عشق است آن همه...
-
چگونه سنگ شوم وقتی؟... "نجمه زارع"
جمعه 29 خرداد 1394 02:32
دوباره حرف دلم در گلوی لعنتی است تمام ترسم از این آبروی لعنتی است شبی می آیم و دل می زنم به دریاها و این بزرگترین آرزوی لعنتی است زمین چه می شود... آه ای خدای جادوگر ! بگو چه در پی این کهنه گوی لعنتی است زمان به صلح و صفا ختم می شود، هرچند زمین پر از بشر تندخوی لعنتی است چگونه سنگ شوم تا مرا تَرَک نزنند که هرچه سنگ در...
-
از کفر من تا دین تو... "افشین یدالهی"
جمعه 29 خرداد 1394 02:23
از کفر من تا دین تو راهی به جز تردید نیست دلخوش به فانوسم نکن، اینجا مگر خورشید نیست با حس ویرانی بیا تا بشکند دیوار من چیزی نگفتن بهتر از تکرار طوطی وار من بی جستجو ایمان ما از جنس عادت می شود حتی عبادت بی عمل وهم سعادت می شود با عشق آنسوی خطر جائی برای ترس نیست در انتهای موعظه دیگر مجال درس نیست کافر اگر عاشق شود بی...
-
غزلیات... "سعدی"
چهارشنبه 27 خرداد 1394 19:56
هر که را خاطر به روی دوست رغبت می کند بس پریشانی بباید بردنش چون موی دوست دیگران را عید اگر فرداست ما را از این دهست روزه داران ماه نو ببینند و ما ابروی دوست... حلول ماه مبارک رمضان مبارک...
-
جای ماهی کجاست؟... " عباسعلی سپاهی یونسی"
چهارشنبه 27 خرداد 1394 00:33
جای ماهی کجاست؟ در دریا پس چرا زیر خاکها بودند؟ ماهی و خاک! قصه تلخی است کاش در آبها رها بودند دست بسته به شهر آوردند صد و هفتاد و پنج ماهی را ماهی و دست بسته زیر خاک! من نمی فهمم این سیاهی را این سیاهی که یک نفر با خاک بکشد ساکنان دریا را ماهی و دست بسته زیر خاک حل کند یک نفر معما را! بیست و نه سال منتظر بودیم...
-
تا با غم عشق تو مرا کار افتاد... "مولانا"
دوشنبه 25 خرداد 1394 02:49
سودای تو را بهانه ای بس باشد مدهوش تو را ترانه ای بس باشد در کشتن ما چه میزنی تیغ جفا ما را سر تازیانه ای بس باشد تا با غم عشق تو مرا کار افتاد بیچاره دلم در غم بسیار افتاد بسیار فتاده بود، هم در غم عشق اما نه چنین زار که این بار افتاد هر روز دلم در غم تو زارتر است و ز من، دل بی رحم تو بیزارتر است بگذاشتی ام،غم تو...
-
دل ِتنگم... "ه.الف.سایه"
دوشنبه 25 خرداد 1394 00:27
من آن ابرم که می خواهد ببارد دل ِتنگم هوای گریه دارد دل ِتنگم غریبِ این در و دشت نمی داند کجا سر می گذارد...
-
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد... "حافظ"
یکشنبه 17 خرداد 1394 23:08
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد جلوهای کرد رخت دید ملک عشق نداشت عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد عقل میخواست کز آن شعله چراغ افروزد برق غیرت بدرخشید و جهان برهم زد مدعی خواست که آید به تماشاگه راز دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد دیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدند دل غمدیده ما بود که...
-
شعر انتظار... "میثم"
پنجشنبه 14 خرداد 1394 00:10
کویر تشنه شده قلبم، ای سحاب، بیا تمام زندگیم بی تو شد سراب، بیا هزار جمعه گذشت و نقاب نگشودی به جان فاطمه این جمعه بی نقاب بیا مباد آنکه بیایی و مرده باشم من شتاب کن که اجل می کند شتاب بیا گذشت عمر و ندیدم تو را به بیداری کرامتی کن و امشب مرا به خواب بیا به کوچه کوچة شهرم ز خون دل همه شب برای آمدنت ریختم گلاب بیا گناه...
-
ولادت امام زمان (عج) مبارک باد...
چهارشنبه 13 خرداد 1394 23:42
اى گل که ولاى تو در جان من است داغ غم دورى تو مهمان من است یک لحظه بیابه جان زهرا سوگند جاى قدمت به روى چشمان من است . . .
-
زدیم بر صف رندان و هر چه بادا باد... "حافظ"
دوشنبه 11 خرداد 1394 00:43
شراب و عیش نهان چیست کار بیبنیاد زدیم بر صف رندان و هر چه بادا باد گره ز دل بگشا و از سپهر یاد مکن که فکر هیچ مهندس چنین گره نگشاد ز انقلاب زمانه عجب مدار که چرخ از این فسانه هزاران هزار دارد یاد قدح به شرط ادب گیر زان که ترکیبش ز کاسه سر جمشید و بهمن است و قباد که آگه است که کاووس و کی کجا رفتند که واقف است که چون...
-
بوی بهار میآید... "جویا معروفی"
یکشنبه 10 خرداد 1394 01:08
کنارِ پنجره بوی بهار میآید بهار با دلِ عاشق کنار میآید "چمن حکایتِ اردیبهشت میگوید" شمیمِ نرگس و آوای سار میآید برای باغ و چمن نه، برای این دلِ تنگ بهار با دو سه تا گل به بار میآید به موجهای فروخفته مژده خواهم داد که ماه بر سرِ قول و قرار میآید نسیمِ "جامه دران" میرسد ز هر طرفی صلای عشق و...
-
نظربازی... "حافظ"
پنجشنبه 7 خرداد 1394 01:28
در نظربازی ما بیخبران حیرانند من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی عشق داند که در این دایره سرگردانند جلوه گاه رخ او دیده من تنها نیست ماه و خورشید همین آینه میگردانند عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدا ما همه بنده و این قوم خداوندانند مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم آه اگر خرقه پشمین به گرو...
-
راز هستی... "سهراب سپهری"
چهارشنبه 6 خرداد 1394 00:24
چه جالب... ناز را می کشیم، آه را می کشیم، انتظار را می کشیم، فریاد را می کشیم، درد را می کشیم، ولی بعد از این همه سال آنقدر نقاش خوبی نشده ایم که بتوانیم دست بکشیم ! از هر انچه آزارمان می دهد... به چه می اندیشی؟ نگرانی بیجاست عشق اینجا و خداهم اینجاست لحظه هارا دریاب زندگی در فردا نه همین امروز است راه ها منتظرند...