-
بمب جنون... "علیرضا آذر"
دوشنبه 15 دی 1393 01:37
بـــه خودم آمدم انگار تویـــی در من بود این کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود آن به هر لحظهی تبدار تو پیوند منم آنقدر داغ به جانـــم کـــه دماوند منم با توام ای شعر ... و زمینی که قسم خورد شکستم بدهد و زمـــان چنبـــره زد کار به دستم بدهد من تورا دیدم و آرام به خاک افتادم و از آن روز کـــه در بند تـــوام آزادم بی تو...
-
بیا که رایت منصور پادشاه رسید... "حافظ"
شنبه 13 دی 1393 21:09
بیا که رایت منصور پادشاه رسید نوید فتح و بشارت به مهر و ماه رسید جمال بخت ز روى ظفر نقاب انداخت کمال عدل به فریاد داد خواه رسید سپهر دور خوش اکنون زند که ماه آمد جهان به کام اکنون رسد که شاه رسید ز قاطعان طریق این زمان شوند ایمن قوافل دل و دانش که مرد راه رسید عزیز مصر برغم برادران غیور ز قعر چاه بر آمد باوج ماه رسید...
-
دو کاج... "محمد جواد محبت"
جمعه 12 دی 1393 12:43
شعر زیبای دو کاج (نسخه قدیم) در کنار خطوط سیم پیام خارج از ده دو کاج روئیدند سالیان دراز رهگذران آن دو را چون دو دوست می دیدند یکی از روز های سرد پاییزی زیر رگبار و تازیانه باد یکی از کاج ها به خود لرزید خم شد و روی دیگری افتاد گفت ای آشنا ببخش مرا خوب درحال من تامل کن ریشه هایم زخاک بیرون است چند روزی مرا تحمل کن کاج...
-
دامن ساتن... "علیرضا آذر"
جمعه 12 دی 1393 12:31
چشمان تو یادم داد فریاد کشیدن را تا قله به سر رفتن از کـــوه پریدن را اصرار نکن بانو این پیچ و خم وحشی در مسخره پیچانده رویای رسیدن را تا شوق سخن رویید رگبار سکوت آمد تا در تن خود گیــرد گلــــواژه گزیدن را با اینکه دهانها را ایمان و قسم بسته از گوش کــــه میگیرد آیات شنیدن را تا بوده همین بوده از کاسهی هم خوردیم...
-
عاقبت یک روز مغرب محو مشرق میشود... " خلیل ذکاوت "
دوشنبه 8 دی 1393 22:46
عاقبت یک روز مغرب محو مشرق می شود عاقبت غربی ترین دل نیز عاشق می شود شرط می بندم که فردایی نه خیلی دیر و دور مهربانی ، حاکم کل مناطق می شود هم زمان, سهمیه ی دلهای دلتنگ و صبور هم زمین, ارثیه ی جانهای لایق می شود قلب هر خاکی که بشکافند نشانش عاشقی است هر گلی که غنچه زد نامش شقایق می شود با صداقت آسمان سهمی برابر میدهد...
-
بازیچه عشق... "رع"
دوشنبه 8 دی 1393 02:10
نگاهم با نگاهت در هم آمیخت نمی دانم دلم دیوانه ی کیست؟ اگر دل را کنم بازیچه عشق نمی دانم که عشق بازیچه ی کیست؟ ********** دلم در کوی یارم هست مهمان سرای هر دو ما کوی جانان سفر گر بی نشان باشد مهیا همه گویند چه شد عهد نگاران؟
-
گفتنی هایی هست... "صحیفه سجادیه"
دوشنبه 8 دی 1393 01:59
گفتنی هایی هست که هیچ قلبی محرم آن نیست و تنهایی هایی هست که هیچ جمعی آنرا پر نمی کند الهی... پرسش هایی هست که جز تو کسی قادر به پاسخ دادنش نیست قصد هایی هست که جز به توفیق تو میسر نمی شود الهی... تلاش هایی هست که جز به مدد تو ثمر نمی بخشد تغییراتی هست که جز به تقدیر تو ممکن نیست و دعاهایی هست که جز به آمین تو اجابت...
-
معاشران گره از زلف یار باز کنید... "حافظ"
یکشنبه 7 دی 1393 02:52
معاشران گره از زلف یار باز کنید شبی خوش است بدین قصهاش دراز کنید حضور خلوت انس است و دوستان جمعند و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید رباب و چنگ به بانگ بلند میگویند که گوش هوش به پیغام اهل راز کنید به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد گر اعتماد بر الطاف کارساز کنید میان عاشق و معشوق فرق بسیار است چو یار ناز نماید شما...
-
هوا بارانی است و فصل پاییز... "هیلا صدیقی"
یکشنبه 7 دی 1393 02:50
هوا بارانی است و فصل پاییز گلوی آسمان از بغض لبریز به سجده آمده ابری که انگار شده از داغ تابستانه سرریز هوای مدرسه ، بوی الفبا صدای زنگ اول محکم وتیز جزای خنده های بی مجوز و شادی ها و تفریحات نا چیز برای نوجوانی های ما بود فرود خشم و تهمت های یک ریز رسیده اول مهر و درونم پرست ازلحظه های خاطرانگیز کلاس درس خالی مانده...
-
بخشی از نامه ی رابیندرانات تاگور به همسرش...
شنبه 6 دی 1393 00:06
بیا… همان گونه که هستی بیا دیر مکن… گیسوان مواجت آشفته فرق مویت پاشیده. بیا دلگیر مشو بیا همان گونه که هستی بیا دیر مکن چمن ها را پایمال کرده به سرعت بیا اگر چه مروارید های گردنبندت بیفتد و گم شود باز بیا و دلگیر مشو از کشتزارها بیا، تندتر بیا… ابرهایی که آسمان را پوشیده است می بینی در طول رود که در آن دیده می شود...
-
همیشه چشم من از دوری تو بارانی ست... "علیرضا شیدا"
پنجشنبه 4 دی 1393 22:00
قرار بــــــود که در قلبــــــــم آشیانه کـُنی دل بــــلا زده را خانه ی تـــــــــرانه کـُنی بـــــرای درد پریشانی اش دوا بــــــشوی همیشه گیسوی او را بشوق شانه کـُنی غرور من به عروســــک چه نسبتی دارد درست نیست که رفتار کــــودکانه کـُنی همیشه چشم من از دوری تو بارانی ست چقــــــــدر اشک از این ابـــــرها روانه کـُنی...
-
یا که به راه آرم این صید دل رمیده را... "ملک الشعرای بهار"
چهارشنبه 3 دی 1393 22:10
یا که به راه آرم این صید دل رمیده را یا به رهت سپارم این جان به لب رسیده را یا ز لبت کنم طلب قیمت خون خویشتن یا به تو واگذارم این جسم به خون تپیده را کودک اشک من شود خاکنشین ز ناز تو خاکنشین چرا کنی کودک نازدیده را؟ چهره به زر کشیدهام، بهر تو زر خریدهام خواجه! به هیچکس مده بندهی زر خریده را گر ز نظر نهان شوم چون...
-
تورا دوست دارم... "هما میرافشار"
چهارشنبه 3 دی 1393 02:27
تورا دوست دارم، تو را می پرستم تورا دوست دارم، تورا دوست دارم تورا چون بهاران، چو ذرات باران توراچون ستاره، چنان ابر پاره چو امواج دریا، چو مستی،چو رویا چو مبنای پر می، چنان ناله ی نی تورا دوست دارم، تورامی پرستم، تورامی پرستم تو هستی جوانی، توای زندگانی تو ای چون دل و دین، تو ای جان شیرین توای هم چوپیمان، مقدس چو...
-
زائری بارانی... "رضا نیکوکار"
دوشنبه 1 دی 1393 22:07
زائری بارانی ام،آقا، به دادم می رسی؟ بی پناهم،خسته ام،تنها،به دادم می رسی؟ گرچه آهو نیستم اما پر از دلتنگی ام ضامن چشمان آهوها! به دادم می رسی؟ از کبوترها که می پرسم نشانم می دهند گنبد و گلدسته هایت را،به دادم می رسی؟ ماهی افتاده بر خاکم،لبالب تشنگی پهنه ی آبی ترین دریا! به دادم می رسی؟ ماه نورانی شب های سیاه عمر من !...
-
غریبستان ، شعر وفات پیامبر اکرم (ص)... "یوسف رحیمی"
شنبه 29 آذر 1393 21:52
رحلت جانسوز نبی اکرم(ص) تسلیت و تعزیت باد... آمدی با تجلّی توحید به زمین آوری شرافت را ببری از میان این مردم غفلت و کفر و جاهلیت را ولی افسوس عدّه ای بودند غرق در ظلمت و تباهی ها در حضور زلال تو حتّی پِیِ مال و مقام خواهی ها سال ها در کنار تو امّا دلشان از تب تو عاری بود چیزی از نور تو نفهمیدند کار آن ها سیاهکاری بود...
-
اشعار رحلت حضرت پیامبر صلی الله علیه و آله... "محسن حنیفی"
شنبه 29 آذر 1393 21:45
هر کس خماریِ می و صهبا کشیده است خود را به زیر سایه آقا کشیده است دستی که بالهای مرا التیام داد من را به طوف گنبد خضرا کشیده است او مهربانتر از پدرم قبل خلقتم شصت وسه سال زحمت من را کشیده است ما قوم و خویش آل عبا در قیامتیم آقا عبای خود به سر ما کشیده است ما را به دست فاطمه ی خود سپرده است ما را دخیل چادر زهرا کشیده...
-
گیسوی حسرت... "؟"
جمعه 28 آذر 1393 19:36
یوسف مصری نمی آید به کنعان دلم بازسر را می گذارد غم به دامان دلم بی حضورچتر دستانت ببین یعقوب وار مانده ام امشب دوباره زیر باران دلم خوب می دانی زلیخای جنون با من چه کرد پاره شد در ماتم عصمت گریبان دلم نوح من ! خاصیت عشق است امواج بلند کشتی ات را بشکن و بنشین به طوفان دلم کی بهارت می وزد بر گیسوان حسرتم کی نگاهت می...
-
صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن... "حافظ"
جمعه 28 آذر 1393 00:23
صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن دور فلک درنگ ندارد شتاب کن زان پیشتر که عالم فانی شود خراب ما را ز جام بادهٔ گلگون خراب کن خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کرد گر برگ عیش میطلبی ترک خواب کن روزی که چرخ از گِل ما کوزهها کند زنهار کاسهٔ سر ما پرشراب کن ما مرد زهد و توبه و طامات نیستیم با ما به جام بادهٔ صافی خطاب کن کار صواب،...
-
مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم... "مولانا"
جمعه 28 آذر 1393 00:19
مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا زهره شیر است مرا زهره تابنده شدم گفت که دیوانه نه ای لایق این خانه نه ای رفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدم گفت که سرمست نه ای رو که از این دست نه ای رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم گفت که تو کشته نه ای در طرب آغشته...
-
اشک رازیست لبخند رازیست عشق رازیست... "احمد شاملو "
پنجشنبه 27 آذر 1393 00:47
اشک رازیست، لبخند رازیست، عشق رازیست اشک آن شب لبخند عشقم بود قصه نیستم که بگویی نغمه نیستم که بخوانی صدا نیستم که بشنوی یا چیزی چنان که ببینی یا چیزی چنان که بدانی من درد مشترکم مرا فریاد کن درخت با جنگل سخن می گوید علف با صحرا ستاره با کهکشان و من با تو سخن می گویم نامت را به من بگو دستت را به من بده حرفت را به من...