-
مها از روی خوبی شب برافکن... "عسجدی مروزی"
پنجشنبه 23 بهمن 1393 00:13
مها از روی خوبی شب برافکن فغان و ناله در هر کشور افکن کمند زلف دست افزار بگشای سر گردنکشان در پا درافکن هلاک جان هر بیچارهای را مسلسل جعد مشکین در برافکن ز لب عناب را خون در دل انداز ز پسته شوری اندر شکّر افکن چون جان «عسجدی» صید لبت شد کمند زلف اندر دیگر افکن
-
بزنم یا نزنم ؟... "قیصر امین پور"
چهارشنبه 22 بهمن 1393 01:43
حرف ها دارم اما ... بزنم یا نزنم ؟ با تو ام ! با تو ! خدا را ! بزنم یا نزنم ؟ همه ی حرف دلم با تو همین است که، دوست چه کنم ؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم ؟ عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم ؟ گفته بودم که به دریا نزنم دل اما کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم ؟ از ازل تا به ابد پرسش آدم این است...
-
اشعاری از رابعه بلخی...
چهارشنبه 22 بهمن 1393 01:32
نشسته بود آن دختر دلفروز براه و رودکی میرفت یک روز اگر بیتی چو آبِ زر بگفتی بسی دختر از آن بهتر بگفتی بسی اشعار گفت آن روز اُستاد که آن دختر مجاباتش فرستاد ز لطف طبع آن دلداده دمساز تعجب ماند آنجا رودکی باز ********** خبر دهند که بارید بر سر ایّوب ز آسمان، ملخان و سرِ همه زرّین اگر ببارد زرین ملخ بر او از صبر سزد که...
-
غزل شماره ۷۸... "حافظ"
چهارشنبه 22 بهمن 1393 01:29
دیدی که یار جز سر جور و ستم نداشت بشکست عهد وز غم ما هیچ غم نداشت یا رب مگیرش ار چه دل چون کبوترم افکند و کُشت و عزّت صید حرم نداشت بر من جفا ز بخت من آمد وگرنه یار حاشا که رسم لطف و طریق کرم نداشت با این همه هر آن که نه خواری کشید از او هر جا که رفت هیچ کسش محترم نداشت ساقی بیار باده و با محتسب بگو انکار ما مکن که...
-
زمانه قرعه ی نو میزند به نام شما... "امیرهوشنگ ابتهاج"
چهارشنبه 22 بهمن 1393 01:22
زمانه قرعه ی نو میزند به نام شما خوشا شما که جهان میرود به کام شما در این هوا چه نفسها پر آتش است و خوش است که بوی عود دل ماست در مشام شما تنور سینه ی سوزان ما به یاد آرید کز آتش دل ما پخته گشت خام شما فروغ گوهری از گنج خانه ی شب ماست چراغ صبح که برمیدمد ز بام شما ز صدق آینه کردار صبحخیزان بود که نقش طلعت خورشید...
-
مثنوی طنز دکتر بازی... "اسماعیل امینی"
سهشنبه 21 بهمن 1393 01:12
این شعر دربارۀ موج علاقۀ عمومی به مدرک دکتری است. خاک ایران یکسر از دکتر پر است هر که دکتر نیست نانش آجر است ملک ایران سرزمین دکتران این قدر دکتر نباشد در جهان شهر دکتر کوچه دکتر باغ دک! کبک دکتر فنچ دکتر زاغ دک! عابران هر خیابان دکترند دانه های برف و باران دکترند هم وزیران هم مدیران دکترند بیش تر از نصف ایران دکترند...
-
عاشقانه... "رع"
دوشنبه 20 بهمن 1393 00:55
دلا دلبر نمی داند که عشقش آتشی افروخت کزو دامان تنهایی به صد شعله ی وصلش سوخت من و هستی،من و مستی، من و دریای شورمستی در این وادی سرمستی، فروغی نو بهم آمیخت...
-
بزم وصال... "رع"
دوشنبه 20 بهمن 1393 00:47
گل لبخند به لبم بوسه مستانه زند سرو سرخم شده از قهقهه ام می لرزد چه صبوح طرب انگیز و چه نوائی سرمد بر سر بزم وصال تو مهیا باشد!...
-
شرح پیری... "رودکی"
دوشنبه 20 بهمن 1393 00:33
مرا بسود و فرو ریخت هر چه دندان بود نبود دندان، لابل چراغ تابان بود سپید سیم زده بود و در و مرجان بود ستارهٔ سحری بود و قطره باران بود یکی نماند کنون زان همه، بسود و بریخت چه نحس بود! همانا که نحس کیوان بود نه نحس کیوان بود و نه روزگار دراز چو بود؟ منت بگویم: قضای یزدان بود جهان همیشه چنین است، گرد گردان است همیشه تا...
-
مستی... "سنایی"
دوشنبه 20 بهمن 1393 00:25
نکند دانا مستی نخورد عاقل می ننهد مرد خردمند سوی مستی پی چه خوری چیزی کز خوردن آن چیز ترا نی چون سرو نماید به مثل سرو چو نی گر کنی بخشش گویند که می کرد نه او ور کنی عربده گویند که او کرد نه می
-
دختران دشت!... "احمد شاملو"
یکشنبه 19 بهمن 1393 02:29
دختران دشت ! دختران انتظار ! دختران امید تنگ در دشت بی کران، و آرزوهای بیکران در خلق های تنگ ! دختران آلاچیق نو در آلاچیق هائی که صد سال از زره جامه تان اگر بشکوفید باد دیوانه یال بلند اسب تمنا را آشفته کرد خواهد ... دختران رود گل آلود دختران هزار ستون شعله،به طاق بلند دود دختران عشق های دور روز سکوت و کار شب های...
-
ز دینارگون بید و ابر سپید... "غضایری"
جمعه 17 بهمن 1393 01:26
ز دینارگون بید و ابر سپید زمین گشته زرین و سیمین سما چرا ناید آهوی سیمین من که بر چشم کردمش جای چرا نسیم دو زلفین او بگذرد برآمیخته با نسیم صبا چه گویمش گویمش چون بگذرد الا یا نسیم الصبا مرحبا کنم خدمت پادشا تا کند مرا بر تو بر پادشا پادشا به دست اندرش برق و زیرش براق که یاردش پیش آمدن وز کجا؟ که نه طعن ژوبینش رد کرد...
-
ایران من... "شهراد میدری"
جمعه 17 بهمن 1393 00:47
ایران ِ من! ای سرزمین ِ مزدک و مانی! خشم ِ پلنگ و آه ِ شیر و چشم ِ جیرانی! دروازه ی ِ زرین خاور، مادر ِ خورشید! ای نقره کاری های ِ مهتاب ِ شبستانی! فر ّو شکوه ِ پهندشت ِ آریایی ها ! اندوه ِ بعد از امپراتوری ِ ساسانی! ای ناوگان ِ آرتمیس ِ جان به کف داده! شور ِ خلیج پارس ِ همواره توفانی! از قادسیه بی خبر محراب تا محراب...
-
جسم خاک از عشق بر افلاک شد... "مولانا"
چهارشنبه 15 بهمن 1393 01:47
جسم خاک از عشق بر افلاک شد کوه در رقص آمد و چالاک شد عشق جان طور آمد عاشقا طور مست و خر موسى صاعقا با لب دمساز خود گر جفتمى همچو نى من گفتنیها گفتمى هر که او از هم زبانى شد جدا بىزبان شد گر چه دارد صد نوا چون که گل رفت و گلستان در گذشت نشنوى ز ان پس ز بلبل سر گذشت جمله معشوق است و عاشق پردهاى زنده معشوق است و عاشق...
-
پژواکِ سکوت... "جویا معروفی"
چهارشنبه 15 بهمن 1393 01:44
امروز نفسهای کسی چارهگشا نیست امروز کسی پشتِ در و پنجرهها نیست این شهر پر از مدعیان است، ولی نه ... هر خار و خسی محرمِ اسرارِ خدا نیست در مسالهی عشق، حکیم از سرِ غفلت در فلسفه اش غلت زد و ... گفت: روا نیست! از چار طرف بانگِ کلاغ است و دروغ است فردای خوشی، چون خبر از چلچلهها نیست با صبر گشایش برسد، ما که ندیدیم...
-
آن چه در آیینه می بینیم... "شعبان کرم دخت"
یکشنبه 12 بهمن 1393 01:43
آن چه در آیینه می بینیم ، آن عشق است ، عشق ذره ،ذره از زمین تا آسمان عشق است ، عشق ساده ، ساده گرجه در آواز غمگینم نشست همچنان مشکل ترین کار جهان عشق است ، عشق هیچ چیزی خالی از تصویر خوب عشق نیست در یقین عشق است، حتی در گمان عشق است ،عشق در چراغ ماه سو سو می زند آن دورها چیست می دانی فروغ اختران ؟ عشق است ، عشق بی...
-
ای عشق... "فریدون مشیری"
یکشنبه 12 بهمن 1393 01:36
تو را من زهر شیرین خوانم ای عشق که نامی خوشتر از اینت ندانم و گر هر لحظه رنگی تازه گیری به غیر از زهر شیرینت نخوانم تو زهری ، زهر گرم سینه سوزی تو شیرینی ، که شور هستی از توست شراب جام خورشیدی ، که جان را نشاط از تو ، غم از تو ، مستی از توست به آسانی ، مرا از من ربودی درون کوره ی غم آزمودی دلت آخر به سرگردانی ام سوخت...
-
شب است و شاهد و... "سعدی"
شنبه 11 بهمن 1393 02:54
شب است و شاهد و شمع و شراب و شیرینی غنیمت است چنین شب که دوستان بینی به شرط آن که منت بنده وار در خدمت بایستم تو خداوندوار بنشینی میان ما و شما عهد در ازل رفتهست هزار سال برآید همان نخستینی چو صبرم از تو میسر نمیشود چه کنم به خشم رفتم و بازآمدم به مسکینی به حکم آن که مرا هیچ دوست چون تو به دست نیاید و تو به از من...
-
مرگ... "عبدالجبار کاکایی"
جمعه 10 بهمن 1393 23:45
مرگ می بلعد پیاپی مردگان خویش را بعد پنهان می کند از ما دهان خویش را دست غارت می کشد از کالبد های نحیف باز پس می گیرد ازهرجسم جان خویش را جان بر لب آمده از این شتاب بی امان کی به پایان می رساند داستان خویش را خلق شیون می زنند و مرگ شادی می کند خفته در گهواره بیند کودکان خویش را چشم می گردانم و اصلا نشان از ترس نیست...
-
نای خروشان... " رهی معیری"
جمعه 10 بهمن 1393 01:08
چو نی به سینه خروشد دلی که من دارم به ناله گرم بود محفلی که من دارم بیا و اشک مرا چاره کن که همچو حباب به روی آب بود منزلی که من دارم دل من از نگه گرم او نپرهیزد ز برق سر نکشد حاصلی که من دارم به خون نشسته ام از جان ستانی دل خویش درون سینه بود قاتلی که من دارم ز شرم عشق خموشم کجاست گریه شوق ؟ که با تو شرح دهد مشکلی که...