-
مرا انتخاب کن... "مهدى فرجى"
شنبه 28 شهریور 1394 01:50
این مست های بی سر و پا را جواب کن امشب شب من است مرا انتخاب کن مهمان من تمامیِ این ها و پای من قلیان و چای مشتریان را حساب کن تمثالِ شاعرانه درویش را بکن عکسِ مرا به سینه دیوار قاب کن هی قهوه چی ! ستاره به قلیان من بریز جای زغال روشنش از آفتاب کن انگورهای تازه عشقی که داشتم در خمره های کهنه بخوابان شراب کن از خون...
-
غم آوارگی... "شهریار"
شنبه 28 شهریور 1394 01:45
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی تو بمان و دگران وای به حال دگران رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند هر چه آفاق بجویند کران تا به کران می روم تا که به صاحب نظری بازرسم محرم ما نبود دیدهی کوته نظران دل چون آینهی اهل صفا میشکنند که ز خود بیخبرند...
-
تیرغمت... "؟"
سهشنبه 24 شهریور 1394 04:03
خسته ام از این حصاری که به خود ساخته ام در ره عشق خودم را به خودم باخته ام در میان دو جهان هم نفسم نیست کسی با همه دربه دری سوخته و ساخته ام خوش خیالم که شوی مال من و همدم من روز و شب در پی عشق تو چنین تاخته ام رفتی و تیر غمت در دلم آرام گرفت پرچم عشق تو را باز برافراخته ام تا چو پروانه زنم پر به شرار لب تو به خودم بی...
-
دعای سحر... "حافظ"
سهشنبه 24 شهریور 1394 03:57
ای که در کوی خرابات مقامی داری جم وقت خودی ار دست به جامی داری ای که با زلف و رخ یار گذاری شب و روز فرصتت باد که خوش صبحی و شامی داری ای صبا سوختگان بر سر ره منتظرند گر از آن یار سفرکرده پیامی داری خال سرسبز تو خوش دانه عیشیست ولی بر کنار چمنش وه که چه دامی داری بوی جان از لب خندان قدح میشنوم بشنو ای خواجه اگر زان که...
-
عشق چیست؟... "مجتبی کاشانی"
دوشنبه 23 شهریور 1394 13:06
ای که می پرسی نشان عشق چیست عشق چیزی جز ظهور مهرنیست عشق یعنی مهربی چون وچرا عشق یعنی کوشش بی ادعا عشق یعنی عاشق بی زحمتی عشق یعنی بوسه بی شهوتی عشق یعنی دشت گل کاری شده درکویری چشمه ای جاری شده یک شقایق درمیان دشت خار باورامکان بایک گل بهار عشق یعنی ترش راشیرین کنی عشق یعنی نیش رانوشین کنی عشق یعنی اینکه انگوری کنی...
-
چگونه سنگ شوم وقتی؟... "نجمه زارع"
دوشنبه 23 شهریور 1394 01:51
دوباره حرف دلم در گلوی لعنتی است تمام ترسم از این آبروی لعنتی است شبی می آیم و دل می زنم به دریاها و این بزرگترین آرزوی لعنتی است زمین چه می شود... آه ای خدای جاودگر ! بگو چه در پی این کهنه گوی لعنتی است زمان به صلح و صفا ختم می شود، هرچند زمین پر از بشر تندخوی لعنتی است چگونه سنگ شوم تا مرا تَرَک نزنند که هرچه سنگ در...
-
ای که مهجوری عشاق روا میداری... "حافظ"
دوشنبه 23 شهریور 1394 01:47
ای که مهجوری عشاق روا میداری عاشقان را ز بر خویش جدا میداری تشنه بادیه را هم به زلالی دریاب به امیدی که در این ره به خدا میداری دل ببردی و بحل کردمت ای جان لیکن به از این دار نگاهش که مرا میداری ساغر ما که حریفان دگر مینوشند ما تحمل نکنیم ار تو روا میداری ای مگس حضرت سیمرغ نه جولانگه توست عرض خود میبری و زحمت...
-
هیاهو... "تکتم حسینی"
یکشنبه 22 شهریور 1394 01:55
هیاهوی غریب و مبهمی پیچیده در جانم پرم از حس دلگیری که نامش را نمی دانم تو اقیانوس سرشار از تلاطم های آرامی و من دریاچه ی اشکی که دایم رو به طغیانم بزن نی ، باز غوغا کن ، بزن دف ، شور بر پا کن به هر سوزی بگریانم ، به هر سازی برقصانم ببین آیینه وار از حس تصویر تو لبریزم تو آرامی ، من آرامم ، پریشانی ، پریشانم اگر شعری...
-
حسرت... "حامد عسگری"
شنبه 21 شهریور 1394 02:16
می روم حسرت دریای مرا دفن کنید اهل دیـــروزم و فردای مرا دفـن کنید لـحدم را بگذارید بــــه روی لـحدم شـال ابریشم لیلای مرا دفن کنید ایل من مرده کسی نیست که چنگی بزند وقت تنـــگ است بخـــــارای مرا دفن کنید صخره ام،صخره که دلتا شده از سیلی رود دل که خـوب است فقط "تا"ی مرا دفن کنید تا پر از روسری و سیب شود شهر...
-
چه فرقی می کند... "فاضل نظری"
شنبه 21 شهریور 1394 02:11
وضع ما در گردش دنیا چه فرقی می کند زندگی یا مرگ، بعد از ما چه فرقی می کند ماهیان روی خاک و ماهیان روی آب وقت مردن، ساحل و دریا چه فرقی می کند سهم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست جای ما اینجاست یا آنجا چه فرقی می کند؟ یاد شیرین تو بر من زندگی را تلخ کرد تلخ و شیرین جهان اما چه فرقی می کند هیچ کس هم صحبت تنهایی یک مرد...
-
زمینی نشوید..."ناصر حامدی"
جمعه 20 شهریور 1394 12:40
دوست دارم بروم سر به سرم نگذارید گریه ام را بــــه حساب سفرم نگذارید دوست دارم که به پابوسی باران بروم آسمــان گفته کـــه پا روی پرم نگذارید این قدر آئینه ها را به رخ من نکشید این قدر داغ جنــون بـر جگرم نگذارید چشمــی آبـــی تـر از آئینه گرفتارم کرد بس کنید این همه دل دور و برم نگذارید آخـرین حرف من اینست زمینی نشوید...
-
سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان...
جمعه 20 شهریور 1394 12:38
کاروانی در زمین یونان بزدند و نعمت بی قیاس ببردند. بازرگانان گریه و زاری کردند و خدا و پیمبر شفیع آوردند و فایده نبود چو پیروز شد دزد تیره روان چه غم دارد از گریه کاروان لقمان حکیم اندر آن کاروان بود یکی گفتش از کاروانیان مگر اینان را نصیحتی کنی و موعظه ای گویی تا طرفی از مال ما دست بدارند که دریغ باشد چندین نعمت که...
-
مستانه مستم می کنی... "نسرین نبئی"
چهارشنبه 18 شهریور 1394 00:35
مستانه مستم می کنی، دل را ز دستم می کنی گه باده نوشم ای صنم،گه می پرستم می کنی در سوزو تابم می کنی، هردم خرابم می کنی گه می نوازی ماه من،گاهی زهستم می کنی حیران شدم در کار تو،درمانده از رفتار تو هم می گشایی پای را،هم قفل و بستم می کنی با من نگویی چیستی، اهل کجا یا کیستی؟ گاهی بلندم می کنی، گاهی تو پستم می کنی آتش زدی...
-
گم شد آن گوهر فیروزه... "اسماعیل محمدی"
سهشنبه 17 شهریور 1394 16:49
دل بنا بود که محکم نکند بندش را تا که آغاز کند عشق، فرآیندش را من آلوده تو را سخت بغل خواهم کرد مثل تهران که بغل کرده دماوندش را حل شدن در دل معشوقه که ایرادی نیست چای هم آب کند در دل خود قندش را موقع حج تمتع دل من پیش تو بود چند سالیست که گم کرده خداوندش را عاقبت آخر یک کوچه زمین خواهد خورد هر که تعقیب کند سایه ی...
-
تک بیتی و دو بیتی1... "رع"
سهشنبه 17 شهریور 1394 13:37
آخر ای ماه شب افروز، نور دیده ظلمت تنهایی ام را، با نگاهی روشنی ده... ********** تو که چشمات، خورشید و آتیش می زنه! نازنینم، فکرتم باغ و بیابون می کنه!...
-
ناله ی نی... "مهدی صارمی"
سهشنبه 17 شهریور 1394 02:50
امشب ای ماه کجایی که دلم غمگین است دیده بگشا که مرا آمدنت تسکین است تو که هم صحبت تنهایی، شبهای منی پس کجا ماندهای امشب که سحر نزدیک است آمدی دیر چرا ای که رخت تسکینم نکند قلب توام زخمی و دل چرکین است عارضت سرخ چرا گشته چرا دلگیری مونس من چه شده، از چه دلت خونین است با که گویم سخن از درد که بیدرد بود آخر ای رحم...
-
باید کمک کنی ... "مهدی فرجی"
دوشنبه 16 شهریور 1394 13:24
باید کمک کنی ، کمرم را شکسته اند بالم نمی دهند ، پرم را شکسته اند نه راه پیش مانده برایم نه راه پس پل های امن پشت سرم را شکسته اند هم ریشه های پیر مرا خشک کرده اند هم شاخه های تازه ترم را شکسته اند حتی مرا نشان خودم هم نمی دهند آیینه های دور و برم را شکسته اند گل های قاصدک خبرم را نمی برند پای همیشه ی سفرم را شکسته...
-
دلباخته ام... "شهراد میدری"
دوشنبه 16 شهریور 1394 02:47
پیرهن نازک نارنج به بار آورده! باغ مینیاتوری از نقش و نگار آورده! خوشگوارا ! خنکا ! چشمه ی یاقوت بهشت! لب سرخت چقدر شهد انار آورده نه به مویت که شرابی شده و مست و خراب نه به رویت که چنین چشم خمار آورده روسری تو غزلبافته ی شیراز است عطر بازار وکیلی که بهار آورده دور منظومه ی شمسی سرت میگردد هرچه سیاره اگر رو به مدار...
-
هنوز نگفته ام دوستت دارم... "منوچهر آتشی"
یکشنبه 15 شهریور 1394 03:30
نگاه ها چه ظالمانه جای کلمات را گرفته اند سکوت چه قدر جای صدا را هنوز نگفته ام دوستت دارم نگاهم اما به عربده گفت عربده ای که نرگس حافظ راپژمرده کرد هنوز نگفته ای دوستت دارم سکوتت اما بارانی شد و دل صنوبری خشکم را خرم کرد در این تابوت آرواره ، سروی به شکل دل آدمی بود سروی مرده در خشکسال مهر از مژگان میترائی تو آفتابی...
-
ﺯﻧﺪﮔﯽ... "مشفق کاشانی"
یکشنبه 15 شهریور 1394 03:21
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻠﺒﻪ ﺩﻧﺠﯽﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻧﻘﺸﻪ ی ﺧﻮﺩ ﺩﻭ ﺳﻪ ﺗﺎ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ ﮔﺎﻩ ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﻋﺠﯿﻦ ﺍﺳﺖ ﻭ ﮔﻬﯽ ﺑﺎ ﮔﺮﯾﻪ ﮔﺎﻩ ﺧﺸﮏ ﺍﺳﺖ ﻭ ﮔﻬﯽ ﺷﺮشر ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺩﺍﺭﺩ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺮﺩ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺑﺴﺘﺮ ﻣﺮﮒ ﺑﻪ ﺷﻔﺎﺑﺨﺸﯽ ﯾﮏ ﻣﻌﺠﺰﻩ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺣﺎﻟﺖ ﺑﺎﺭﺍﻧﯽ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺗﻮ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ آﻥ ﻗﻮﺱ ﻭ ﻗﺰﺡ ﻫﺎﯼ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺩﺍﺭد ﺯﻧﺪﮔﯽ آﻥ ﮔﻞ ﺳﺮﺧﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺗﻮ ﻣﯽ ﺑﻮﯾﯽ ﯾﮏ ﺳﺮآﻏﺎﺯ ﻗﺸﻨﮕﯽ...