-
ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی... "سنایی"
یکشنبه 10 اسفند 1393 03:26
ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی نروم جز به همان ره که توام راه نمایی همه درگاه تو جویم همه از فضل تو پویم همه توحید تو گویم که به توحید سزایی تو زن و جفت نداری تو خور و خفت نداری احد بی زن و جفتی ملک کامروایی نه نیازت به ولادت نه به فرزندت حاجت تو جلیل الجبروتی تو نصیر الامرایی تو حکیمی تو عظیمی تو کریمی تو رحیمی...
-
خوش آمدی،بنشین،آفتاب دم کردم... "علیرضا بدیع"
یکشنبه 10 اسفند 1393 00:52
به جرم اینکه دلم آه هست و آهن نیست کسی به جز تو در این روزگار با من نیست خوش آمدی ... بنشین ... آفتاب دم کردم که چای دغدغه ی عاشقانه ی من نیست زمانه ای شده بانو که هفت خوان از نو پدید آمده اما کـــَسی تهمتن نیست به دور هر که بچرخی به دورت اندازد اگر چه قصهء ما قصهء فلاخَن نیست ترا به خانه نیاوردم گلایه کنم شب است وقت...
-
دعا را بهانه کرد... "؟"
یکشنبه 10 اسفند 1393 00:47
ما را به غمزه کشت و قضا را بهانه کرد خود سوی ما ندید و حیا را بهانه کرد دستی به دوش غیر نهاد از رهِ کَرم ما را چو دید لغزش پا را بهانه کرد آمد برون خانه چو آواز ما شنید بخشیدن نواله گدا را بهانه کرد رفتم به مسجد از پی نظّارۀ رخش دستی به رخ کشید و دعا را بهانه کرد زاهد نداشت تاب جمال پری رُخان کُنجی گرفت و ترس خدا را...
-
من هنوزم، گاهی،خوابِ تو می بینم... "شایا تجلی"
جمعه 8 اسفند 1393 01:41
من هنوزم، گاهی،خوابِ تو می بینم خوابای تلخی که نمی دن تسکینم رفتی و من بی تو، اسیر نفرینم نیستی و گم می شن، خوابای شیرینم من هنوزم گاهی، خوابِ تو می بینم خوابای گنگی که، ندارن تعبیری می بینم داغونم، می بینم غمگینم با تو من می میرم، جلومو می گیری این که من داغونم، واقعیت داره این که من غمگینم، این حقیقت داره اما اونی...
-
تا صبح یک شب با خدا همراه بودم... "کاوه جوادیه"
جمعه 8 اسفند 1393 01:35
تا صبح یک شب با خدا همراه بودم من هم چو او از راه و چاه آگاه بودم شام درازی بود و راهی مِه گرفته بر پردة مِه خاطرات عمر رفته شد جلوه گر مانند فانوس خیالی من می گذشتم، با چه شوری، با چه حالی آن شب خدا تا صبح با من بود، با من خورشید بالا آمد و شد دشت روشن برگشتم و انداختم نیمه نگاهی بر راه شب پیموده ام، خواهی نخواهی...
-
اشعار مسعودسعد سلمان...
پنجشنبه 7 اسفند 1393 21:23
هفت سالم بسود سو و دهک پس از آنم سه سال قلعه نای *** آن گوهر حسامم در دست روزگار کاخر برونم آرد یک روز در وغا در صد مصاف معرکه گر کند گشتهام روزی به یک صقال بجا آید آن مضا *** تاری از موی من سفید نبود چون به زندان مرا فلک بنشاند ماندم اندر بلا و غم چندان که یکی موی من سیاه نماند *** سالها بودهام چنانکه بود بچهٔ...
-
خلاصه ای از زندگینامه منوچهری دامغانی...
پنجشنبه 7 اسفند 1393 17:29
اَبوالنَّجم احمَدبن قوصبن احمد منوچهری دامغانی (در گذشته بهسال ۴۳۲ هجری) معروف به منوچهری شاعر ایرانی اهل دامغان بود. کودکی و جوانی منوچهری در دامغان به تحصیل عربی گذشت، تا این که به خدمت منوچهر قابوس زیاری در طبرستان رسید. پس از مرگ منوچهر قابوس، منوچهری به ری رفت و به خدمت طاهر دبیر رسید که از طرف سلطان مسعود...
-
اشعار انوری ابیوردی...
چهارشنبه 6 اسفند 1393 23:31
ای غارت عشق تو جهانها بر باد غم تو خان و مانها شد بر سر کوی لاف عشقت سرها همه در سر زبانها در پیش جنیبت جمالت از جسم پیاده گشته جانها در کوکبهٔ رخ چو ماهت صد نعل فکنده آسمانها داند همهکس که آن چه طعنهست دندانست بتا در این دهانها گرچه شب سقطهٔ من هر که دید پارهای از روز قیامت شمرد عاقبت عافیت آموز را گنج بزرگیست پس...
-
رباعیات(1) ... "منوچهری"
چهارشنبه 6 اسفند 1393 18:38
در بندم از آن دو زلف بند اندر بند نالانم از آن عقیق قند اندر قند ای وعدهٔ فردای تو پیچ اندر پیچ آخر غم هجران تو چند اندر چند ***** تاریک شد از مهر دل افروزم روز شد تیره شب، از آه جگر سوزم روز شد روشنی از روز و سیاهی ز شبم اکنون نه شبم شبست و نه روزم روز ***** هر کار که هست جز به کام تو مباد هر خصم که هست جز به دام تو...
-
در وصف خزان و مدح سلطان مسعود غزنوی... "منوچهری"
چهارشنبه 6 اسفند 1393 07:32
» دیوان اشعار » مسمطات خیزید و خز آرید که هنگام خزانست باد خنک از جانب خوارزم وزانست آن برگ رزان بین که بر آن شاخ رزانست گویی به مثل پیرهن رنگرزانست دهقان به تعجب سر انگشت گزانست کاندر چمن و باغ ، نه گل ماند و نه گلنار طاووس بهاری را، دنبال بکندند پرش ببریدند و به کنجی بفکندند خسته به میان باغ به زاریش پسندند با او...
-
در صفت بهار و مدح ابوالحسن... "منوچهری"
چهارشنبه 6 اسفند 1393 02:02
نوبهار آمد و آورد گل و یاسمنا باغ همچون تبت و راغ بسان عدنا آسمان خیمه زد از بیرم و دیبای کبود میخ آن خیمه ستاک سمن و نسترنا بوستان گویی بتخانهٔ فرخار شدهست مرغکان چون شمن و گلبنکان چون وثنا بر کف پای شمن بوسه بداده وثنش کی وثن بوسه دهد بر کف پای شمنا کبک ناقوسزن و شارک سنتورزنست فاخته نایزن و بط شده طنبورزنا پردهٔ...
-
خلاصه ای از زندگینامه غضائری رازی...
سهشنبه 5 اسفند 1393 17:15
غضائری رازی: اَبوزَید محمد غضائری رازی (درگذشتهٔ ۴۲۶ قمری) شاعر ایرانی ، از شاعران بزرگ عراق و از مداحان امرای آخر دیلمی در ری و نیز سلطان محمود غزنوی بودهاست. لقب شعری او غضایری است؛ غضاری هم نوشتهاند. غضایری یعنی کسی که منسوب است به گلی که به آن گل سفال سازند. تذکرهنویسان متاخر همچون دولتشاه سمرقندی در شرح احوال...
-
حضرت عشق... "جویا معروفی"
سهشنبه 5 اسفند 1393 02:20
در سایهسارِ "سایه" و در سایهسارِ عشق ما زندهایم، زنده و چشم انتظارِ عشق با عسرتِ زمانه به جایی نمیرسیم پاینده باد دولتِ امیدوار عشق جز ما در این دیار نماندهست عاشقی دردا ! چه رفته بر سرِ ایل و تبارِ عشق؟ پر کن پیاله را که به یک آن گذر کنیم از روزهای غمزده تا روزگارِ عشق من بر همان قرارِ عزیز ایستادهام...
-
هیاهو... "محمدرضا نظری"
سهشنبه 5 اسفند 1393 02:10
آن قدر با این غزلهایم هیاهو می کنم تا بدانی عاشقم!دارم تکاپو می کنم دفترم آماده ای؟ می بندَمَت امشب به شعر تا سَحَر با این قوافی بازیِ "زو" می کنم چوبِ جادویِ قلم،احساس می خواهد نه علم! عاشقم!حتی بدونِ علم جادو می کنم شعله می پیچد میانِ دفترم با هر غزل واژه های داغِ خود را،یک به یک رو می کنم تا نسوزد کاغذُ...
-
چند رباعی از خیام...
سهشنبه 5 اسفند 1393 01:53
گویند: بهشت و حورعین خواهدبود، و آنجا می ناب و اَنْگَبین خواهدبود؛ گر ما می و معشوقه گُزیدیم چه باک؟ آخِر نه به عاقبت همین خواهدبود؟ ********** گر من ز می مُغانه مستم، هستم، گر کافِر و گَبْر و بتپرستم، هستم، هر طایفهای به من گمانی دارد، من زانِ خودم، چُنانکه هستم هستم. ********** چون مُرده شوم، خاکِ مرا گُم...
-
ما دولت چنان و چنینی نخواستیم... " سعید بیابانکی "
دوشنبه 4 اسفند 1393 02:00
آداب پایتخت نشینی نخواستیم یک چسب گنده بر نوک بینی نخواستیم ما را شمیم سنجد و توت وطن خوش است ما میوه های مصری و چینی نخواستیم تولید را، پدر، سر جدّت! غلاف کن! بابایمان درآمده، نی نی نخواستیم! خواننده های روی زمین خوش صداترند خواننده های زیرزمینی نخواستیم با ما بدون پرده بگویید زهر مار! ما حاضریم...فلسفه چینی نخواستیم...
-
خلاصه ای از زندگینامه عسجدی مروزی...
یکشنبه 3 اسفند 1393 17:06
عسجدی: عبدالعزیز پسر منصور مشهور به عَسجَدی مروزی شاعر ایرانی است که در اوایل سدهٔ چهارم و اواخر سدهٔ پنجم هجری میزیست. وی از شاعران دربار سلطان محمود غزنوی بود. گمان برده میشود که وی پس از مرگ سلطان محمود در دربار پسر وی سلطان مسعود غزنوی و همچنین پس از وی در دبار سلطان مودود غزنوی پسر سلطان مسعود نیز شاعری میکرد....
-
فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش... "حافظ"
یکشنبه 3 اسفند 1393 01:42
فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند خواجه آن است که باشد غم خدمتگارش جای آن است که خون موج زند در دل لعل زین تغابن که خزف میشکند بازارش بلبل از فیض گل آموخت سخن ور نه نبود این همه قول و غزل تعبیه در منقارش ای که در کوچه معشوقه ما میگذری بر حذر باش...
-
دلا در عشق تو صد دفترستم... " باباطاهر "
یکشنبه 3 اسفند 1393 01:39
دلا در عشق تو صد دفترستم که صد دفتر ز کونین ازبرستم منم آن بلبل گل ناشکفته که آذر در ته خاکسترستم دلم سوجه ز غصه وربریجه جفای دوست را خواهان ترستم مو آن عودم میان آتشستان که این نه آسمانها مجمرستم شد از نیل غم و ماتم دلم خون بچهره خوشتر از نیلوفرستم درین آلاله در کویش چو گلخن بداغ دل چو سوزان اخگرستم نه زورستم که با...
-
گاندی خطاب به معشوقه اش...
یکشنبه 3 اسفند 1393 01:36
خوبِ من ! هنر در فاصله هاست … زیاد نزدیک به هم می سوزیم و زیاد دور از هم یخ می زنیم تو ، نباید آن کسی باشی که من می خواهم و من نباید آن کسی باشم که تو می خواهی کسی که تو از من می خواهی بسازی یا کمبودهایت هستند یا آرزوهایت من باید بهترین خودم باشم برای تو و تو باید بهترین خودت باشی و بشوی برای من خوب ِ من ! هنر عشق در...