-
چو گلدان خالی لب پنجره... "قیصر امین پور"
سهشنبه 6 آبان 1393 03:06
گواهی بخواهید اینک گواه همین زخم هایی که نشمرده ایم دلی سربلند و سری سر به زیر از این دست عمری به سر برده ایم سراپا اگر زرد و پژمرده ایم ولی دل به پاییز نسپرده ایم چو گلدان خالی لب پنجره پر از خاطرات ترک خورده ایم اگر داغ دل بود ما دیده ایم اگر خون دل بود ما خورده ایم اگر دل دلیل است ما آورده ایم اگر داغ شرط است ما...
-
همسایه... "وحید قاسمی"
شنبه 3 آبان 1393 22:53
در دایره ی عشق گرفتار حسینم عاشق شده ی چرخش پرگار حسینم فریاد زند چاک گریبان جنونم عمریست که منصورم و بردار حسینم انگشت نمای همه ی رهگذرانم دیوانه ی زنجیری بازار حسینم این زاغ بدآواز سزاور غضب نیست من مرغ ستایشگر گلزار حسینم خوشبخت ترینم که نیازم به کسی نیست من ریزه خور سفره ی دربار حسینم در زندگیم واسطه ی فیض الهی...
-
چرکین ترین زخمی که انسان دیده تنهایی ست... "سهیل محمودی"
پنجشنبه 1 آبان 1393 01:40
وقتی تمام شهر دستاویز رسوایی ست بی پرده می گویم تماشایی،تماشایی ست بر چهره ها جز صورتک یا عینک دودی چیزی نخواهی دید در شهری که هرجایی ست سقفی مهیا کن برایم، گر چه گوری تنگ بیزارم از این خانه هایی که مقوایی ست بر آفتاب افکنده ام بود و نبودم را از زندگی تنها نصیبم شعر و شیدایی ست خون دل و داغ جگر، گندابه و مردار تا بوده...
-
یک عمر از تو فاصله کم نیست... "داودحاتمی"
پنجشنبه 1 آبان 1393 01:31
یک عمر از تو فاصله کم نیست یک عمر تنهایی چه کابوسی دریای بی ساحل منو دریاب بیزارم از هرنورفانوسی بیزارم ازعادت به تنهایی ازگم شدن توی فراموشی مثل غریقی غوطه وربودن باصخره ها هرشب هم آغوشی بازخم هایی که ازت خوردم یک عمر عاشق زندگی کردم یک عمرفهمیدم نمی تونم باتوبه حتی ازتو برگردم عشق ِتوآخرقاتلم میشه محتاج این مرگم...
-
تا چشم خُم افتاد به سیمای تو، ساقی... "قاسم صرافان"
پنجشنبه 1 آبان 1393 01:28
تا چشم خُم افتاد به سیمای تو، ساقی! مثل همه خَم شد جلوی پای تو، ساقی! دل بست به آن حالت گیرای تو، ساقی! شد مثل نبی، غرق تماشای تو، ساقی! خاتم به تو بالیده، که پایان پیامی هم نقطهی آغازی و هم ختم کلامی این سلسلهی عشق، به موی تو رسیده سیب دل عشاق، به جوی تو رسیده این عقل، به سر منزل روی تو رسیده هی گشته و آخر به سبوی...
-
بارون میاد جرجر... "احمد شاملو"
چهارشنبه 30 مهر 1393 00:17
بارون میاد جرجر، گم شده راه بندر ساحل شب چه دوره، آبش سیاه و شوره آی خدا کشتی بفرست، آتیش بهشتی بفرست جادهی کهکشون کو، زهرهی آسمون کو چراغ زهره سرده، تو سیاها میگرده ای خدا روشنش کن،فانوس راه منش کن گم شده راه بندر، بارون میاد جرجر بارون میاد جرجر، رو گنبد و رو منبر لکلک پیر خسه، بالای منار نشسه لکلک ناز قندی، یه...
-
با تو حرف می زنم آی... "عبدالجبار کاکائی"
چهارشنبه 30 مهر 1393 00:12
با تو حرف می زنم آی .. سنگ روبرو تیغه ی هزار لا ، صخره ی هزار تو گوش کن صدای من جویبار نازکی ست می تراود از درون ، می خروشد از گلو ایستاده ای درست روبروی سینه ام کوره راه انتخاب، سنگلاخ آرزو قد نمی کشی زخاک ، جز به سمت پنجره وا نمی کنی دهان ، جز به قصد های و هو نه هوای بخششی کز تو بگذرد نسیم نه امید جوششی کز تو پرشود...
-
لبخند تو... "قیصر امین پور"
سهشنبه 29 مهر 1393 02:24
لبخند تو خلاصهی خوبیهاست لختی بخند، خندهی گل زیباست پیشانیات تنفس یک صبح است صبحی که انتهای شب یلداست در چشمت از حضور کبوترها هر لحظه مثل صحن حرم غوغاست رنگینکمان عشق اهورایی از پشت شیشهی دل تو پیداست تو امتداد کوثر جوشانی سرچشمهی تو سورهی اعطیناست فریاد تو تلاطم یک توفان آرامشت تلاوت یک دریاست با ما بدون...
-
دلم گرفته است... "فروغ فرخزاد"
دوشنبه 28 مهر 1393 00:27
دلم گرفته است دلم گرفته است به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده شب می کشم چراغهای رابطه تاریکند چراغهای رابطه تاریکند کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است
-
دیدار... " سیمین بهبهانی"
دوشنبه 28 مهر 1393 00:16
چه می بینم ؟ خدایا ! باورم نیست تویی : همرزم من ! هم سنگر من چه می بینم پس از یک چند دوری که می لرزد ز شادی پیکر من تو را می بینم و می دانم امروز همان هستی که بودی سال ها پیش درین چشم و درین چهر و درین لب نشانی نیست از تردید و تشویش تو رامی بینم و می لرزم از شوق که دامان تو را ننگی نیالود پرندی پرتو خورشید ، آری نکو...
-
به همان سادگی... "حسین منزوی"
شنبه 26 مهر 1393 22:48
به زمانی که پا در راه نهادهای تا دلت از جای کنده شود نیازی به بدرقهی دیدگان اشک آلود نیست و کرشمهی انگشتان ظریفی که شوخگینانه بخار از شیشهی پنجره به سویی میزنند تا مه، به بخار چشمهای عاشق از هم بشکافد به همان سادگی که کلاغ سالخورده با نخستین سوت قطار سقف واگن متروک را ترک میگوید دل، دیگر در جای خود نیست به همین...
-
مرغی که پر دادی پرستوی خودت بود... "حسنا محمدزاده"
شنبه 26 مهر 1393 22:40
مرغی که پر دادی پرستوی خودت بود او که سرش دائم به زانوی خودت بود آواره شد اما زمانی آشیانش در چارچوب امن بازوی خودت بود از دورها دودی نمایان شد ندیدی آن هیزم در شعله بانوی خودت بود بد نیست گاهی حالی از این زن بپرسی از او که طفل ماجراجوی خودت بود حتی چراغ نفت سوزش را شکستند فانوس او روشن به سوسوی خودت بود عطری که خیلی...
-
سارا نبودی... "سید احمد حسینی"
شنبه 26 مهر 1393 22:30
چشم گریان را ببینی آن قدر باریدم که ب ا ر ا ن را ببینی وَللَـه که بی تو شهر، خود را حبس میکرد بهتر! نبودی بغضِ طهران را ببینی تهران مان، طهران نشد بهتر! نبودی این راهزن، این راه بندان را ببینی * بیبی به چشمان تو دل خوش کرده سارا ! کافیست عکس لای قرآن را ببینی رفتی...لَقد...ماندم... خَلَقنا...فی کبد را از بر شدم تا...
-
از باغ می برند چراغانی ات کنند... "فاضل نظری"
جمعه 25 مهر 1393 23:06
از باغ می برند چراغانی ات کنند تا کاج جشن های زمستانی ات کنند پوشانده اند صبح تو را ” ابرهای تار “ تنها به این بهانه که بارانی ات کنند یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند این بار می برند که زندانی ات کنند ای گل گمان مکن به شب جشن می روی شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست از نقطه ای بترس...
-
ماهی... "احمد شاملو"
جمعه 25 مهر 1393 00:43
من فکر میکنم هرگز نبوده قلبِ من اینگونه گرم و سُرخ احساس میکنم در بدترین دقایقِ این شامِ مرگزای چندین هزار چشمهی خورشید در دلم میجوشد از یقین؛ احساس میکنم در هر کنار و گوشهی این شورهزارِ یأس چندین هزار جنگلِ شاداب ناگهان میروید از زمین. * آه ای یقینِ گمشده، ای ماهیِ گریز در برکههای آینه لغزیده توبهتو! من...
-
دلم زین بیش غوغا برنتابد... " عبید زاکانی"
جمعه 25 مهر 1393 00:29
دلم زین بیش غوغا برنتابد سرم زین بیش سودا برنتابد غمت را گو بدار از جان ما دست که آن دیوانه یغما برنتابد ز شوقت بر دل دیوانهٔ ماست غمی کان سنگ خارا برنتابد ز چشمم هر شبی مژگان براند چنان سیلی که دریا برنتابد بیا امشب مگو فردا که این کار دگر امروز و فردا برنتابد سر اندر پایت اندازیم چون زلف اگر زلفت سر از ما برنتابد...
-
به نام آن که جان را فکرت آموخت... " شیخ محمود شبستری"
جمعه 25 مهر 1393 00:24
به نام آن که جان را فکرت آموخت چراغ دل به نور جان برافروخت ز فضلش هر دو عالم گشت روشن ز فیضش خاک آدم گشت گلشن توانایی که در یک طرفةالعین ز کاف و نون پدید آورد کونین چو قاف قدرتش دم بر قلم زد هزاران نقش بر لوح عدم زد از آن دم گشت پیدا هر دو عالم وز آن دم شد هویدا جان آدم در آدم شد پدید این عقل و تمییز که تا دانست از آن...
-
از آسمان... ” فروغ فرخزاد"
پنجشنبه 24 مهر 1393 01:12
امشب از آسمان دیدهٔ تو روی شعرم ستاره می بارد در سکوت سپید کاغذها پنجه هایم جرقه می کارد شعر دیوانهٔ تب آلودم شرمگین از شیار خواهشها پیکرش را دو باره می سوزد عطش جاودان آتش ها آری آغاز ، دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست از سیاهی چرا حذرکردن شب پر از قطره های...
-
در پیله تا به کی بر خویشتن تنی... "نیما یوشیج"
چهارشنبه 23 مهر 1393 00:53
در پیله تا به کی بر خویشتن تنی پرسید کرم را مرغ از فروتنی تا چند منزوی در کنج خلوتی دربسته تا به کی در محبس تنی در فکر رستنم ـپاسخ بداد کرم ـ خلوت نشسنه ام زین روی منحنی هم سال های من پروانگان شدند جستند از این قفس،گشتند دیدنی در حبس و خلوتم تا وارهم به مرگ یا پر بر آورم بهر پریدنی اینک تو را چه شد کای مرغ خانگی !...
-
شب نمی جنبد از جا که مباد..."یداله رویایی"
دوشنبه 21 مهر 1393 12:50
شب نمی جنبد از جا که مباد آب ها آغوش آشفته کنند با تن برهنه ماه در آب موج ها قصه ناگفته کنند لیک در جلوه خاموشی ها صوت ها زندگی آغاز کنند تا صداهای دگر برخیزند بی صدایی را جادو شکنند باد شوخ از دل صحرا ها مست نرم می آید با ناز و غرور بر کف دریا اندازد موج بشکند بر تن مه تنگ بلور قلعه ویران تنها و در آن هر چه نجواست در...