-
یاد من کن ، یاد من کن... "معینی کرمانشاهی"
یکشنبه 18 آبان 1393 22:59
ز درد من بسوزد سینه تو شود غمگین دل بی کینه تو نباشد تا به چشم خود ببینم غبار آلوده آن آیینه تو هر کجا رفتی پس از من محفلی شد از تو روشن یاد من کن ، یاد من کن هر کجا دیدی به بزمی عاشقی با لب گزیدن یاد من کن ، یاد من کن هر کجا سازی شنیدی از دلی رازی شنیدی شعر و آوازی شنیدی چون شدی گرم شنیدن وقت آه از دل کشیدن یاد من کن...
-
قلب ها درد هجران ندارد... "کاوه جوادیه"
یکشنبه 18 آبان 1393 00:04
قلب ها درد هجران ندارد چشم ها اشک پنهان ندارد سال ها آسمان را گرفته است ابرهائی که باران ندارد خشکسالی است در دشت دل ها شبنمی این بیابان ندارد با کنایت به من گفتی آن روز دل به جز عشق درمان ندارد گر که لب تر کنی عشق بارم آن چنانی که همسان ندارد لیک اگر عشق بارید، بارید می کنی عهد طوفان ندارد گر که طوفان شود تندر است و...
-
عاشقانه ترین... تو را دوست دارم... "سهیل محمودی"
شنبه 17 آبان 1393 23:58
تو را دوست دارم ، چرا باورت نیست ؟ به عشقت دچارم ، چرا باورت نیست ؟ تمام خودم را _ اگر چند ناچیز _ به تو می سپارم ، چرا باورت نیست ؟ من ابری ترین بُغض - بُغضی که باید - که باید ببارم ، چرا باورت نیست ؟ اگر هم در آتش ، ولی باز با تو قدم می گذارم ، چرا باورت نیست ؟ کویرم ، پُر از تشنگی... با تو امّا پُر از چشمه سارم چرا...
-
پادشه خوبان داد از غم تنهایی ... "حافظ"
شنبه 17 آبان 1393 00:59
پادشه خوبان داد از غم تنهایی دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی دایم گل این بستان شاداب نمی ماند دریاب ضعیفان را در وقت توانایی دیشب گله زلفش با باد همی کردم گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی صد باد صبا این جا با سلسله می رقصند این است حریف ای دل تا باد نپیمایی مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد کز دست بخواهد شد...
-
این روزا... "مریم حیدرزاده"
جمعه 16 آبان 1393 01:35
این روزا عادت همه رفتن ودل شکستنه درد تموم عاشقا پای کسی نشستنه این روزا مشق بچه ها یه صفحه آشفتگیه گردای رو آینه ها فقط غم زندگیه این روزا درد عاشقا فقط غم ندیدنه مشکل بی ستاره ها یه کم ستاره چیدنه این روزا کار گلدونا از شبنمی تر شدنه آرزوی شقایقا یه شب کبوتر شدنه این روزا آسمونمون پر از شکسته بالیه جای نگاه عاشقت...
-
بر هم زدی آسایش دنیای مـــن را... "علیرضا شیدا"
جمعه 16 آبان 1393 00:35
بر هم زدی آسایش دنیای مـــن را در خانه ی غم باز کردی پای من را مانند امواج پریشان می خروشم در چشم های من ببین دریای من را از سرنوشت تلخ امروزی که دارم باید بخوانی قصه ی فردای من را من دوستم یا دشمنم باید بدانم واضح مشخص کُن برایم جای من را با این بهانه که سرت خیلی شلوغ است آزار ها دادی دل تنـــــهای من را با این همه...
-
گفتم غزل کنم تو را... "مریم سیدزاده"
پنجشنبه 15 آبان 1393 00:36
این جا برای شرح دردت عزا کم است باید وفا کنیم تو را، ادعا کم است با گریه بی گدار به دریات می زنیم مولا برای تشنگی ات این اشک ها کم است یک عمر در سکوت تو را شرح داده ایم بی شک برای از تو گفتن، صدا کم است باید "وسیع" فکر تو را بازگو کنند "محدود" کردنت به یک کربلا کم است یاران تو کجا و من و مای ما...
-
اشعار زبان حال حضرت رقیه(س) در عصر عاشورا... "یوسف رحیمی"
سهشنبه 13 آبان 1393 16:55
چشم وا کردم و پرپر شدنت را دیدم نیزه در نیزه غریبانه تنت را دیدم زیر پامال کبود سم مرکب ها، نه به روی دست ملائک بدنت را دیدم گر چه نشناختمت وقت عبور از گودال عمّه میگفت تن بی کفنت را دیدم گیسویت بر سر نی شِعر غریبی می خواند زلف خونین شکن در شکنت را دیدم قاری من سر نیزه ز عجائب گفتی شام، تفسیر غریب سخنت را دیدم آه...
-
اشعار شب عاشورا... "علی اکبر لطیفیان"
سهشنبه 13 آبان 1393 02:10
"زبان حال امام حسین با حضرت زینب" داری عقیله خواهر من گریه می کنی آیینه برابر من گریه می کنی از لا به لای خیمه دلم تا مدینه رفت خیلی شبیه مادر من گریه می کنی دلشوره می چکد ز نگاه سه ساله ام وقتی کنار دختر من گریه می کنی من از برای معجر تو گریه می کنم تو از برای حنجر من گریه می کنی امشب برای ماندن من نذر می...
-
ای بامِ بلند... "جویا معروفی"
سهشنبه 13 آبان 1393 01:35
ای بامِ بلند! ای نفسِ صبح و سپیده ! ای سروِ جفا دیدهی پاییز ندیده ! ای بادِ بهاری! ، غزلِ تازهی باران ! ای بوی خوشَت در همهی شهر وزیده ! ما از تو نداریم به غیر از تو تمنا ما از تو نخواهیم به جز نورِ دو دیده ای جان! به صفِ عشق زدی از سرِ مردی مردی که دعا گفته و دشنام شنیده مردی که شریف است به رسمِ پدرانش سروی که...
-
خدا کُنَد که کسی تیر این چنین نَخورَد... "رضا قربانی"
یکشنبه 11 آبان 1393 22:27
خدا کُنَد که کسی تیر این چنین نَخورَد بدونِ دست به یک لشگر ِ لعین نَخورَد سه شعبه تا که رها شد نشستم و گفتم خدا کند که به آن چشم ِ نازنین نَخورَد بدونِ دستْ کسی که تَنَش پُر از تیر است خدا کند ز بلندی فقط زمین نَخورَد کنار ِ پیکرت افتاده استخوانِ سرت خدا کند که کسی گُرز ِ آهنین نَخورَد به رویِ دست زدم تا که دادمت از...
-
پر زد دوباره مرغ دلم کربلایتان... "حسین سنگری"
شنبه 10 آبان 1393 23:17
پر زد دوباره مرغ دلم کربلایتان پیچید در تمام وجودم صدایتان یک کوه غصّه روی دلم می نشست تا آغاز شد دوباره غم نینوایتان تا گفتم السلام علیک دلم شکست از بس که سخت بود غم روضه هایتان تا خواستم که نام شما آورم به لب اشک آمد و نوشت که جانم فدایتان یعقوب وار در تپش روضه خیس شد چشمم ز داغ ماتم عظمی برایتان خون غزل چکانده شد و...
-
زمین دلتنگ و مهدى بی قرار است... "?"
جمعه 9 آبان 1393 23:37
زمین دلتنگ و مهدى بی قرار است فلک شیدا، پریشان روزگار است دلا، آدینه شد، دلبر نیامد غروب انتظارم سرنیامد همه دلها پر از آه و غم و درد همه آلاله ها پژمرده و زرد نفسها خسته و در دل خموشند فغانها بى صدا و پرخروشند نه رنگى از عدالت، نى از صداقت در و دیوار دارد نقش ظلمت شده پرپر گل مهر و محبّت همه دلها شده سرشار...
-
صبح شد برخیز مطرب... "صائب تبریزی"
جمعه 9 آبان 1393 00:38
صبح شد برخیز مطرب ، گوشمال ساز ده عیش های شب پریشان گشته را ، آواز ده هیچ ساز از دلنوازی نیست ، سیر آهنگ تر چنگ را بگذار ، قانون محبت ساز ده جام را ، لبریز تر از دیده ی عشاق کن از صف دریاکشان ، آنگه مرا آواز ده کوری بیمنت از چشم به منت ، خوشترست گر توانی بوی پیراهن ، به یوسف باز ده شبنم از روشندلی ، آیینهٔ خورشید شد...
-
از دشت جوانی نگذشتیم، پریدیم... "کاوه جوادیه"
جمعه 9 آبان 1393 00:35
از دشت جوانی نگذشتیم، پریدیم وز کودکی کوته خود خیر ندیدیم در مدرسه هرچند به سرمشق معلم صد بار نوشتیم که دلدار گزیدیم چون دست کشیدیم ز درس و طلب علم دستی به سر زلف نگاری نکشیدیم هرگز نگَزیدیم لب لعل نگاری زاینروی به دندان لب انگشت گَزیدیم از مدرسه و درس و طلب پا نکشیده یک راست به محراب مناجات خلیدیم تا بتکده رفتیم و سر...
-
در ما به ناز مینگرد دلربای ما... "عبید زاکانی"
پنجشنبه 8 آبان 1393 02:37
در ما به ناز مینگرد دلربای ما بیگانهوار می گذرد آشنای ما بیجرم دوست پای ز ما درکشیده باز تا خود چه گفت دشمن ما در قفای ما با هیچ کس شکایت جورش نمی کنم ترسم به گفتگو کشد این ماجرای ما ما دل به درد هجر ضروری نهادهایم زیرا که فارغست طبیب از دوای ما هردم ز شوق حلقهٔ زنجیر زلف او دیوانه می شود دل آشفته رای ما بر کوه...
-
شانه... "غلامرضا طریقی"
پنجشنبه 8 آبان 1393 02:35
با یاد شانههای تو سر آفریده است ایزد چقدر شانه به سر آفریده است پای مرا برای دویدن به سوی تو پای تو را برای سفر آفریده است معجون سرنوشت مرا با سرشت تو بی شک به شکل شیر و شکر آفریده است هر چیز را که یک سر سوزن شبیه توست خوب آفریده است اگر آفریده است چون قید ریشه مانع پرواز میشود پروانه را بدون پدر آفریده است تا چشم...
-
جراحت... "عبدالجبار کاکائی"
چهارشنبه 7 آبان 1393 00:00
خدایا کاش وصلی بود یک دم نه دردی بود در عالم نه مرهم نمیمیریم جز در آتش وصل نمی سوزیم جز در حسرت هم هر آن کو راه عدل و دین بگیره مراد از طالع شیرین بگیره مرا داغ برادر هاست در دل فلک داد مرا سنگین بگیره همان هایی که اهل راز گردند دگر با خویشتن دمساز گردند جراحت در جگر دارند و افسوس کجا یاران رفته باز گردند اسیر...
-
به همین سادگی... "حسین منزوی"
سهشنبه 6 آبان 1393 23:57
به زمانی که پا در راه نهاده ای تا دلت از جای کنده شود نیازی به بدرقه ی دیدگان اشک آلود نیست و کرشمه ی انگشتان ظریفی که شوخ گینانه بخار از شیشه ی پنجره به سویی می زنند تا مه، به بخار چشم های عاشق از هم بشکافد به همان سادگی که کلاغ سالخورده با نخستین سوت قطار سقف واگن متروک را ترک می گوید دل، دیگر در جای خود نیست به...
-
صلی الله علیک یا حسین... "حسین جنتی"
سهشنبه 6 آبان 1393 03:15
روی دستش، پسرش رفت، ولی قولش نه! نیزه ها تا جگرش رفت، ولی قولش نه! این چه خورشیدِ غریبی ست که با حالِ نزار، پای نعشِ قمرش رفت، ولی قولش نه! باغبانی ست عجب! آن که در آن دشتِ بلا، به خزانی ثمرش رفت ، ولی قولش نه! شیر مردی که در آن واقعه هفتاد و دو بار، دستِ غم بر کمرش رفت، ولی قولش نه! جان من برخیِ " آن مرد "...