-
بیا عوض کنیم... "یوتاب رضائی"
جمعه 4 مهر 1393 00:59
بیا عوض کنیم جای خواب و بیداریمان را شب در من بیدار روز ایستاده جلوی در خانه تان پدر رفت سر کوچه پاییز را خبر کند قابله ها خبر آوردند خواهرم شده ای و من ملحفه های مادر را در بقچه پیچیدم ستاره ام شدی تا با هم ،شب بازی کنیم شب شدی تا ستاره از لباس عربی مادر بر قالیچه ی ایوان بریزد و حیاط خلوت را به دورترین مرکز زمین...
-
کوچه... "فریدون مشیری"
جمعه 4 مهر 1393 00:53
بی تو، مهتابشبی، باز از آن کوچه گذشتم، همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم، شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم، شدم آن عاشق دیوانه که بودم در نهانخانۀ جانم، گل یاد تو، درخشید باغ صد خاطره خندید، عطر صد خاطره پیچید یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی...
-
ای خیال قامتت آه ضعیفان را عصا... "بیدل دهلوی"
پنجشنبه 3 مهر 1393 01:32
ای خیال قامتت آه ضعیفان را عصا بر رخت نظارهها را لغزش از جوش صفا نشئهٔ صدخم شراباز چشممستتغمزهای خونبهای صد چمن از جلوههایت یک ادا همچوآیینه هزارت چشم حیران رو بهرو همچوکاکل یکجهان جمعپریشان درقفا تیغ مژگانت به آب ناز دامن میکشد چشم مخمورت بهخون تاک میبندد حنا ابروی مشکینت از بار تغافلگشته خم ماندهزلف...
-
روز اول مهر... "محمدعلی حریری"
سهشنبه 1 مهر 1393 23:48
اولین روز دبستان بازگرد کودکی ها ، شاد و خندان بازگرد باز گردای خاطرات کودکی بر سوار اسب های چوبکی خاطرات کودکی زیباترند یادگاران کهن مانا ترند درس های سال اول ساده بود آب را بابا به سارا داده بود درس پند آموز روباه وخروس روبه مکار و دزد و چاپلوس روزمهمانی کوکب خانم است سفره پرازبوی نان گندم است کاکلی گنجشککی باهوش...
-
نمی دانم از کجا... "سوگل حیدری"
سهشنبه 1 مهر 1393 23:38
نمی دانم از کجا اما یاد گرفته بودی دهانت را بر دهانم بگذاری و نفس بزنی و نفس بدهی ... کجایی شعر؟ ! لخته ی بی کسی شریان هیجانم را مسدود می کند انگار از دور لب هایم قیطانی ارتجاعی رد کرده و تا جائیکه می شده، کشیده اند ! گلریزان برای فرو نشاندن آتشی ... دیگر برای کسی مهم نیست پیدا بشود دندان های نیشم در آینه ... بِکِشید...
-
مستی عشق... "سیمین بهبهانی"
سهشنبه 1 مهر 1393 23:35
شب چون به چشم اهل جهان خواب می دود میل تو گرم، در دل بی تاب می دود در پرده ی نهان دلم جای می کنی گویی به چشم خسته تنی خواب می دود می بوسمت به شوق و برون می شوم ز خویش چون شبنمی که بر گل شاداب می دود می لغزد آن نگاه شتابان به چهره ام چون بوسه ی نسیم که بر آب می دود وز آن نگاه، مستی عشق تو در تنم آن گونه می دود که می...
-
سکوت... "حامد ابراهیم پور"
سهشنبه 1 مهر 1393 16:34
سکوت کردم و تنهاییام به حرف می آمد تو رفته بودی و در پشت شیشه برف می آمد ... تو رفته بودی و بوی تو بود در تن داغم تو رفته بودی و آتش گرفته بود اتاقم تو رفته بودی و طعم تو داشت خون دهانم تو رفته بودی و دنیا گذاشت زنده بمانم ... تو رفته بودی و....من مانده بودم و تن خیسم تو رفته بودی و می خواستم تو را بنویسم تو را نوشتن...
-
با کاروان حله... "فرخی سیستانی"
سهشنبه 1 مهر 1393 00:40
با کاروان حله برفتم ز سیستان با حله تنیده ز دل بافته ز جان با حلهای بریشم ترکیب او سخن با حلهای نگارگر نقش او زبان هر تار او به رنج برآورده از ضمیر هر پود او به جهد جدا کرده از روان از هر صنایعی که بخواهی بر او اثر وز هر بدایعی که بجویی بر او نشان نه حلهای که آب رساند بدو گزند نه حلهای که آتش آرد بر او زیان نه رنگ...
-
زلف معشوق... "کسائی مروزی"
سهشنبه 1 مهر 1393 00:33
کمند زلف را ماند چو برهم بافتن گیرد سپاه زنگ را ماند چو بر هم تاختن گیرد معقرب زلف مشکینش معلق بر رخ روشن چنان چون عنبرین عقرب که زهره در دهن گیرد گهی همچون شبه باشد که بر خورشید برپاشی گهی همچون شبی باشد که در روزی وطن گیرد چو ساکن باشد از جنبش ، مثال قد او دارد چو دیگر بار خم گیرد نشان قد ِ من گیرد گهی از گل سلب...
-
می توانی بروی قصه و رویا بشوی... "مهدی فرجی"
شنبه 29 شهریور 1393 20:32
می توانی بروی قصه و رویا بشوی راهیِ دورترین گوشهی دنیا بشوی ساده نگذشتم از این عشق، خودت میدانی من زمینگیر شدم تا تو، مبادا بشوی آی ! مثل خوره این فکر عذابم میداد چوب ما را بخوری، وردِ زبانها بشوی من و تو مثل دو تا رود موازی بودیم من که مرداب شدم، کاش تو دریا بشوی دانهی برفی و آنقدر ظریفی که فقط باید از این طرف...
-
آدمیت... "جامی"
پنجشنبه 27 شهریور 1393 14:24
پدری با پسری گفت به قهر که تو آدم نشوی جان پدر حیف از آن عمر که ای بی سروپا در پی تربیتت کردم سر دل فرزند از این حرف شکست بی خبر از پدرش کرد سفر رنج بسیار کشید و پس از آن زندگی گشت به کامش چو شکر عاقبت شوکت والایی یافت حاکم شهر شد و صاحب زر چند روزی بگذشت و پس از آن امر فرمود به احضار پدر پدرش آمد از راه دراز نزد حاکم...
-
اگرچه نزد شما تشنه ی سخن بودم... "محمدعلی بهمنی"
پنجشنبه 27 شهریور 1393 01:58
اگرچه نزد شما تشنه ی سخن بودم کسی که حرف دلش را نگفت من بودم دلم برای خودم تنگ میشود ، آری همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم نشد جواب بگیرم سلام هایم را هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را اشاره ای کنم : انگار کوه کن بودم من آن زلال پرست ام در آب گندِ زمان که فکر صافی یِ آبی چنین لجن بودم غریب...
-
به کجا ختم می شود این درد؟... "سارا بالو"
پنجشنبه 27 شهریور 1393 01:38
به کجا ختم می شود این درد ؟ جاده را تا کجا ادامه دهم ؟ نه امیدی به بازگشتم نیست دیگر از راه خانه دور شدم سهم من از تمام دریاها قطره ای اشک سرد و غمگین بود آسمان هم به داد من نرسید آخر از فرط گریه کور شدم جنگجویی درون من انگار ماورای غبارها مرده ست بسکه با سرنوشت جنگیدم تلخ و ویرانگرو جسور شدم عشق چیزی به جز غم و حسرت...
-
عاشقانه "رع - (نیکو)"
پنجشنبه 27 شهریور 1393 00:48
آن زمان که لبخند را نمی شناختم، تنها کسی که عاشقانه تمام دنیایش را می داد تا اولین لبخندم را ببیند مادرم بود ... حالا که به خیال خودم خیلی بزرگ شده ام ! این عشق را هنوز هم احساس می کنم ... هربار که مرا می بیند، در آغوشم می گیرد و می بوسدم اگر چه هر روز باشد...
-
شعر آدمیت... "فریدون مشیری"
سهشنبه 25 شهریور 1393 15:30
از همان روزی که دست حضرت قابیل گشت آلوده به خون حضرت هابیل از همان روزی که فرزندان آدم زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید آدمیت مُرده بود گرچه آدم زنده بود از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند آدمیت مرده بود بعد دنیا هی پر از آدم شد و این اسباب گشت و گشت قرنها از...
-
برای روزهای نه چندان قبل... "رضا نیکوکار"
سهشنبه 25 شهریور 1393 14:38
جا مانده اسمت در سرم از روزهای قبل شعرت درون دفترم از روزهای قبل باران تنهایی ست که یکریز می بارد من همچنان پشت درم از روزهای قبل من همچنان فرهادم و لب هات شیرین است از بوسه های آخرم... از روزهای قبل لبریز شور و شوق پروازم ولی زخمی ست بال و پرم...بال و پرم از روزهای قبل مُرده ست از من نیمه ای در روزهای بعد زنده ست نیم...
-
شعرزیبای عقاب و کلاغ... "دکتر پرویز خانلری"
دوشنبه 24 شهریور 1393 00:48
گشت غمناک دل و جان عقاب چو ازو دور شد ایام شباب دید کش دور به انجام رسید آفتابش به لب بام رسید باید از هستی دل بر گیرد ره سوی کشور دیگر گیرد خواست تا چاره ی نا چار کند دارویی جوید و در کار کند صبحگاهی ز پی چاره ی کار گشت برباد سبک سیر سوار گله کاهنگ چرا داشت به دشت ناگه ا ز وحشت پر و لوله گشت وان شبان ، بیم زده ، دل...
-
شیدایی... "مهرداد اوستا"
دوشنبه 24 شهریور 1393 00:47
با من بگو تا کیستی, مهری بگو, ماهی بگو؟ خوابی؟ خیالی؟ چیستی؟ اشکی؟ بگو, آهی؟ بگو راندم چو از مهرت سخن گفتی بسوز و دم مزن دیگر بگو از جان من, جانا چه میخواهی بگو؟ گیرم نمیگیری دگر, زآشفته عشقت خبر بر حال من گاهی نگر, با من سخن گاهی بگو ای گل پی هر خس مرو, در خلوت هر کس مرو گویی که دانم, پس مرو گر آگه از راهی بگو...
-
صدای پای آب... "سهراب سپهری"
شنبه 22 شهریور 1393 23:07
اهل کاشانم روزگارم بد نیست ... اهل کاشانم روزگارم بد نیست تکه نانی دارم ، خرده هوشی ، سر سوزن ذوقی مادری دارم ، بهتر از برگ درخت دوستانی ، بهتر از آب روان و خدایی که در این نزدیکی است : لای این شب بوها ، پای آن کاج بلند روی آگاهی آب ، روی قانون گیاه من مسلمانم قبله ام یک گل سرخ جانمازم چشمه ، مهرم نور دشت سجاده ی من ....
-
اهل کاشانم... "سهراب سپهری"
شنبه 22 شهریور 1393 21:44
اهل کاشانم، اما شهر من کاشان نیست شهر من گم شده است من با تاب ، من با تب خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام و راستی! مگر فرقی هم می کند که انسان در کجای زمین باشد؟ هر کجا هستم، باشم آسمان مال من است پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است او با هشت کتاب آمد، و پیام هایی از دوستی، مهربانی، روشنایی و ... برای ما آورد روزی...