-
عید سعید غدیر بر عاشقان ولایت مبارک باد...
یکشنبه 20 مهر 1393 17:34
-
گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب... "حافظ "
یکشنبه 20 مهر 1393 06:48
گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدار خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب خفته بر سنجاب شاهی نازنینی را چه غم گر ز خار و خاره سازد بستر و بالین غریب ای که در زنجیر زلفت جای چندین آشناست خوش فتاد آن خال مشکین بر رخ رنگین غریب مینماید عکس می در رنگ...
-
تنگ غروب... "امیرهوشنگ ابتهاج سایه"
شنبه 19 مهر 1393 00:19
یاری کن ای نفس که درین گوشه ی قفس بانگی بر آورم ز دل خسته ی یک نفس تنگ غروب و هول بیابان و راه دور نه پرتو ستاره و نه ناله ی جرس خونابه گشت دیده ی کارون و زنده رود ای پیک آشنا برس از ساحل ارس صبر پیمبرانه ام آخر تمام شد ای ایت امید به فریاد من برس از بیم محتسب مشکن ساغر ای حریف می خواره را دریغ بود خدمت عسس جز مرگ...
-
این روزها... "حسین منزوی"
پنجشنبه 17 مهر 1393 21:29
این روزها که بالاخره می گذرند اما... از بس که پس از رفتن چرخیده و برگشتند خط های مصیبت را من دایره می بینم هر کس رسید از عشق ورزیدن به انسان گفت اما تو را ای عاشق انسان کسی نشناخت آن دم که پا به عرصه نهادم گریستم یعنی هم از نخست گرفتم عزای خود شاخ گوزن یا پر طاووس هرچه بود در جنگل شما هنرم شد بلای من ای سنگ روزگار...
-
ای عشق... "فریدون مشیری"
پنجشنبه 17 مهر 1393 01:31
ای عشق ٬ شکسته ایم٬ مشکن ما را این گونه به خاک ره میفکن ما را ما در تو به چشم دوستی می بینیم ای دوست مبین به چشم دشمن ما را ای عشق ٬ پناهگاه پنداشتمت٬ ای چاه نهفته! راه پنداشتمت٬ ای چشم سیاه٬ آه ای چشم سیاه آتش بودی٬ نگاه پنداشتمت ای عشق ٬ غم تو سوخت بسیار مرا آویخت مسیح وار بر دار مرا چندان که دلت سوخت بیازار مرا...
-
چه احمقانه سزاوارِ بودنی با من... "مهدی فرجی"
پنجشنبه 17 مهر 1393 01:27
چه احمقانه سزاوارِ بودنی با من اگر هنوز دلت هست ارزنی با من تو با خود تو تویی، تو نه، یک منی بی من تو با من آنچه تویی نیستی، زنی با من مگر به خواب ببینی دوباره پاک شود اگر که میکنی آلوده دامنی با من درون بطن تو از شعر نطفه میبندد اگر به آب زدی یک زمان تنی با من نگفتهام به تو الماس چشمهات چه کرد شبی عمیق پیِ حفر...
-
نمی خواستم به کسی بگویم..."یوتاب رضائی"
سهشنبه 15 مهر 1393 23:14
نمی خواستم به کسی بگویم درخت شدی نمی خواستم از چهار جهت غروب عکس یادگاری بگیرم بیفتد آهویی در انزوای روز و تو خط ممتد لبی شوی بر بوسه ی گوزنی نر نمی خواستم سایه در ادامه ی غروب بیقرار ماه باشد شب زیر پتوی گرم بلرزی ! نمی خواستم بگویم دیوار شدی دویدی باور خیابان را تا تمام شهر تو را از من بگیرد ...
-
تنها که می شوم ... "نیلوفر لاری پور"
سهشنبه 15 مهر 1393 00:12
تنها که می شوم یادم می افتد که رفتنی شده ای من هنوز چمدانم را نبسته ام بس که نشسته ام وبه ناخن های دستم خیره شده ام تو امروز زیباتری موهایت را از این کوتاه تر نکن بگذار باد ، فرصت کند تا پریشان ترش کند گندمزار دور دست مرا... کسی چه می داند؟ شاید با رفتنت باد هم مرا فراموش کند دلش برایم بسوزد ودیگر هیچ وقت در حوالی...
-
من زن ایرانی ام... "هیلا صدیقی"
یکشنبه 13 مهر 1393 23:50
سرزمینم خاک افسونگر دل خاورمیانه نام تو تاریخ تو مردان کویت جاودانه من زن ایرانی ام ایرانی از جنس تن تو هم صبور و هم غیورم طفلی از آبستن تو من زن ایرانی ام همسایه و هم نسل شیرین خواهر تهمینه و هم قصه ی پوران و پروین من زن ایرانی ام اهل تمدن زاده پارس مثل دریا میخروشم من خلیجام تا ابد فارس من زن ایرانی ام یک چشمه شرم...
-
عید قربان بر همگان میارک باد...
یکشنبه 13 مهر 1393 16:56
دل سفر کن در منا و عید قربان را ببین چشمههای نور و شور آن بیابان را ببین گوسفند نفس را با تیغ تقوی سر ببر پای تا سر جان شو و رخسار جانان را ببین در وصف تو ای گل مرا جانی هست یادم آمد گذر از نفس نشانی هست به وقت سرور و مستی ات، سالها در عید سعید قربان شادمانی هست
-
نگهش سوی دگر بود و نگاهش کردم... "احمد گلچین معانی"
یکشنبه 13 مهر 1393 16:55
نگهش سوی دگر بود و نگاهش کردم دیده روشن به صفای رخ ماهش کردم تا برم ره به دل آن گل خندان چو نسیم گاه و بیگاه گذر بر سر راهش کردم همچو آن تشنه که راهش بزند موج سراب اشتباه از نگه کاه به گاهش کردم دیدمش گرم سخن دوش چو در صحبت غیر غیرتم کشت ولی خوب نگاهش کردم دور از آن رلف پریشان دلم آرام نیافت گرچه زندانی شبهای سیاهش...
-
من چه در پای تو ریزم که سزای تو بود... "سعدی"
شنبه 12 مهر 1393 00:09
مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس که به هر حلقه زلف تو گرفتاری هست گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست در و دیوار گواهی بدهد کاری هست هر که عیبم کند از عشق و ملامت گوید تا ندیدست تو را بر منش انکاری هست صبر بر جور رقیبت چه کنم، گر نکنم همه دانند...
-
درد دندان... "میثم رنجبر"
پنجشنبه 10 مهر 1393 00:36
آقا اجازه درد دندان کشت مارا در حسرت یک پارهٔ نان کشت ما را گفتند برخی عند رب یرزقوناند این تکه از آیات قرآن کشت ما را با مرگ گاوان محل در هر طویله این ما و مای گاوداران کشت ما را ما ازنژاد برتر خورشید بودیم سرمای سنگین زمستان کشت ما را گفتیم میآیی که در پایت بباریم سیلاب وحشتناک باران کشت ما را این بار جای پاره...
-
دل به دامِ تو اسیر است... جویا معروفی
پنجشنبه 10 مهر 1393 00:33
دل به دامِ تو اسیر است، زمین گیرش کن زلف بگشا و به یک حلقه به زنجیرش کن بی تو غم آمد و از تاب و توانم انداخت آهوی غمزده را ناز کن و شیرش کن خواب دیدم که در آغوشِ منی، غنچه شکفت بوی یاس از همه جا سر زده، تعبیرش کن خواب دیدم که غمِ عشق جوانیست رشید پرده بردار از این آینه و پیرش کن در دلم شعلهزنان جامِ غزل میجوشد...
-
ترانه... "امیرهوشنگ ابتهاج(سایه)"
سهشنبه 8 مهر 1393 16:13
تا تو با منی زمانه با من است بخت و کام جاودانه با من است تو بهار دلکشی و من چو باغ شور و شوق صد جوانه با من است یاد دلنشینت ای امید جان هر کجا روم روانه با من است ناز نوشخند صبح اگر توراست شور گریه ی شبانه با من است برگ عیش و جام و چنگ اگرچه نیست رقص و مستی و ترانه با من است گفتمش مراد من به خنده گفت لابه از تو و...
-
برای این روزهای نخستین ماه مهر... "سهیل محمودی"
سهشنبه 8 مهر 1393 16:11
نه همدمی،نه رفیقی،نه آشنا مانده ست دل غریب من از همرهان جدا مانده ست ستارگان شب من،یکی یکی مُردند فقط تویی که دلم دیدن تو را مانده ست تمام قافله آماده شد؛ولی خورشید نیامده ست،گمانم که باز جا مانده ست دوباره گَرد گرفته کتاب ها بر رَف دوباره دفتر من،زیرِ دست و پا مانده ست مجال زمزمه و گفتن و شنیدن نیست دوباره باز شباهنگ...
-
یاد من باشد از فردا... "فریدون مشیری"
دوشنبه 7 مهر 1393 00:36
یاد من باشد از فردا جور دیگر باشم بد نگویم به هوا، آب، زمین مهربان باشم با مردم و فراموش کنم، هر چه گذشت خانه ی دل، بتکانم ازغم و به دستمالی از جنس گذشت بزدایم ،تار کدورت، از دل مشت را باز کنم، و به لبخندی خوش دست در دست زمان بگذارم یاد من باشد فردا دم صبح به نسیم از سر صدق، سلامی بدهم و به انگشت نخی خواهم بست تا...
-
داغگاه... "فرخی سیستانی"
یکشنبه 6 مهر 1393 16:34
چون پرند نیلگون بر روی پوشد مرغزار پرنیان هفت رنگ اندر سر آرد کوهسار خاک را چون ناف آهو مشک زاید بی قیاس بید را چون پر طوطی برگ روید بی شمار دوش وقت نیم شب بوی بهار آورد باد حبذا باد شمال و خرما بوی بهار باد گویی مشک سوده دارد اندر آستین باغ گویی لعبتان ساده دارد در کنار ارغوان لعل بدخشی دارد اندر مرسله نسترن للی لالا...
-
صف مژگان تو بشکست چنان دلها را... "فروغی بسطامی"
جمعه 4 مهر 1393 22:26
صف مژگان تو بشکست چنان دلها را که کسی نشکند این گونه صف اعدا را نیش خاری اگر از نخل تو خواهم خوردن کافرم ، کافر، اگر نوش کنم خرما را گر ستاند ز صبا گرد رهت را نرگس ای بسا نور دهد دیدهٔ نابینا را بیبها جنس وفا ماند هزاران افسوس که ندانست کسی قیمت این کالا را حالیا گر قدح باده تو را هست بنوش که نخوردهست کس امروز غم...
-
منزلی در دوردست... "مهدی اخوان ثالث"
جمعه 4 مهر 1393 22:22
منزلی در دور دستی هست بی شک هر مسافر را اینچنین دانسته بودم، وین چنین دانم لیک ای ندانم چون و چند! ای دور تو بسا کاراسته باشی به آیینی که دلخواه ست دانم این که بایدم سوی تو آمد، لیک کاش این را نیز میدانستم، ای نشناخته منزل که از این بیغوله تا آنجا کدامین راه یا کدام است آن که بیراه ست ای برایم، نه برایم ساخته منزل...