-
عاشقی چیست ترک جان گفتن... "عطار نیشابوری"
چهارشنبه 10 اردیبهشت 1393 02:22
عاشقی چیست ترک جان گفتن سر کونین بیزبان گفتن عشق پی بردن از خودی رستن علم پی کردن از عیان گفتن رازهایی که در دل پر خون است جمله از چشم خون فشان گفتن به زبانی که اشک خونین راست قصهٔ خون یکان یکان گفتن همچو پروانه پیش آتش عشق حال پیدای خود نهان گفتن عاشق آن است کو چو پروانه میتواند به ترک جان گفتن
-
مگر تو باز کنی سمت من دری یکروز... "سهیل محمودی"
دوشنبه 8 اردیبهشت 1393 01:15
مرا به سمت گل سرخ می بری یکروز بهار را به سرایم می آوری یکروز در این اتاق تهی از صدای پنجره ها مگر تو باز کنی سمت من دری یکروز مرا به لحظه ی اعجاز باغ خواهی بُرد : به سایه سارِ درخت تناوری یکروز در این خزان که درختان چو من تهیدستند نسیم وار به من می زنی سری یکروز صدای کیست ؟ صدای تو،کز نهایت شب نوید می دهدم صبح بهتری...
-
من نیستم... "مهدی فرجی"
یکشنبه 7 اردیبهشت 1393 01:02
عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتی بین رسیدن و نرسیدن گذاشتی یک آسمان پرندگی ام دادی و مرا در تنگنای از تو پریدن گذاشتی وقتی که آب و دانه برایم نریختی وقتی کلید در قفس من گذاشتی امروز از همیشه پشیمان تر آمدی دنبال من بنای دویدن گذاشتی من نیستم... نگاه کن این باغ سوخته تاوان آتشی ست که روشن گذاشتی گیرم هنوز تشنه حرف توام ولی...
-
مار از پونه من از مار بدم می آید... "محمد سلمانی"
شنبه 6 اردیبهشت 1393 01:48
مار از پونه من از مار بدم می آید یعنی از عامل آزار بدم می آید هم از این هرزه علف های چمن بیزارم هم ز همسایگی خار بدم می آید کاش می شد بنویسم... بزنم بر در باغ که من از این همه دیوار بدم می آید دوست دارم به ملاقات سپیدار روم ولی از مرد تبردار بدم می آید ای صبا بگذر و از من به تبردار بگو که از این کار تو بسیار بدم می...
-
عمری است حلقهٔ در میخانهایم ما... "صائب تبریزی"
شنبه 6 اردیبهشت 1393 00:33
عمری است حلقهٔ در میخانهایم ما در حلقهٔ تصرف پیمانهایم ما از نورسیدگان خرابات نیستیم چون خشت، پا شکستهٔ میخانهایم ما مقصود ما ز خوردن می نیست بی غمی از تشنگان گریهٔ مستانهایم ما در مشورت اگر چه گشاد جهان ز ماست سرگشتهتر ز سبحهٔ صد دانهایم ما گر از ستاره سوختگان عمارتیم چون جغد، خال گوشهٔ ویرانهایم ما از ما زبان...
-
باور نکن تنهاییت را... "اهورا ایمان"
جمعه 5 اردیبهشت 1393 01:28
باور نکن تنهاییت را من در تو پنهانم تو در من از من به من نزدیک تر تو، از تو به تو نزدیکتر من باور نکن تنهاییت را تا یک دل و یک درد داری تا در عبور از کوچه عشق بر دوش هم سر می گذاریم دل تاب تنهایی ندارد، باور نکن تنهاییت را هر جای این دنیا که باشی من با توئم تنهای تنها هر جای این دنیا که باشی من با توئم تنهای تنها من...
-
تو نبودی... "نصرالله مردانى"
پنجشنبه 4 اردیبهشت 1393 00:12
دیـشـب شـب رؤیـای تـو بود و تـو نـبـودی بـا مـن یـلــه یـلــدای تـو بـود و تـو نـبـودی دل زیـر لـب آهـسـتـه تـمـنـّـای تـو مـیکـرد بـر لـب هـمـه نجـوای تـو بود و تـو نـبـودی دیـشـب که شـب از آیـنـهی مـاه گل انـداخت گل ، سـایـهی سـیـمـای تـو بود و تـو نبودی در بـاغ نـظـر ، مـردم بـیـنــــایـی چـشــمـم مـشـتـاق...
-
چرا رفتی؟... "سیمین بهبهانی"
چهارشنبه 3 اردیبهشت 1393 15:22
چرا رفتی، چرا؟- من بی قرارم به سر، سودای آغوش تو دارم نگفتی ماهتاب امشب چه زیباست؟ ندیدی جانم از غم ناشکیباست؟ نه هنگام گل و فصل بهارست؟ نه عاشق در بهاران بی قرارست؟ نگفتم با لبان بسته ی خویش به تو راز درون خسته ی خویش؟ خروش از چشم من نشنید گوشت؟ نیاورد از خروشم در خروشت؟ اگر جانت ز جانم آگهی داشت چرا بی تابیم را سهل...
-
به نام عشق... "سعید بیابانکی"
سهشنبه 2 اردیبهشت 1393 01:35
به نام عشق که زیباترین سر آغاز است هنوز شیشه ی عطر غزل درش باز است جهان تمام شد و ماهپاره های زمین هنوز هم که هنوز است کارشان ناز است هزار پند به گوشم پدر فشرد و نگفت که عشق حادثه ای خانمان بر انداز است پدر نگفت چه رازی است این که تنها عشق کلید این دل ناکوک ناخوش آواز است به بام شاه و گدا مثل ابر می بارد چقدر عشق شریف...
-
زن و زن بودن... "سیمین بهبهانی"
یکشنبه 31 فروردین 1393 11:31
شعری درباره زن زنی را می شناسم من که شوق بال و پر دارد ولی از بس که پُر شور است دو صد بیم از سفر دارد زنی را می شناسم من که در یک گوشه ی خانه میان شستن و پختن درون آشپزخانه سرود عشق می خواند نگاهش ساده و تنهاست صدایش خسته و محزون امیدش در ته فرداست زنی را می شناسم من که می گوید پشیمان است چرا دل را به او بسته کجا او...
-
هرچند مدتی ست ... "حسین جنتی"
شنبه 30 فروردین 1393 14:37
هرچند مدتی ست که نانم نمی رسد، گوشِ کسی به آه و فغانم نمی رسد ! تنگ است راهِ سینه چنان، کز هجومِ بغض، حرفِ شکایتی به زبانم نمی رسد ننگِ درازدستی ام از سر گذشته است، شادا که دستِ من به دهانم نمی رسد ! سروِ چهارفصلِ بلند ایستاده ام ! هرگز زیان زِ بادِ خزانم نمی رسد ابله! منم که نانِ من از شعرِ من جداست ! بی نان، خلل به...
-
آخرین زمزمه ... "محمدعلی بهمنی"
شنبه 30 فروردین 1393 11:17
خوش به حال من ودریا و غروب و خورشید و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید رشته ای جنس همان رشته که بر گردن توست چه سر وقت مرا هم به سر وعده کشید به کف و ماسه که نایاب ترین مرجان ها تپش تبزده نبض مرا می فهمید آسمان روشنی اش را همه بر چشم تو داد مثل خورشید که خود را به دل من بخشید ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم هیچکس...
-
راز را بشنوی و... "رضا کرمی"
شنبه 30 فروردین 1393 11:16
راز را بشنوی و لال بمیری سخت است باغ را حس کنی و کال بمیری سخت است پا به پا، مثل درختان به پاییز دچار سال ها باشی و هر سال بمیری سخت است در دل دشت و یا کنج قفس... هر دو یکیست هر کجا در هوس بال بمیری سخت است کوه باشید و یا کاه چه فرقی دارد؟ ! زیر خرواری از آمال بمیری سخت است در پی وعده دیدار پس از عمری عشق کوچه را طی...
-
ای مادرم...
شنبه 30 فروردین 1393 11:14
بعداز سلام ای مادرم، خواهم ببوسم روی تو زانو زنم درپیش تو، تعظیم کنم برخوی تو شکر خدا کنم چو تو، کرده نصیبم مادری دعا کنم برای تو، در پیش عادل داوری افزون کند عمر تورا، صفا دهد روی تورا بعداز دعا تقدم کنم، هدیه روزت مادرا لکن امید دارم که تو، در روز پر شکوه خویش دست نوازش برکشی، بر پیکر فرزند خویش...
-
افتاده به شهریم که ویرانه ندارد... "مجمر اصفهانی"
شنبه 30 فروردین 1393 07:05
افتاده به شهریم که ویرانه ندارد یک شهر غریبیم و یکی خانه ندارد جایی نه ، که گیرد دل دیوانه قراری ویران شود آن شهر که میخانه ندارد گه گوشه آبادی و گه کنج خرابی آسوده کسی کو دل دیوانه ندارد من بودم و دل ، کو سر افسانه ی ما داشت فریاد که آن هم سر افسانه ندارد آهسته رفیقان که به هر گام درین راه گسترده دو صد دام و یکی دانه...
-
پریدی از من و رفتی به آشیانه ی کی ؟... "مهدی فرجی"
جمعه 29 فروردین 1393 15:49
پریدی از من و رفتی به آشیانه ی کی ؟ بگو کجایی و نوک میزنی به دانه ی کی ؟ هوای گریه که تنگ غروب زد به سرت پناه می بری از غصه ها به شانه ی کی ؟ شبی که غمزده باشی تو را بخنداند ادای مسخره و رقص ناشیانه ی کی ؟ اگر شبی هوس یک هوای تازه کنی فرار کنی از خانه با بهانه ی کی ؟ تو مست میشوی از بوی بوسه ی چه کسی ؟ تو دلخوشی به...
-
خدا تو را... "مهدی فرجی"
جمعه 29 فروردین 1393 11:00
خدا تو را به همان صورتی که میخواهم قلم به دست گرفت و کشید همراهم کسی به نام من از ساعت جهان گم شد همان دقیقه که پیدا شدی سرِ راهم قبول دارم، تقصیر سربهزیریِ توست اگر رسید به آن سیب، دست کوتاهم پر از ظرافت و زیبایی زنی، اما تو را بخاطر این چیزها نمیخواهم به کاسهی کلمات زمین نمیگنجی برای درک تو درمانده است...
-
دیدار رخ یار دلافروز و دگر هیچ... "ملک الشعرا بهار"
جمعه 29 فروردین 1393 07:09
شمع ایم و دلی مشعلهافروز و دگر هیچ شب تا به سحر گریهی جانسوز و دگر هیچ افسانه بود معنی دیدار، که دادند در پرده یکی وعدهی مرموز و دگر هیچ خواهی که شوی باخبر از کشف و کرامات مردانگی و عشق بیاموز و دگر هیچ زین قوم چه خواهی؟ که بهین پیشهورانش گهوارهتراشاند و کفندوز و دگر هیچ زین مدرسه هرگز مطلب علم که اینجاست لوحی...
-
زیباتر آنچه مانده ز بابا از آن تو... "وحشی بافقی"
سهشنبه 26 فروردین 1393 01:42
زیباتر آنچه مانده ز بابا از آن تو بد ای برادر از من و اعلا از آن تو این تاس خالی از من و آن کوزه ای که بود پارینه پر زشهد مصفا از آن تو یابوی ریسمان گسل میخ کن ز من مهمیز کله تیز مطلا از آن تو آن دیگ لب شکسته صابون پزی ز من آن چمچه هریسه و حلوا از آن تو این قوچ شاخ کج که زند شاخ ازآن من غوغای جنگ قوچ و تماشا از آن تو...
-
خانه دوست کجاست...؟ "سهراب سپهری"
سهشنبه 26 فروردین 1393 01:06
خانه دوست کجاست؟ در فلق بود که پرسید سوار. آسمان مکثی کرد رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت : نرسیده به درخت کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است میروی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ ، سر به در میآرد پس به سمت گل تنهایی...