X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

کاش تا دل می گرفت و می شکست

دوست می آمد کنارش می نشست

 

کاش می شد روی هر رنگین کمان

می نوشتم "مهربان "با من بمان

 

کاش می شد قلب ها آباد بود

کینه و غم ها به دست باد بود

 

کاش می شد دل فراموشی نداشت

نم نم باران هم آغوشی نداشت

 

کاش می شد کاش های زندگی

تا شود در پشت قاب بندگی

 

کاش می شد کاش ها مهمان شوند

درمیان غصه ها پنهان شوند

 

کاش می شد آسمان غمگین نبود

رد پای کینه ها رنگین نبود...

 

 


 


دنیا به دور شهر تو دیوار بسته است

هر جمعه راه سمت تو انگار بسته است

 

کى عید مى رسد که تکانى دهم به خویش؟
هر گوشه از اتاق دلم تار بسته است

 

شب ها به دور شمع کسى چرخ مى خورد
پروانه اى که دل به دلِ یار بسته است

 

از تو همیشه حرف زدن کار مشکلى است
در مى زنیم و خانه گفتار بسته است

 

باید به دست شعر نمی دادم عشق را
حتى زبان ساده اشعار بسته است

 

وقتى غروب جمعه رسد، بی تو، آفتاب
انگار بر گلوى خودش دار بسته است

 

می ترسم آخرش تو نیایی و پُر کنند
در شهر شاعرى ز جهان، بار بسته است

 


ما را به غمزه کشت و قضا را بهانه ساخت            

خود سوی ما ندید و حیا را بهانه ساخت           

 

دستی به دوش غیر نهاد از ره کرم             

ما را چو دید لغزش پا را بهانه ساخت               

 

آمد برون خانه چو آواز ما شنید           

بخشیدن نواله، گدا را، بهانه ساخت            

 

رفتم به مسجد ازپی نظاره رخش         

دستی به رخ کشید و دعا را بهانه ساخت        

 

زاهد نداشت تاب جمال پری رخان       

کنجی گرفت و ترس خدا را بهانه ساخت   

 



بوسه ی آخر کجا و من کجا و او کجا؟

شعله و خاکسترش را زد به جانم بی وفا

 

در دلم پنداشتم با من هوای دیگرست

از خودش من را رها از هر رها تا هر رها

 

سوق و سوی من به سمت منزل او می رود

او ز من دوری گزیند تا شود آخر جدا

 

بت کده جای عبادت بر دلان کافر است

کفر من در او شود هر آینه قهر خدا

 

شور شیدایی دل در بزم ناز چشم اوست

او به دنبال خیالی تا کند بر من جفا

 

جان من این جان ناقابل بگیر و خنده کن

بر من خونین جگر زهری بنوشان از بلا

 

چون شراب تلخ تو بهتر از آن انگور ناب

در خم زلف سیاهت مبتلایم مبتلا

 

خواهد او هر بوسه ای از بهر خون خواهی دل

گوشه ای از آن شکر بر من ندارد او روا



هُرم آغوش تو تا عمق وجودم جاریست

طعم شیرین لبت عامل شب بیداریست

 

بی تو در پیله تنهایی خود محبوسم 

نفس گرم تو هر لحظه مرا غمخواریست

 

نوشداروشده ای  بر دل پر تشویشم

دوری از یاد تو تنها سبب بیماری است

 

با نگاهت همه ی حس مرا میخوانی

از تو پنهان شدنم مساله دشواریست

 

باتو هر لحظه ی من طعم بهاران دارد

بی تو اماهمه ی ثانیه ها تکراریست

 

وقتی از شوق تو لبریز شود احساسم

بوسه بر ساحت این قافیه ها اجباریست

 

"؟"

سزای چون تو گلی گر چه نیست خانه ما

بیا چو بوی گل امشب به آشیانه ما

 

تو ای ستاره خندان کجا خبر داری؟

زناله سحر و گریه شبانه ما

 

چو بانگ رعد خروشان که پیچد اندر کوه

جهان پر است ز گلبانگ عاشقانه ما

 

نوای گرم نی از فیض آتشین نفسی است

زسوز سینه بود گرمی ترانه ما

 

چنان زخاطر اهل جهان فراموشیم

که سیل نیز نگیرد سراغ خانه ما

 

به خنده رویی دشمن مخور فریب رهی

که برق خنده کنان سوخت آشیانه ما.

 



گفتم منم اهل خطا، گفتی که بخشیدم، بیا

گفتم شکستم توبه ها، گفتی که بخشیدم، بیا

 

گفتم شکسته بالم و پیش نگاهت لالم و

الکن شدم وقت دعا، گفتی که بخشیدم، بیا

 

گفتم که ای ستّار من، ای حضرت غفّار من

من بر خودم کردم جفا، گفتی که بخشیدم، بیا

 

گفتم ز خوبی خالی ام، من دانه ای پوشالی ام

بنگر تهیدستم خدا، گفتی که بخشیدم، بیا

 

گفتم که احوالم بد است، از بس گناهم بی حد است

بخشیده ای این بنده را؟! گفتی که بخشیدم، بیا

 

گفتم که نفسم سرکش است، جایم درون آتش است

أِغفرلنا، أِغفرلنا، گفتی که بخشیدم، بیا

 

گفتم دخیل کوثرم، من عاشق پیغمبرم

هستم محب مرتضا، گفتی که بخشیدم، بیا

 

گفتم که نالان می شوم، مانند باران می شوم

با روضه ی کرببلا، گفتی که بخشیدم، بیا

 

خوردم دم افطار؛ آب، شب تا سحر هربار؛ آب

گفتم سلام ای سرجدا، گفتی که بخشیدم، بیا