X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان




این نور عیان است عیان است عیان است

این سرِّ نهان است نهان است نهان است

 این جان جهان است جهان است جهان است

این بر تـن توحیـد روان است روان است

این رهبر دین رهبر دین رهبر دین است

والله امیـن است امیـن است امین است

 

 ای بوسه ی تو باطلِ سِحرِ حیای من

وِی دکمه دکمه منتظرِ دست های من

 

شرمنده ام اگر نفست تنگ می شود

از بوسه های پشتِ همِ بی هوای من!

 

جان می رسید بر لبت از دیدنِ خودت

بودی اگر هرآینه امروز جای من

 

دودش ز چشم های سیاهت بلند شد

آهی که سرمه ریخت به زنگِ صدای من

 

نفرین به من اگر که ملایک شنیده اند

جز آرزوی داشتنت در دعای من

 

رازی بزرگ بودی و پنهان ز چشم خلق

غافل که برملا شدی از ردپای من!

 

هستی نخی ست در نظرم ، بسته بر دو میخ

یکسو وفای توست دگرسو وفای من!

 


 

از پس عمر شبی هم نفس یار شدم

خواب بود آن همه گویی تو، چو بیدار شدم

 

وقتی آن چشمه خورشید بدین سوی نتافت

گر چه در کوی غمش سایه دیوار شدم

 

موی گشتم ز غم و بار اجل می بندم

ره دراز است، نکو شد که سکیار شدم

 

توبه ام بود ز شاهد، کنون ای زاهد، دور

که دگر بار ز سر بر سر این کار شدم

 

طوف کوی تو همه از سر من بیرون رفت

آنکه گه در چمن و گاه به گلزار شدم

 

از سگان سر کوی تو مرا شرم گرفت

بس که در گرد سر کوی تو بسیار شدم

 

رفت شب ها و مرا صبح مرادی ندمید

نه ز چشمت به حد زیستن افگار شدم

 

خسروم، بر سر هر کو شده رسوای جهان

طرفه کاندوه ترا محرم اسرار شدم

 

در خراش های گلویم

گل یخ کاشته ام

روی دیوارهای خانه

درخت خرمالو...

باغچه را خالی کرده ام

برای فرود کلاغ ها و برف ها

و این صدای توست

که از بام آغاز می شود

بنفشه ها را گذاشته ام کنار کبودترین تکه های دلم

نفس هایم تنگ

شب ها پناه می برم به محبوبه ها

داستان ها

روی گل های کاغذی نوشته

از تکرار صدای ِ گرفته ام

در گوش های ِ خودم

می ترسم

از نگاه کلاغ ها

سکوت ِ برف ها

سرمای ِ استخوان هایم را در پیراهن های تو پنهان کرده ام

روی زخم های روحم

پامچال چیده ام

گلستانم

بی آن که بیایی

و بر خودم نام گلی را گذاشته ام

 

 

آمد آن شاهد دل برده و جان بازآورد

جانم از نو به تن آن جان جهان بازآورد

 

اشک غم پاک کن ای دیده که در جوی شباب

آب رفته است که آن سرو روان بازآورد

 

نوجوانی که غم دوری او پیرم کرد

باز پیرانه سرم بخت جوان بازآورد

 

گل به تاراج خزان رفت و بهارش از نو

تاج سر کرد و علیرغم خزان بازآورد

 

پرئی را که به صد آینه افسون نشدی

دل دیوانه به فریاد و فغان بازآورد

 

دست عهدی که زدش بر در دل قفل وفا

درج عفت به همان مهر و نشان بازآورد

 

تیر صیاد خطا رفت و ز دیوان قضا

پیک راز آمد و طغرای امان بازآورد

 

شهریارا ز خراسان به ری آوردش باز

آن خدائی که هم او از همدان بازآورد

 


 

چنان به موی تو آشفته‌ام به بوی تو مست

که نیستم خبر از هر چه در دو عالم هست

 

دگر به روی کسم دیده بر نمی‌باشد

خلیل من همه بت‌های آزری بشکست

 

مجال خواب نمی‌باشدم ز دست خیال

در سرای نشاید بر آشنایان بست

 

در قفس طلبد هر کجا گرفتاریست

من از کمند تو تا زنده‌ام نخواهم جست

 

غلام دولت آنم که پای بند یکیست

به جانبی متعلق شد از هزار برست

 

مطیع امر توام گر دلم بخواهی سوخت

اسیر حکم توام گر تنم بخواهی خست

 

نماز شام قیامت به هوش بازآید

کسی که خورده بود می ز بامداد الست

 

نگاه من به تو و دیگران به خود مشغول

معاشران ز می و عارفان ز ساقی مست

 

اگر تو سرو خرامان ز پای ننشینی

چه فتنه‌ها که بخیزد میان اهل نشست

 

برادران و بزرگان نصیحتم مکنید

که اختیار من از دست رفت و تیر از شست

 

حذر کنید ز باران دیده سعدی

که قطره سیل شود چون به یک دگر پیوست

 

خوش است نام تو بردن ولی دریغ بود

در این سخن که بخواهند برد دست به دست



من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد

همه اندیشه ام اندیشه فرداست

وجودم از تمنای تو سرشار است

زمان در بستر شب خواب و بیدار است

 

شراب شعر چشمان تو

 

هوا آرام، شب خاموش، راه آسمان ها باز

خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز

 

رود آنجا که می بافند کولی های جادو، گیسوی شب را

همان جاها، که شب ها در رواق کهکشان ها عود می سوزند

همان جاها، که اختر ها به بام قصر ها مشعل می افروزند

همان جاها، که رهبانان معبدهای ظلمت نیل می سایند

همان جاها که پشت پرده شب، دختر خورشید فردا را می آرایند

 

همین فردای افسون ریز رویایی

همین فردا که راه خواب من بسته است

همین فردا که روی پرده پندار من پیداست

همین فردا که ما را روز دیدار است

همین فردا که ما را روز آغوش و نوازش هاست

همین فردا، همین فردا

 

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد

 

زمان در بستر شب خواب و بیدار است

سیاهی تار می بندد

چراغ ماه، لرزان از نسیم سرد پاییز است

دل بی تاب و بی آرام من از شوق لبریز است

به هر سو چشم من رو می کند فرداست

 

سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند

قناری ها سرود صبح می خوانند

من آنجا چشم در راه توام، ناگاه

تو را از دور می بینم که می آیی

تو را از دور می بینم که میخندی

تو را از دورمی بینم که می خندی و می آیی

نگاهم باز حیران تو خواهد ماند

سراپا چشم خواهم شد

 

تو را در بازوان خویش خواهم دید

سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد

تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت

برایت شعر خواهم خواند

برایم شعر خواهی خواند

تبسم های شیرین تورا با بوسه خواهم چید

وگر بختم کند یاری

در آغوش تو

ای افسوس!

 

سیاهی تار می بندد

چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است

هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز

زمان در بستر شب خواب و بیدار است