X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان


 بود که بار دگر بشنوم صدای تو را ؟

ببینم آن رخ زیبای دلگشای تو را ؟

 

بگیرم آن سر زلف و به روی دیده نهم

ببوسم آن سر و چشمان دل ربای تو را

 

ز بعد این همه تلخی که می کشد دل من

ببوسم آن لب شیرین جان فزای تو را

 

کی ام مجال کنار تو دست خواهد داد

که غرق بوسه کنم باز دست و پای تو را

 

مباد روزی چشم من ای چراغ امید

که خالی از تو ببینم شبی سرای تو را

 

دل گرفته ی من کی چو غنچه باز شود

مگر صبا برساند به من هوای تو را

 

چنان تو در دل من جا گرفته ای ای جان

که هیچ کس نتواند گرفت جای تو را

 

ز روی خوب تو برخورده ام ، خوشا دل من

که هم عطای تو را دید و هم لقای تو را

 

سزای خوبی نو بر نیامد از دستم

زمانه نیز چه بد می دهد سزای تو را

 

به ناز و نعمت باغ بهشت هم ندهم

کنار سفره ی نان و پنیر و چای تو را

 

به پایداری آن عشق سربلندم قسم

که سایه ی تو به سر می برد وفای تو را

 



سخت خوش است چشم تو و آن رخ گلفشان تو

دوش چه خورده‌ای دلا راست بگو به جان تو

 

فتنه گر است نام تو پرشکر است دام تو

باطرب است جام تو بانمک است نان تو

 

مرده اگر ببیندت فهم کند که سرخوشی

چند نهان کنی که می فاش کند نهان تو

 

بوی کباب می‌زند از دل پرفغان من

بوی شراب می‌زند از دم و از فغان تو

 

بهر خدا بیا بگو ور نه بهل مرا که تا

یک دو سخن به نایبی بردهم از زبان تو

 

خوبی جمله شاهدان مات شد و کساد شد

چون بنمود ذره‌ای خوبی بی‌کران تو

 

بازبدید چشم ما آنچ ندید چشم کس

بازرسید پیر ما بیخود و سرگران تو

 

هر نفسی بگوییم عقل تو کو چه شد تو را

عقل نماند بنده را در غم و امتحان تو

 

هر سحری چو ابر دی بارم اشک بر درت

پاک کنم به آستین اشک ز آستان تو

 

مشرق و مغرب ار روم ور سوی آسمان شوم

نیست نشان زندگی تا نرسد نشان تو

 

زاهد کشوری بدم صاحب منبری بدم

کرد قضا دل مرا عاشق و کف زنان تو

 

از می این جهانیان حق خدا نخورده‌ام

سخت خراب می‌شوم خائفم از گمان تو

 

صبر پرید از دلم عقل گریخت از سرم

تا به کجا کشد مرا مستی بی‌امان تو

 

شیر سیاه عشق تو می‌کند استخوان من

نی تو ضمان من بدی پس چه شد این ضمان تو

 

ای تبریز بازگو بهر خدا به شمس دین

کاین دو جهان حسد برد بر شرف جهان تو

 


 

 

ای هدهد صبا به سبا می‌فرستمت

بنگر که از کجا به کجا می‌فرستمت

 

حیف است طایری چو تو در خاکدان غم

زین جا به آشیان وفا می‌فرستمت

 

در راه عشق مرحله قرب و بعد نیست

می‌بینمت عیان و دعا می‌فرستمت

 

هر صبح و شام قافله‌ای از دعای خیر

در صحبت شمال و صبا می‌فرستمت

 

تا لشکر غمت نکند ملک دل خراب

جان عزیز خود به نوا می‌فرستمت

 

ای غایب از نظر که شدی همنشین دل

می‌گویمت دعا و ثنا می‌فرستمت

 

در روی خود تفرج صنع خدای کن

کآیینهٔ خدای نما می‌فرستمت

 

تا مطربان ز شوق منت آگهی دهند

قول و غزل به ساز و نوا می‌فرستمت

 

ساقی بیا که هاتف غیبم به مژده گفت

با درد صبر کن که دوا می‌فرستمت

 

حافظ سرود مجلس ما ذکر خیر توست

بشتاب هان که اسب و قبا می‌فرستمت

 

 


 


ای همه آرامشم از تو پریشانت نبینم

چون شب خاکستری سر در گریبانت نبینم

 

ای تو در چشمان من یک پنجره لبخند شادی

همچو ابر سوگوار این گونه گریانت نبینم

 

ای پر از شوق رهایی رفته تا اوج ستاره

در میان کوچه ها افتان و خیزانت نبینم

 

مرغک عاشق کجا شد شور آواز قشنگت

در قفس چون قلب خود هر لحظه نالانت نبینم

 

تکیه کن بر شانه ام ای شاخه نیلوفرینم

تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم

 

قصه دلتنگیت را خوب من بگذار و بگذر

گریه دریاچه ها را تا به دامانت نبینم

 

کاشکی قسمت کنی غمهای خود را با دل من

تا که سیل اشک را زین بیش مهمانت نبینم

 

تکیه کن بر شانه ام ای شاخه نیلوفرینم

تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم

 

تکیه کن بر شانه ام ای شاخه نیلوفرینم

تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم

 



به نام عشق که زیباترین سر آغاز است

هنوز شیشه ی عطر غزل درش باز است

 

جهان تمام شد و ماهپاره های زمین

هنوز هم که هنوز است کارشان ناز است

 

هزار پند به گوشم پدر فشرد و نگفت

که عشق حادثه ای خانمان بر انداز است

 

پدر نگفت چه رازی است این که تنها عشق

کلید این دل ناکوک ناخوش آواز است

 

به بام شاه و گدا مثل ابر می بارد

چقدر عشق شریف است و دست و دل باز است

 

بگو هر آنچه دلت خواست را به حضرت عشق

چرا که سنگ صبور است و محرم راز است

 

ولی بدان که شکار عقاب خواهد شد

کبوتری که زیادی بلند پرواز است ...

 


دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم

از چه با دشمن جانم شده ام دوست ندانم

 

غمم این است که چون ماه نو انگشت نمایی 

ورنه غم نیست که در عشق تو رسوای جهانم

 

دم به دم حلقه این دام شود تنگتر و من

دست و پایی نزنم خود ز کمندت نرهانم

 

سرپر شور مرا نه شبی ای دوست به دامان

تو شوی فتنه ساز دلم و سوز نهانم

 

ساز بشکسته ام و طائر پر بسته نگارا

عجبی نیست که این گونه غم افزاست فغانم

 

نکته عشق ز من پرس به یک بوسه که دانی

پیر این دیر جهان مست کنم گر چه جوانم

 

سرو بودم سر زلف تو بپیچید سرم را 

یاد باد آن همه آزادگی و تاب و توانم

 

آن لئیم است که چیزی دهد و باز ستاند

جان اگر نیز ستانی ز تو من دل نستانم

 

گر ببینی تو هم آن چهره به روزم بنشینی

نیم شب مست چو بر تخت خیالت بنشانم

 

که تو را دید که در حسرت دیدار دگر نیست

آری آنجا که عیان است چه حاجت به بیانم؟

 



دو چشمم نم نم باران و دل دشت کویر امشب

بیا بانو ! مدارا کن ، دو دستم را بگیر امشب

 

بیا « آرایه ام « باش و بشو زیبای شعر من

تو با من می شوی آیا ، « مراعاتُ النّظیر » امشب ؟

 

تویی « مرجع » برای « من » ، « تو » و « او »

،« ما » ، « شما » ، « ایشان »

 

« جدا » نه ، « متّصل » گردان ،

مرا بر خود « ضمیر » امشب

 

نگفتی ، آی ! ماه من ! به دور از چشم های بد

من و تو در کنار هم ، شود امکان پذیر امشب ؟

 

تمام سهمم از دنیا ،  سرار حال گیری بود

بیا و لااقل دیگر ، تو حالم را نگیر امشب

 

چرا از « قالب » چشمم ، نمی گیری تو « مضمون » را ؟

بدان که این گلو پیشت ، حسابی کرده گیر امشب