X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان


 

از راه دشت های پر از گل بیا بهار

با خاطرات کهنه به کابل بیا بهار

 

شهزادگان شهر مرا یاد دار و باز

با دختران غمزده کاکل بیا بهار

 

بر روی قبرهای جه بسیارمان بریز

با عطر زندگی به تجمل بیا بهار

 

با نوبهار ! گرچه بهارم به باد رفت

اما پس از تمام تطاول بیا بهار...

 


فتی بیا،گفتم کجا؟ گفتی میان جان ما

گفتی مرو.گفتم چرا؟ گفتی که می خواهم تورا

 

گفتی که وصلت میدهم.جام الستت می دهم

گفتم مرا درمان بده. گفتی چو رستی می دهم

 

گفتی پیاله نوش کن. غم در دلت خاموش کن

گفتم مرامستی دهی،با باده ای هستی دهی

 

گفتی که مستت می کنم،پر زانچه هستت می کنم

گفتم چگونه از کجا؟ گفتی که تا گفتی خودآ

 

گفتی که درمانت دهم. بر هجر پایانت دهم

گفتم کجا،کی خواهد این؟گفتی صبوری باید این

 

گفتی تویی دردانه ام. تنها میان خانه ام

مارا ببین،خود را مبین درعاشقی یکدانه ام

 

گفتی بیا. گفتم کجا. گفتی در آغوش بقا

گفتی ببین.گفتم چه را؟گفتی خدارا در خود آ

 

 


 

عشق کو تا در بیابان جنون آرد مرا

تشنه سازد، بر لب دریای خون آرد مرا

 

در می طامات خوش لایعلقم، مطرب کجاست

تا به هوش از نغمه های ارغنون آرد مرا

 

در بهشتم کن خدایا تا نمانم شرمسار

تا که از شرم گنه دوزخ برون آرد مرا

 

می رود اندیشه ام در کعبه از دیر مغان

می برد باری نمی دانم که چون آرد مرا

 

گر بنالم عرفی از عقل و خرد معذور دار

من به این وادی نه خود آیم، جنون آرد مرا

 


خوش خرامان می‌روی ای جان جان بی‌من مرو

ای حیات دوستان در بوستان بی‌من مرو

 

ای فلک بی‌من مگرد و ای قمر بی‌من متاب

ای زمین بی‌من مروی و ای زمان بی‌من مرو

 

این جهان با تو خوش است و آن جهان با تو خوش است

این جهان بی‌من مباش و آن جهان بی‌من مرو

 

ای عیان بی‌من مدان و ای زبان بی‌من مخوان

ای نظر بی‌من مبین و ای روان بی‌من مرو

 

شب ز نور ماه روی خویش را بیند سپید

من شبم تو ماه من بر آسمان بی‌من مرو

 

خار ایمن گشت ز آتش در پناه لطف گل

تو گلی من خار تو در گلستان بی‌من مرو

 

در خم چوگانت می‌تازم چو چشمت با من است

همچنین در من نگر بی‌من مران بی‌من مرو

 

چون حریف شاه باشی ای طرب بی‌من منوش

چون به بام شه روی ای پاسبان بی‌من مرو

 

وای آن کس کو در این ره بی‌نشان تو رود

چو نشان من تویی ای بی‌نشان بی‌من مرو

 

وای آن کو اندر این ره می‌رود بی‌دانشی

دانش راهم تویی ای راه دان بی‌من مرو

 

دیگرانت عشق می‌خوانند و من سلطان عشق

ای تو بالاتر ز وهم این و آن بی‌من مرو...

 


در چشم تو خواندم گلی جان

افسانه های آشنا گلی جان

خوردم فریب  چشم تو گلی جان

آفرین گلی جان آی گلی جان

لعل هوس بارت گلی جان

در جام جان ریزد هوس گلی جان

گفتی نخواهم جز تو کس گلی جان

بوالهوس گلی جان آی گلی جان

 

 

یاد از آن شب ها با آن شب که تنها

آشفته حال و رسوا در ساحل  دریا

آی گلی جان

مویت آشفته راز دل خفته

در آن چشم سیاهت

پنهان شد گناهت آی گلی جان

در آن چشم سیاهت

پنهان شد گناهت آی گلی جان

 

 

در چشم تو خواندم گلی جان

افسانه های آشنا گلی جان

خوردم فریب  چشم تو گلی جان

آفرین گلی جان آی گلی جان

لعل هوس بارت گلی جان

در جام جان ریزد هوس گلی جان

گفتی نخواهم جز تو کس گلی جان

بوالهوس گلی جان آی گلی جان

 


زندگی آهسته تر من خسته ام

کوله بار پاره ام را بسته ام

زخم پایم درد دارد٬ صبر کن

تا کسی مرهم گذارد٬صبر کن

 

 

صبر کن در سایه بنشینم کمی

شاید از ابری ببارد شبنمی

وادی رویای من این جا نبود

روح من همبازی شب ها نبود

 

صبر کن من راه را گم کرده ام

در سیاهی ها تلاطم کرده ام

صبر کن تا راه را پیدا کنم

صبر کن تا کفش خود را پا کنم...

 

 

 


با تیشه ی خیال تراشیده ام تو را

در هر بُتی که ساخته ام، دیده ام تو را

 

ازآسمان به دامنم افتاده آفتاب

یا چون گل از بهشت خدا چیده ام تو را

 

هر گل به رنگ و بوی خودش می دمد به باغ

من از تمام گل ها، بوییده ام تو را  

 

رویای آشنای شب و روز عمر من

در خواب های کودکی ام دیده ام تو را

 

از هر نظر تو عینِ پسندِ دلِ منی  

هم دیده، هم ندیده، پسندیده ام تو را  

 

زیبا پرستی دل من بی دلیل نیست

زیرا به این دلیل پرستیده ام تو را

 

با آنکه جز سکوت جوابم نمی دهی

در هر سوال از همه پرسیده ام تو را

 

از شعر و استعاره و تشبیه، برتری

باهیچ کس به جز تو نسنجیده ام تو را …