X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

 

ماجرای من و تو

باور باورها نیست

ماجرایی ‌ست

کہ در حافظہ ی دنیا نیست

 

نه دروغیم ، نه رویا

نه خیالیم ، نه وهم

ذات عشقیم ، که در آیته ها پیدا نیست

 

تو گمی در من و من در تو گم‌ ام

باورکن

جز دراین شعر

نشان و اثری از ما نیست

 

شب که آرام ‌تر از پلک

تو را می ‌بندم

با دلم

طاقت دیدار تو

تا فردا نیست!...

 

 


 

 

در آستانه ی فصلی به نام دلتنگی

عبور می کنم از ازدحام دلتنگی

 

بیا تا بسرایم برایت از ته دل

فرازی از غزل ناتمام دلتنگی

 

تصدق سر آن چهره گشاده ی تو

اگر که عالم من شد به کام دلتنگی

 

نگو که همسفر غصه ها چرا شده ام

که همدم اند لب من و جام دلتنگی

 

تمام عمر صبورانه جستجو کردم

نبود جای خوشی در مرام دلتنگی

 

خدا کند که نیفتد گذار بودن تو

شبی ، دمی ، نفسی هم به دام دلتنگی

 

تو در سپیده ی فردا به یاد من هم باش

که آفتاب من آمد به بام دلتنگی !

 

 

...باید یادآوری نمود که همیشه بخت با او یار نبود، چنانکه باری با آنکه 

سیزده سال در دربار خدمت کرده بود، مورد بی مهری سلطان قرار گرفت 

و از دربار رانده شد و حق آنرا نداشت که دربار ظاهر شود. 

به گفته خودش سبب این بی مهری سلطان محمود بدگویی رقیبان او 

بوده و آنها به سلطان سخن چینی کرده بودند که فرخی با یکی از نزدیکان 

سلطان شراب خورده است:

 

شاه از من به دل گران گشته است         

بــه گناهی کـه بیگناهم از آن

 

سخنی باز شــــــد بــه مجلس شاه        

 بیشتر بــود از آن سخن بهتان

 

سخن آن بود که باده خورد همی         

 به فلان جای فرخی و به فلان

 

خـوردم آنجــا دوسه قـــدح سبکی         

بــودم آنجا بدان سبب مهمان

 

چنانکه از برخی ابیات او بر می آید این وضع تا دو سال دوام می کند و شاعر 

مجبور می شود که غلامان خود را بفروشد. فرخی در یک قصیده دیگرش 

خطاب به سلطان می گوید:

 

دی کسی گفت که اجری تو چند است از میر

گفتم اجری من ای دوست فزون از هنرم

 

جز که امروز دو سال است که بی امر امیر

نیست از نان و جــو اسب نشـــان و خبرم

 

کسی که این پرسش را از وی کرده بود، پیشنهاد یاری می دهد ، اما پاسخ 

فرخی این است که نمی تواند جز امیر خدمت دیگری را کرده نمی تواند:

 

گفت بدهم، چندان که بخواهی بستان      

گفتم اندوه مخور هست هنوز این قدرم

 

نه نکو باشد از من نه پسندیده که من     

خدمت میر کنم نان ز دگر جای خورم

 

از خلال این ابیات معلوم می شود که سلطان این اشتباه او را عفو نموده و 

باز او را به دربار خواسته بود. اما در این آشتی پای کسی دیگر در

میان بوده یا خیر؟ آشکار نیست.

مادرم آن لحظه که نگاهت را از چشمانم ربودی آیا به این

نیندیشیدی که بعد از نگاهت به چه بنگرم؟

دست نازنینت را از دستم رهانیدی ، 

بعد از این بر دستان خدا بوسه 

می زنم و تو را به دست 

او می سپارم...


مادرم، 

تا ابد مهرت بر دل،

یادت در ذهن ،

تصویر 

و

خاطراتت

در عمق جانم خواهد ماند...


روحت شاد ای مهربان ترین...


 

********************************

 

نازنین مادر مهربانم روی در نقاب خاک کشیدی...
قلبمان در فراقت چگونه خواهد طپید؟

دوسه روزی بیشتر نگذشته اما
گویی سال هاست
نگاه مهربانت
روح و
جانم را نوازش نداده!

مادر!
چگونه تاب بیاورم؟...

نبودنت درد بزرگی است...

و بزرگی این درد

مرا خواهد شکست...


(رع)



 

نبود چنین مه در جهان ای دل همین جا لنگ شو

از جنگ می‌ترسانیم گر جنگ شد گو جنگ شو

 

ماییم مست ایزدی زان باده‌های سرمدی

تو عاقلی و فاضلی دربند نام و ننگ شو

 

رفتیم سوی شاه دین با جامه‌های کاغذین

تو عاشق نقش آمدی همچون قلم در رنگ شو

 

در عشق جانان جان بده بی‌عشق نگشاید گره

ای روح این جا مست شو وی عقل این جا دنگ شو

 

شد روم مست روی او شد زنگ مست موی او

خواهی به سوی روم رو خواهی به سوی زنگ شو

 

در دوغ او افتاده‌ای خود تو ز عشقش زاده‌ای

زین بت خلاصی نیستت خواهی به صد فرسنگ شو

 

گر کافری می‌جویدت ورمؤمنی می‌شویدت

این گو برو صدیق شو و آن گو برو افرنگ شو

 

چشم تو وقف باغ او گوش تو وقف لاغ او

از دخل او چون نخل شو وز نخل او آونگ شو

 

هم چرخ قوس تیر او هم آب در تدبیر او

گر راستی رو تیر شو ور کژروی خرچنگ شو

 

ملکی است او را زفت و خوش هر گونه ای می‌بایدش

خواهی عقیق و لعل شو خواهی کلوخ و سنگ شو

 

گر لعل و گر سنگی هلا می غلط در سیل بلا

با سیل سوی بحر رو مهمان عشق شنگ شو

 

بحری است چون آب خضر گر پر خوری نبود مضر

گر آب دریا کم شود آنگه برو دلتنگ شو

 

می‌باش همچون ماهیان در بحر آیان و روان

گر یاد خشکی آیدت از بحر سوی گنگ شو

 

گه بر لبت لب می‌نهد گه بر کنارت می‌نهد

چون آن کند رو نای شو چون این کند رو چنگ شو

 

هر چند دشمن نیستش هر سو یکی مستیستش

مستان او را جام شو بر دشمنان سرهنگ شو

 

سودای تنهایی مپز در خانه خلوت مخز

شد روز عرض عاشقان پیش آ و پیش آهنگ شو

 

آن کس بود محتاج می کو غافل است از باغ وی

باغ پرانگور ویی گه باده شو گه بنگ شو

 

خاموش همچون مریمی تا دم زند عیسی دمی

کت گفت کاندر مشغله یار خران عنگ شو

 

 


چیزی نگو ، دزدانه و شیرین تماشا کن

بنشین و مثل دختری سنگین تماشا کن

 

یک کاروان خیس ابریشم همین حالا

از زیر چشم ام رفت سمت چین ، تماشا کن!

 

بر شانه ات نگذاشتم سر،با خودم گفتم:

آن قله ها را از همین پایین تماشا کن

 

آن آبشاری را که از قوس کمرگاهش

جاری ست نافرمان و بی تمکین تماشا کن

 

مرد خدا را هر اذان صبح در کافه

ای چشم های کافر بی دین! تماشا کن

 

<< من مانده ام مهجور از او ، بیچاره و رنجور...>>

من قرن ها رنج ام در این تضمین تماشا کن

 

چون بشکنم عکس تو در هر تکه ام پیداست

باور نداری بشکن و بنشین تماشا کن!

 

مجموعه غزل <قرار نشد>

 


 

چون سبویی ست پر از خون ،دل بی کینه ی من

این که قندیل غم آویخته در سینه ی من

 

ندهد طفل مرا شادی و غم راحت و رنج

پر تفاوت نکند شنبه و آدینه ی من

 

زندگی نامدم این مغلطه ی مرگ و دم ، آه

آب از جوی سرابم دهد ، آیینه ی من

 

کهکشان ها همه با آتش و خون ، فرش شود

 سر کشد یک دم اگر دود دل از سینه ی من

 

 پر شد از قهقه دیوانگیش چاه شغاد

شکر کاووس شه این است ز تهمینه ی من

 

با می ناب مغان ، در خم خیام ، امید !

خیز و جمشید شو از جام سفالینه ی من

 

شعر قرآن و اوستا ست ، کزین سان دم نزع

خانه روشن کند از سوز من و سینه ی من

 

سال دیگر که جهان تیره شد از مسخ فرنگ

یاد کن ز آتش روشنگر پارینه ی من